بایگانی

Archive for اوت 2011

چگونه انگیزه خیزش ملت را در مردم عوام بوجود میآورید؟

اوت 30, 2011 بیان دیدگاه
DefendIranDemoc- Aug 30, 2011 

گروه نظامی سیاسی عقاب ایران حدود دو سال است که از طرح براندازی رژیم اسلامی در ایران سخن میگوید و تنها استدلال شان هم اینستکه اگر ۸ میلیون ایرانی به خیابانها بریزند هیچ حکومتی و هیچ دولت خارجی نمیتواند جلوی آنها را بگیرد و حکومت دو روزه از هم میپاشد و بر اساس آن هم, روز رستاخیز (اول مهر ۱۳۹۰) را اعلام کرده اند. روشن است که موفقیت طرح گروه نظامی سیاسی عقاب بر شرکت چند میلیونی مردم متکی است. بر این اساس, پرسشی که بن مایه طرح این حرکت را مورد سوال قرار میدهد از طرف این سایت به گروه عقاب ایران فرستاده شد. » چگونه انگیزه خیزش ملت را در مردم عوام برای حمایت از قشر جوانان بوجود میآورید؟ » ویدئو کلیپ این مصاحبه را نمایش میدهد. قضاوت بعهده بینندگان این ویدئو کلیپ میباشد.

 متن پرسش در ذیل آمده است

خطاب به گروه نظامی و سیاسی عقاب ایران
گروه نظامی سیاسی عقاب ایران حدود دو سال است که از طرح براندازی رژیم اسلامی در ایران سخن میگوید و تنها استدلال شان هم اینستکه اگر ۸ میلیون ایرانی به خیابانها بریزند هیچ حکومتی و هیچ  خارجی نمیتواند جلوی آنها را بگیرد و حکومت دو روزه از هم میپاشد و بر اساس آن هم, روز رستاخیز (اول مهر ۱۳۹۰) را اعلام کرده اند.
مسلم است که اگر چنین جمعیتی به خیابان ها بریزد کار حکومت اسلامی درایران هم تمام خواهد بود. ولی شما چگونه میخواهید انگیزه بیرون آمدن را درمیان مردم عوام برای حمایت از جوانان مان بوجود آورید؟ چگونه میخواهید مردمی را که شبها ی خود را با تماشا کردن سریال های تلویزیونی سپری میکنند، مردمی که انگیزه ملی گرایی نداشته و روزهایشان را فقط در راه حفظ منافع شخصی خود میگذرانند و اصولا دارای هیچ نوع حس همدردی و فریاد رسی برای همنوعان خود قائل نیستند به خیابان ها بکشانید؟ چگونه میخواهید فاکتور ترس را از میان توده مردم بزدایید؟
طرح گروه شما وقتی میتوانست موفقیت آمیز باشد که مردم عادی انگیزه بیرون آمدن در خیابان ها و حمایت از جوانان ما را میداشتند، به عبارت دیگر گروه شما میبایستی در این دو سال گذشته برنامه های آموزشی مخصوصی را که توسط متخصصین و کارشناسان جهت ایجاد انگیزه های ملی گرایی و مشارکت های سیاسی در میان مردم انجام میشد تشکیل میداد تا بدین ترتیب مردم نه تنها راغب به بیرون آمدن از خانه های خود میشدند بلکه حمایت از جوانان را جز مسولیت و حقوق شهروندی خود میدانستند. درغیر اینصورت طرح شما چیزی بیش تر از آن طرح هخا نمی باشد که موجب کشتار بیشتری از جوانان ما خواهد گردید.

 PhD  منصور راستانی 

August 30, 2011


برای آنها فرقی ندارد که از آسمان برسرمردم ستمديـده خـون ببـارد يا گُـل

اوت 28, 2011 بیان دیدگاه
بـرای ما ایرانی ها، زندگی طولانی دور از خانـه مـادری، مسلمأ از جهـات مختلف در تمـام زمينه ها اثـرات خود را بر روی ما به نحوی گذاشته است به ویـژه در زمینـه مسائل سیـاسی که شـاهـد آن هستیـم!

انسـان با تمام هيبت اش در اين حـوض کوچک که همان غُـربـت است آنهم هم نه به دلخـواه، بلکه بـه خاطر شمشير حکومت جمهوری اسلامی ایران، به ناچار شنـاور است. مسلمأ اين شامل حـال همه نه خواهد بودچراکه هستندکسانيکه برايشان انسان و انسانيت معنايی ندارد، وبرای آنها فرقی ندارد که از آسمان برسرمردم ستمديـده خـون ببـارد يا گُـل! ايـن دستـه کماکـان به زنـدگـی ننگيـن خـود ادامـه مي دهند و من با آنهاکاری نيست. ولی هستند انسـان های صادقی که کم و بیش در جریان مبارزات مـردم کشورهای عربی و آفریقایی قرار گـرفته اند و با دیـدن صحنـه هایی کـه شبیـه آنـرا نـظام ضـد انسـانی جمهـوری اسلامی هـر روزه بـر سر مردم ستمدیـده ما می آورد، بی اختیار بیـاد ایـران می افتنـد.
زمانیکه مردم مبـارز میهنمان، دو سال پیش به خیابان آمدنـد، شور و شف و امید هم به میان انسان های آزادیخـواه برون مـرز با گرایش های مختلف به وجود آمـد.
اینجاهم ماانسان های مسئول ومتعهد درقبال مبارزه مردم مان علیه نظام جنایتکارجمهوری اسلامی با اشکال مختلف اعتراضی از جمله حمله به لانه جاسوسی (سفارت جمهوری اسلامی) تـا اعتراض حقـوق بشری و غیـره توانستیـم در حـد توانمان پـژواک صـدای آنهـا باشیم.

ولی متاسفانـه از آن به بعـد، آن جُنب و جوش کـردن ها بسیار کـم رونـق شد. به زبانی، به سکـوت تبـدیـل شـد.
مسلمـأ مـا هم خيلـی دوست داريم که شـاد باشيم و هم لبخنـد را بروی لبان هموطنان ِ در بندمان را بـه بينيـم.
مـا هم خيلـی دوست داريـم از تلويزيون، خيابان های ايـران مانند تبريز، کردستان، خوزستان و تهران را ببينيم که توده های ميليونی مردم ستمده و داغدار با مُشت های گره کرده فرياد آزادی سر دهند و با روش «مسالمت آمیـز» و بـدون اینکه خـونـی از بینـی کسی بریزد، بسـاط اين رژيـم آدمخـوار را بـرچيننـد!
ولـی آیا باید در مورد شناختِ پدیده ها، از آرزو و امیـال خود سخن برانیم و یا از یک سری فاکتورهای حقیقی که در بطـن پدیده، بوجود می آیدحرکت کنیم، هرچندکه به مـذاق مان خوش نیایـد و خـلاف ایـده مان باشد. برای اثبات این نظـر، تحـولات کشورهای عـربـی و آفریقـایـی در ایـن بُـرهـه زمـانی، دال براین حقیقت است.
به خاطـر اوضـاع جنگـی کشورهای ذکـر شده، مقـالات گوناگون در این بـاب، درسایت ها بیشتـر بـه چشم می خورد و همچنین که تفسیر و تحلیل هادر اینجا وآنجا شنیده می شود که اکثـرأ به یکجـا ختـم می شود » آه و نـالـه و حسـرت !»
بايد هم فقط حسرت اجتماع مردم مبارز اعراب را بخورنـد و آه و افسوس هم چاشنی آن کنندو مقاله بنویسند ولی از آنجائیکه «شرط صداقت بـرخـورد جـدی به مسـائـل است» در وجـود این افـراد نیست بـر این مبنـا، هیچـوقـت از زبـان این «دانشمنـدان ِ تحلیل گـر»، واقـعیت را نه خواهیـد شنیدچرا که آنها نمی خواهند چشمان خود را باز کنندو شرایط را به بیننـد و ازآن سخن برانند، از اینرو کاری به اینکه مردم این کشورها چگـونـه برای سرنگونی رژیـم حاکم، جنـگ می کننـد، نـدارنـد .
پُـرسیدنی است مـردم این کشورها، با دست ِ گـُـل از نوع میخـک و یا لاله عباسی به جنـگ رژیـم رفتنـد؟ یـا با اعتصاب و مبارزه مدنی و در یک کلام مسالمت آمیـز !!!
یا با شیوه دیگـری که حتمـأ اسم بُـردن آن جُـرم و یـا گنـاه کبیـر ِ است (مسـلحـانـه) دیکتاتورها پس از دیگری سرنگـون شده اند!؟
همانطـورکـه ذکـر شد، واقعیت را هرگـز از زبان مفسرین و تئوریسین های وطنی که درکابوس های وحشتناک خود سالهای طولانی است سرگرم هستنـد نه خواهید شنیـد.(ناچارأ بازهم تکرارمی کنم بحث بر سر درستی و یا غلط بودن روش ِ مبارزه آنها نیست!) 
اما برگردیـم به خودمان! تا آمدیم درباره شیوه مبارزات مردم خودمون سخنی به گوییم، با یک سری جملات بی پایه و اساس و بدون هیچ منطقی، روبرو می شویم که » از خشونت حرف نزنید، از اینجا نسخه برای مردم ایران نه فرستید و غیره»
وقتـی در خلوت خود فـرو می روم و در افـکارم غوطـه ور می شوم از خود سئـوال می کنـم چرا ملـت عـرب و آفریقا بپـا می خیـزنـد(سئوالی که تقریبأ همه از خود می کنند) و در راه پُـر و پیـچ خم مبارزه، با اراده و قـدرت ایمـان به آرمـان های خـود (حال درست یا غلط، بحث مـا نیست!) علیـه استبـداد و دیکتاتوری قیام می کنند وچـه بسـا در این راه خـونیـن، هر روز  ِ مادر و پدری داغـدار و یا فرزندانی یتیـم و بی سرپرست می شونـد، ولی با وجود ایـن سرکـوب شدیـد (همانند سرکوب وحشیـانه رژیم جمهوری اسلامی که بیش از 32 سال است بر سر مردم مان می آورد) دست از جنـگ و ایمـان خود بر نمی دارنـد و مبـارزه خشونت آمیـز را ادامـه می دهنـد .
در اینجا این پُـرسش مطرح است، آیا اگر فـرد عـربـی، اهـل سوریه یا لیبی و غیـره، از خارج کشور، مـردم شان را تشویـق بـهمبـارزه در اشکال گـونـاگـونش کننـد، پاسخی چون «برو خانم و یا آقا، آنجا نشسته اید می گوییـد لنـگ اش کـن» می شنونـد!؟
هرچه بیشتر باخودم کلنجار می روم خیلی مسائل از نظرم می گذرد و به عُمق فاجعه پی می برم، که چطور مـردم ستمدیـده ما بیش از 32 سال است زیر چکمه های جنایتـکاران ِ جمهوری اسلامی دارنـد لـه می شـونـد هرچند، برای همه اینهـا پاسخی منطقی وجـود دارد.
آخر آنها سازمان هايي نداشتند که يکروز امام، رهبر ضد امپرياليست شان شود.
 آخر آن ها خائنينی نداشتند که نيروی انقلابی را لو دهند و وقتی نوبت خودشان شدبرای بخشش، به امام شان بگويند: «کم ما به شما نيروهای ضد انقلابی معرفی کرديم».
آخر آنها دوم خردادی «اصلاح طلب» نداشتندکه به توانند ٨سال ملت رابه قول معـروف سرکاربگذارند.
آخر آنها سيد خندان مکاری نداشتند که در جواب انسان هايی که به او رأی داده بودند بگويد: دست بُردند در قانون اساسی خيانت است:
آخر آنها لابی نداشتند، که سـد راه جنبش مبارزاتی مردم بشوند.
آخرآنها مزدور وخائن نداشتندکه اگرفردی،گروهی،سازمانی و یا …دعوت به یکپارچگی و همبستگی بین نیروها با گرایش های مختلف کُنـد، درصـدد تخـریـب و نـابـودی آن بـه پـا حیـزنـد.
مهمتر از اينکه، آخر آنها دستمال به دستانی نـداشتنـد که در دفاع از جنبش «سبـز» سنـگ آنهـا را به جای اینکه به طرف رژیم قرون وسطایی جمهوری اسلامی پرت کنند، بر فـرق سر  ِ آزادیخـواهـان بـزننــد.

آخر آنها مبارزین الکی خوش نداشتند که به جای اینکه به بینند 28 مرداد 1391 چکار باید کـرد، یقـه همدیگـر را می گیرنـدکه، نـزدیـک به 60سـال پیش، 28مـرداد، کودتا بـوده است یـا انقلاب، شورش، قیـام، تـوطئه و ….
و خیلی مسائل دیگر که به قول معروف اگر گله ای هست دیگر حوصله ای نیست.
بنـابـراین، باید این  افـراد «فـاضـل» درنوشته هایشان آه و ناله و حسرت بـه خـورنـد و «خوشبختانـه» سایت های «بـزرگ» آن چنانی هم دراختیارشان است و در رسانه های «آن چنانی» هم دو تا دکتر و مهندس دعوت می شوند که در مورد اوضـاع وخیم خاورمیانه به تفسیر و تجزیه و تحلیل بـه نشیننـد که، اون کی بگوید همانطور که دکتر… جان گفت و او دیگری به گوید همانطور که مهندس …جان گفت و تنهـا جملـه ای هم که تـو دهن این نـوع مفسرین و تئوریسین ها افتاده است این است کـه، مثـلأ خـامنه ای بـایـد از سر نوشت دیکتاتور ها درس بگیرد.(او هم گفت، ای به روی چشم، حتمـأ!)
می دانم این افراد دست ازاین نوع بحث ها ونوشته ها برنمی دارند وهیچ وقت هم ازآنها نه خواهید شنید که دیکتاتورها خودشان به میـل و علاقـه نمی روند بلکه این ایـن مبارزات رو در رو مردم است که آنها را از سُلطه قـدرت به زیـر می کشاند و گرنه جای امن و ثبـات حکومت دیکتاتـورها مانندنظام جمهوری اسلامی که توسط بسیج،حزب اله، خواهران زینب و سپـاه تا دندان مسلـح و به یک کلام، با اوباش واراذل قداره بندمحافظت می شود، با اله اکبر و نوازش و اعتراض که ترا به خدا به جوانان ما تجـاوز و یا شکنجه نکنید و تـرا به جـان امـام بـه گذارید دختـران ما روسری شان را چندمیلیمتر بالاتر بـه کشنـد و…. هیچ چیزی را حل نمی کندچراکه در این32سال این نوع روش ها کارساز نبوده انـد.
برای سقوط نظام جنایتکار جمهوری اسلامی مردم مبارز و ستمدیده ایران هم مانند مردم کشورهای تونس، مصر، لیبی، سوریه و … بـاید وارد کارزار جنـگـی شونـد.
دیکتاتورهایی از نوع خامنه ای و غیـره از روش مسالمت آمیـز هیـچ وحشت وهراسـی ندارنداز این رو جایشان امن و امان است حال با این تفـاسیر،بازهم بگوئید دیکتاتورها بایداز سرنوشت یکدیگر درس بـه گیـرنـد.
مگـر قـذافـی از سـرنـوشت صـدام درس گرفت که بشارت اسد بـه خـواهـد از سـرنـوشت قذافی درس به گیرد و خـامنه ای از سرنـوشت حسنی مبارک یـا بـن علـی …
اگـر درسی است که بایـد آموخت، نـوع روش مبـارزه است که مـردم بـایـد از یکـدیگـر بیـامـوزنــد.
همانطـور که  مـردم مصر از مـردم تونس درس گرفت همچنین که لیبی از تونس و بزودی هم سوریه از لیبی و … ولـی در مقابل شاهدیـم که در این ره، دیکتاتورها، سرنگونی و سقوط شان را از یکدیگـر نـه یـامـوختنـد و هرگز هم نخواهند آموخت.

پـویـان انصـاری

August 28, 2011

Related link – http://shorl.com/jynehopyropa




حسین بن علی، قاتل ایرانیان که از سر بی خردی مردم فرهنگ باخته، اسطوره شد

اوت 28, 2011 بیان دیدگاه
ملّتی که فرهنگ و تاریخ خود را از یاد ببرد و از قاتلان و دزدان سرزمینش، قهرمان و اسطوره بسازد و در سالرزو کشته شدن یکی از کسانی که دستش تا به زیر گردن، به خون اجدادشان آلوده است، بر سر و صورت بزند و گل بر سر خود بمالد و عزاداری کند، به راستی که شایسته ی حکومت دیکتاتوری و خونخواری صد ها بار بد تر از رژیم کنونی است.
بارها گفته ایم، باز هم اعلام می کنیم تا زمانی که ایرانی، هویت از دست رفته اش را پس نگیرد، و به اصل خویش باز نگردد، آخوند بر ما سوار خواهد بود.
چرا که حربه و روش آخوند استفاده ازخرافات و تقدسات دروغین اسلام است و چه کسی می تواند در مهمل بافی به جنگ آخوند برود؟.  آن ها سالیان درازی درس فقه می خوانند تا تقدس زایی کنند. آن ها پول می گیرند تا مزخرف ببافند و وظیفه ی ملّی ما روشنگری و بر ملا کردن دروغ های این جماعت مفت خور و تن پرور است.

هر ساله به مدّت ده روز بیشتر ایرانیان، برای کسی که سرزمین مادری  اشان را غارت کرده و گردن پدرانشان را زده و نوامیس شان را به زور شمشیر با خود برده و به کنیزی و روسپیگری وادار نموده است، عزاداری می کنند و سینه و زنجیر و قمه می زنند که فرمانده ی لشگر خونخوار اسلام که بسیاری از مردمان بی گناه ایرانی را از دم تیغ گذرانده است، در آن روزها توسط فامیل خود، یزید، بر سر تصاحب قدرت، به قتل رسیده است.
به راستی ما چه ملّت فرهنگ باخته و جهل زده ای هستیم؟!. در کجای دنیا کسی برای قاتلین اجداد و ویران کنندگان سرزمینش عزاداری می کند که ما همچین عمل بیهوده و شرم آوری را انجام می دهیم؟
آیا مردمان هند، روز درگذشت نادر شاه افشار را روز عزای ملّی اعلام می کنند که ما روز کشته شدن حسین ابن علی را روز گریه و زاری و ماتم کرده ایم؟. آیا یهودیان جهان روز خودکشی هیتلر را به سوگواری می نشینند که ما باید برای حسین، یا علی عزاداری کنیم؟!.
ما باید در چنین روزهایی جشن بگیریم و پایکوبی کنیم که قاتل ایرانیان، تاوان قتل مردمان بی گناه ایران را پس داده و کشته شده است.
حال توجه شما خوانندگان گرامی را، به یک رخداد تاریخی و جنایت فراموش نشدنی علیه ایرانیان، که متاسفانه نام اسطوره ی شیعیان ایران در میانشان می درخشد، جلب می کنم.
در تاریخ طبری، جنایتی که علیه مردم گرگان صورت گرفته است، بدین صورت به نگارش در آمده است:
” سعید ابن عاص لشگری راهی گرگان نمود. مردم آنجا از راه صلح آمدند، سپس صد هزار درهم خراج و گاه دویست هزار درهم خراج به اعراب میدادند.
لیکن قرارداد از طرف ایرانیان برهم خورد و آنان از دادن خراج به مدینه سرباز زدند و از اسلام گریزان شدند.
یکی از شهرهای کرانه جنوب شرقی دریای خزر شهر “ تمیشه ” بود که به سختی با سپاه اسلام نبرد کرد.
“سعید ابن عاص” شهر را محاصره کرد و آنگاه که آذوقه شهر به اتمام رسید مردم از گرسنگی زنهار ( امان ) خواستند، به آن شرط که سپاه “سعید ابن عاص” مردمان شهر را نکشد، لیکن بعد از عقد قرار داد سعید تمام مردمان شهر را به جز یک نفر را در دره ای گرد آورد و تمام افراد شهر را از لب تیغ گذراند.
این آرامگاه حسین در کربلا است. عظمت و شکوه طلاهایی  که در آن جا مصرف شده، به چشم می خورد. در حالی که جسد امام جعفر صادق در زیر قبرستان بقیع خاک می خورد. وقتی قرار باشد پول از جیب همسایه ( یتیمان و پابرهنه های ایران) خرج شود، برای هر آدم کشی نیز می توان گنبد طلایی ساخت. اما از جیب خود که بخواهند خرج کنند، امام جعفر صادق دانشمند کرات آسمانی در زیر خاک خواهد بود.

این آرامگاه حسین در کربلا است. عظمت و شکوه طلاهایی که در آن جا مصرف شده، به چشم می خورد. در حالی که جسد امام جعفر صادق در زیر قبرستان بقیع خاک می خورد. وقتی قرار باشد پول از جیب همسایه ( یتیمان و پابرهنه های ایران) خرج شود، برای هر آدم کشی نیز می توان گنبد طلایی ساخت. اما از جیب خود که بخواهند خرج کنند، امام جعفر صادق دانشمند کرات آسمانی در زیر خاک خواهد بود.
در این کشتار عبدالله پسر عمر – عبدالله پسر عباس – عبدالله پسر زیبر – حسن ابن علی ( امام حسن ) – حسین ابن علی ( امام حسین ) در راس لشگر اسلام قرار داشتند. ( تاریخ طبری جلد پنجم صفحه ی ۲۱۱۶).
تا کنون هیچ منبع و ماخذ و سند معتبری از طرف دوستان مسلمان و شیعه دال بر رد این جنایت و حضور نداشتن حسین ابن علی و حسن ابن علی در آن کشتار، ارائه نشده است ولی تحلیل های بسیاری از سر تعصب و برای ماله کشی بر این جنایت تاریخی نوشته شده که حتّی ارزش تامّل کردن نیز ندارند.
برای دوستانی که ادّعا دارند طبری با خاندان علی مشکل شخصی داشته است و سعی کرده که چهره ی آنان را به دروغ مخدوش کند، چند منبع دیگر را  که صحت و درستی این اتّفاق ناگوار را تایید می کنند را نیز، در پایین یادآور می شوم.” فتوح البلدان نوشته احمد ابن یحیی بلاذری صفحه ۳۰۳:
عثمان در سال ۲۹ هجری سعید بن عاص را والی کوفه کرد و عبدالله بن عامر کریز را والی بصره. مرزبان طوس به این دو نفر نوشت و آنها را به خراسان دعوت کرد که هر کدام فاتح شدند مالک آنجا شناخته شوند.
هر دو نفر حرکت کردند. عبدالله از او پیشی گرفت و سعید بسوی طبرستان رفت که آنجا را فتح کند و در سپاه او حسن وحسین هر دو بودند.”
 فتوح البلداننوشته ابن فقیهصفحه ۱۵۲ : مردم گیلان و طبرستان و دیلمستان سال ها در برابر هجوم سپاهیان اسلام پایداری و مقاومت کردند و در حقیقت٬ اعراب مسلمان  هیچگاه  نتوانستند گیلان و طبرستان و دیلمستان را تصرف نمایند.
در زمان عثمان اعراب برای فتح طبرستان تلاش بسیار کردند و سعید بن عاص بدستور عثمان بسوی تبرستان روانه شد. در این یورش، امام حسن و امام حسین ( فرزندان حضرت علی) نیز با سعید بن عاص همراه بودند.”
” زین العابدین رهنما در کتاب زندگانی امام حسین جلد دوم – فصل سوم آورده است :
در سال سی ام هجری یعنی هفت سال پس از خلافتش (عثمان) آن فرمانده ماجراجوی عرب (سعید بن عاص) را با نیروی تازه نفس از کوفه بسوی طبرستان فرستاد.
دو فرزند علی امام حسن و امام حسین هم بسمت مجاهدان اسلامی که این جهاد برای خاندان مسلمان وظیفه و شعاری بشمار میامد زیر دست این فرمانده اموی حرکت کردند.
خواجه عبدالله انصاری می گوید: «خدایا، هرکه را عقل دادی، چه ندادی، و آنکه را عقل ندادی، تو چه دادی؟». یک نگاه به این خردباختگان نشان می دهد که بشر تا چه اندازه می تواند سقوط کند؟. در هرحالی که گفته اند؛« رسد آدمی به جایی که به جز خدا نبیند، بنگر که تا چه حد است مقام آدمیت؟.

خواجه عبدالله انصاری می گوید: «خدایا، هرکه را عقل دادی، چه ندادی، و آنکه را عقل ندادی، تو چه دادی؟». یک نگاه به این خردباختگان نشان می دهد که بشر تا چه اندازه می تواند سقوط کند؟. در هرحالی که گفته اند؛« رسد آدمی به جایی که به جز خدا نبیند، بنگر که تا چه حد است مقام آدمیت؟.
این نیروی تازه نفس بحدود طبرستان رسید و نخستین دژ مستحکم و قلعه ناگشودنی آن برخورد کرد و سعید بن عاص دانست که تصرف این دژ ناممکن است. سعید هیأتی را به قلعه فرستاد و تقاضای صلح و تادیه جزیه نمود. پس از گفتگوی بسیار اسپهبد قلعه برای جلوگیری از خونریزی پیشنهاد صلح او را پذیرفت بشرط اینکه نیروی تازیان به مردم قلعه و دفاع کنندگان این دژ آسیبی نرسانند.
این شرط پذیرفته شد و اسپهبد نامبرده دستور گشودن دروازه های کوه پیکر قلعه را داد.
هنگام باز شدن دروازه بزرگ قلعه که چندین گز طول و عرضش بود و با کبکبه و وقاری آهسته آهسته روی پایه های قطور آهنی میچرخید و باز میشد عربها به تماشای آن ایستاده و حیرت زده بودند.
سعید بن عاص فرمانده عرب با تمام نیروی خود درون قلعه آمد و مطابق نقشه ای که قبلا طرح ریزی کرده بودند دستور داد بی درنگ نقاط بلند و سخت  قلعه را اشغال کنند و نیروی ایران را  خلع سلاح نمایند.
فردای آن روز یکایک مدافعان قلعه را گرفت٬ بعضی را در زنجیر نگاه داشت و بیشتر آنها را کشت،کشتاری بیرحمانه در قلعه انجام داد.
دوستان این ها حقایقی تلخ و غیر قابل انکار است، حال به وجدان خود رجوع کنید و بیاندیشید که چگونه شما به ستایش چنین جنایتکاری که آنچنان وحشیانه مردمان گرگان و شمال ایران را، به خاک و خون کشیده است، می پردازید؟ پس چه بلایی بر سر حس میهن پرستی و عرق ملّی تان آمده است؟
در پایان حدیثی از حسین ابن علی را می نویسم، گر چه قلمم شرم دارد از بیان دوباره ی این توهین آشکار ولی نیک می دانم که شما نیز از ماهیت ضد ایرانی این تازی زادگان با خبر شوید.
حسین بن علی امام سوم شیعیان خود میگوید: « ما از تبار قریش هستیم و هوا خواهان ما عرب و دشمنان ما ایرانی ها هستند. روشن است که هر عربی از هر ایرانی بهتر و بالاتر و هر ایرانی از دشمنان ما هم بدتر است.
ایرانیها را باید دستگیر کرد و به مدینه آورد٫ زنانشان را بفروش رسانید و مردانشان را به بردگی و غلامی اعراب گماشت.»
سفینه البحار و مدینه الاحکام و الآثار صفحه ۱۶۴ ٫ حاج شیخ عباس قومی)
به راستی که شیعیان و مدافعان اسلام ناب محمدی پس از خواندن این حدیث، باید شرم کرده و از کردار و رفتار و مسلک خویش روی گردانند، البته اگر اندکی انسانیت و غیرت و شرف داشته باشند.
نوشته سیروس پارسا






الله اکبر نماد شکنجه، جنایت، قتل و غارت حکومت اسلامی در میهن ماست. ریاکاری نکنید

اوت 28, 2011 بیان دیدگاه

پس از آخرین افتضاحات شناخته شده به انتخابات در حکومت نحس اسلامی، در پاره ای از مراحل ِ مبارزه با این حکومت، سردادن الله اکبر به نشانه ی تاکتیک و رو در رویی با نیروهای میانه و متوهم حکومت اسلامی، قابل توجیه بوده است اما پس از اینهمه سرکوب و جنایت و تجاوز و ریاکاری، تکیه کردن به این نمادها تکرار بلاهت هماره ی سه دهه از حکومت اسلامی است. با چنین برخوردها و با چنین رهبران و با چنین موج سواران سیاسی که کاتالیزور ِ حکومت اسلامی اند تا از قهر و خشم مردم در امان .بمانند و از سرنگونی جان سالم در ببرند، باید مقابله کرد

بگذارید بی پرده و پوست کنده بگویم، با موسوی و کروبی و نمایندگانشان در شورایی به نام شورای هماهنگی راه سبز امید، در مبارزه با حکومت اسلامی به هیچ جا جز همان باتلاق متعفن حکومت اسلامی نمی رسیم. موسوی و کروبی، تاوان تضادهای درونی این حکومت را می دهند و از همین حکومت هستند. هیچکدامشان نه ماهیت غیر حکومت اسلامی دارند و نه اصولن ظرفیت رسیدن به یک حداقل جامعه ی انسانی امروز. مافیای تبهکاران اسلامی به مرحله ای از دگردیسی سیاسی/اقتصادی حتی فرهنگی رسیده اند که ویرانه ای از ایران بلازده مان را به هر جنایت و جهل و ریاکاری حکومت می کنند و هر اختلافی در درونشان، به مثابه ی درگیریهای یک مشت گرگ درنده در گروه گرگهاست.
ما ایراینان باید خود را از چرخه تکرار و توهم به چهره های درون حکومت اسلامی و ریاکاری نهادینه در همه ی جریانهای اسلامی رها کنیم. ما فقط و فقط با تکیه بر آماجهای ملی، خواستگاههای ملی و شرافت ملی ما می توانیم از چنگال خون آشام حکومت اسلامی خلاص شویم.
تابستان 1390 بیست و سومین سالگشت کشتار زندانیان بی دفاع سیاسی در بیدادگاههای اسلامی است. هنوز از خاورانهای ایران خون می چکد. هنوز داغ مادران آزادی، با برخوردهای ریاکارانه و متوهمانه دین باوران سیاسی ِ حاکم به هزار درد هوار می شود. در چنین سالگشت و در چنین تابستان خون و جنایت، سر دادن الله اکبر نه یک تاکتیک بلکه یک ریاکاری محض است. تیربارانها و اعدامها و شکنجه و تجاوزها با همین الله اکبر گویان در میهن اسلام زده ی ما رخ داده است. تبهکاران اسلامی با همین الله اکبر به جنایت پرداخته اند. وکیل و رئیس و رهبر این حکومت جهل و جنایت برآمده از همین الله اکبرهایند.
الله اکبر سر دادن و خواستن از مردم در روز موسوم به قدس! نه روز ایران، نه روز کشتار زندانیان بی دفاع سیاسی، نه روز خاوران، نه روز مادران ِداغدار، نه روز رهایی، نه روز ایرانی!، بلکه قدس که هیچ ربطی به ما ایرانیان ندارد و نیروهای ابله و جنایتکار اسلامی همچون حزب الله و حماس، نه برای ما که حتی بر ما هستند، سر دادن ِ الله اکبر یک ریاکاری و انحراف ابلهانه ایست که تنها مردم حافظه باخته و بی پرنسیپ به آن گردن می نهند. با ساندیسخورهای حکومت اسلامی همصدا نشوید. الله اکبر سر دادن یک انحراف و یک خیانت به جانهای شیفته است.
با جنایتهای جاری و روزمره و داغهای خونباری که بر دل همه ما ایرانیان است و از این حکومت نحس ِاسلامی بخون نشسته ایم، خیانت است اگر الله اکبر سر دهیم و الله اکبر را نماد اعتراضی کنیم که بیش از سه دهه تاوان همین الله اکبر گویی را داده و می دهیم. ما ملت گریه نیستیم، ما ملت عزا نیستیم، ما ملت الله اکبر گو نیستم. خمینی ِخون آشام دست در دست روحانیت شیعه این آتش را بجان ما ایرانیان انداخت. یک بار برای همیشه حساب خود را از این بی وطنان جدا کنیم
ما ایرانی هستیم و خواستهای ما ملی و ایرانیست! ما سرود ملی خود را سر می دهیم. ما همه ی این حکومت را به مبارزه می خوانیم. بین ما و حکومت اسلامی دریای خون است! دریای خونی که بدست همین الله اکبر گویان بدست همین جانیان قافیه باخته شکل گرفته است. ما نه می بخشیم نه فراموش می کنیم. فریب هیچ ملای موش مرده را نمی خوریم. ما سرنگونی همه ی این حکومت را می خواهیم و همه ی این حکومت را سرنگون می کنیم. ما دادخواهان بیدادهایی هستیم که خود سزای جانیان تبهکار اسلامی را کف دستشان می نهیم.

 حکومت اسلامی حقیر تر از آن است که بر ما و میهن ما حکومت کند. بیش از سه دهه مبارزه کردیم، بیش از سه دهه حکومت اسلامی در کابوس سرنگونی، حکومت کرده است و هنوز که هنوز است با باجهای میلیاردی و قراردادهای بدتر از دوره های استعماری، یارگیری ِ بین المللی می کند! بی ثبات و بلبشو و ناپایدار است، ناپایداری همین بس که حتی از یک بی روسری می هراسد! از یک وبلاگ نویس می هراسد! حتی از گور شاعر می هراسد! از یک جشن ساده ی مردمی می هراسد. و این همان کابوسی است که پایداری ما در مقابل این حکومت به تبهکاران اسلامی حاکم تحمیل کرده است. یک روز بدون مبارزه نگذشته است و تا سرنگونی این حکومت نیز ادامه خواهد داشت. خودِ جانیان اسلامی این را بخوبی می دانند و هراس و کابوس شان نیز همین است

اگر ریگی درکفش راه جنبش سبز نیست، بجای الله اکبر، سرود ایران سر دهند.

گیل آوایی
سوم شهریور 1390
بیست و پنجم اوت 2011

آیا می شود از الله مدینه ایراد گرفت؟

اوت 25, 2011 بیان دیدگاه
چند روز پیش در حال بحث و گفتگو در مورد جنایات اسلام و حقایق بازگو نشده ای درباره ی اسلام با یکی از نزدیکانم بودم. ایشان که یک مسلمان دو آتشه و یک شیعه ی دوازده امامی بود، همانند دیگر مسلمانان که در گفتگو های منطقی حرفی برای گفتن ندارند و به جای ارائه کردن سند و مدرک تاریخی، دست به دامان آیت الله ها و تفسیر های شان از قرآن و حدیث های پیغمبر و اهل بیت می شوند، به مغلطه و سفسطه پناه بردند و بحث را به حاشیه می کشاندند.
این خانه کعبه و به عبارتی خانه الله است. در دوران پیش از اسلام مانند همین جمعیتی که امروز به دور کعبه می گردند، صحرانشینان عربستان هم به دور کعبه که بتخانه بود می گشتند، و باصدای بلند اشعار ی می خواندند. در حقیقت چیزی عوض نشده فقط محمدابن عبدالله مردی خودکامه و زنباره تصمیم گرفت کلاه سر مردم کشور خود گذارد. بنا براین خود را نماینده الله معرفی کرد که الله نام بت بزرگ آن جا بود. سپس دور کعبه گشتن را به عنوان مراسم حج و سعی میان صفا و مروه متداول ساخت. کلاهی بزرگ بر سر ۱/۶ میلیارد مردم نا آگاه و نادان.

این خانه کعبه و به عبارتی خانه الله است. در دوران پیش از اسلام مانند همین جمعیتی که امروز به دور کعبه می گردند، صحرانشینان عربستان هم به دور کعبه که بتخانه بود می گشتند، و باصدای بلند اشعار ی می خواندند. در حقیقت چیزی عوض نشده فقط محمدابن عبدالله مردی خودکامه و زنباره تصمیم گرفت کلاه سر مردم کشور خود گذارد. بنا براین خود را نماینده الله معرفی کرد که الله نام بت بزرگ آن جا بود. سپس دور کعبه گشتن را به عنوان مراسم حج و سعی میان صفا و مروه متداول ساخت. کلاهی بزرگ بر سر ۱/۶ میلیارد مردم نا آگاه و نادان.

پس از مدت زمان زیاد که گفتگو و استدلال من ادامه داشت، دوست مسلمان من گفت: ”اصلاً همه ی چیزهایی که راجع به جنایات اسلام و قوانین ضد زن و ضد انسانی قرآن و شخصیت نا درست و خونخوار حضرت محمّد و امام علی می گویی درست، ولی مگر می شود از الله مدینه که قادر متّعال و دانش مطلق است ایراد گرفت؟”.

او در ادامه گفت: ”شاید شما چند کتاب خوانده باشی و چیزهایی بدانی که ما نمی دانیم ولی حتّی اگر همه ی کتاب های عالم را نیز خوانده باشی، باز هم در مقابل دانش الله ناچیز هستی و اصلا در حد و اندازه ای نیستی که بخواهی بگویی الله اشتباه کرده است، اگر الله در قرآن گفتهزنان تان را بزنید، حتماً حکمتی در پس آن خوابیده است.” آن چه در این جا گفته شد، دقیقاً و بدون کم و کاست میان من و دوست نزدیکم رخ داد.

حال بیایید ریشه این کوتاه فکری و جهل مطلق را بیابیم:

ایشان با اینکه پس از بحث بسیار پذیرفت که آیات قرآن حاوی مطالب ضد بشری و ضد زن بسیار است و همچنین قبول کرد که چیزی به نام عدل علی وجود خارجی ندارد و فرزندان علی نیز قاتلین اجداد ما هستند، گفت که با اینکه همه ی این ها بنا بر مستندات تاریخی که شما ( نگارنده) ارائه کردی درست و غیر قابل انکار است، باز هم نمی شود ذرّه ای به عدالت و دانش و معرفت الله مدینه شک کرد و گفت که الله اشتباه کرده است.
حال مگر الله کیست؟. مگر الله چیست؟. مگر الله ساخته و پرداخته ی ذهن بیمار محمّد ابن عبدالله نیست؟.
تازیان بیابان گردی که تنها دانش آنان شناختن یک حیوان زحمتکش و مهربانی به نام شتر بود، و وقتی ناراحت و غمزده بودند، به دور بتخانه کعبه می گشتند و شعر می خواندند، همین که مردحقه بازی به نام محمد الله تا به جای بت اعظم بدانان معرفی کرد، و راه کاروانزنی و تصرف اموال و زنان آن ها را به نام اسلام مجاز دانست، همه بیابان گردان به دور او جمع شدند. آنگاه جنگ های خود را شروع کرد، و در هرجنگی اموال و زنان شکست خوردگان را در اختیار آنان گذاشت، بی تردید روز به روز بر شمار گرویدن به دین به اصطلاح اسلام افزوده گشت.

تازیان بیابان گردی که تنها دانش آنان شناختن یک حیوان زحمتکش و مهربانی به نام شتر بود، و وقتی ناراحت و غمزده بودند، به دور بتخانه کعبه می گشتند و شعر می خواندند، همین که مردحقه بازی به نام محمد، الله را به جای بت اعظم بدانان معرفی کرد، و راه کاروانزنی و تصرف اموال و زنان آن ها را به نام اسلام مجاز دانست، همه بیابان گردان به دور او جمع شدند. آنگاه جنگ های خود را شروع کرد، و در هرجنگی اموال و زنان شکست خوردگان را در اختیار آنان گذاشت، بی تردید روز به روز بر شمار گرویدن به دین به اصطلاح اسلام افزوده گشت.
مگر الله همان کسی نیست که به خاطر نوشیدن یک لیوان شراب، انسانی را که به قول خودش از خود اوست و اشرف مخلوقاتش است، در این دنیا که حکم شلاقش را می دهد و عذابش می دهد و اگر چهار بار شراب خواری را تکرار کند، حکم او مرگ است و مجازات او  در دنیای موهوم دیگر که جهان آخرت نام دارد، هر روز شخصی که یک لیوان شراب خورده است را سوزانده، پوست جدید به او می دهد و دوباره می سوزاند. ولی همین الله هیچ عذابی برای همراهانش که انسان های بیگناه را می کشند و زنانشان را به اسارت و کنیزی می کشانند در نظر نگرفته است؟.
اشتباهات الله و آیات متناقض بیشمارش که پیشتر بدان ها اشاره شد، و دستورات قتل و غارت و تجاوزی که از طرف او صادر شده است، همه و همه او را شبیه یک هیولای دیوانه می کند که از قوانین معمولی طبیعت نیز بی خبر و نا آگاه است.
الله کسی است که کوه ها را میخ هایی می داند که زمین را محکم نگاه می دارند، آیا این شخصیت موهوم که سوادش از دانش یک کودک ۱۰ ساله کمتر است، امکان انجام اشتباه را ندارد؟.
مگر می شود که شخصی که چنان دستوارت ضد زن و ضد حقوق اولیه ی انسان را صادر کرده است، مرتکب هیچ اشتباهی نشده باشد و کاستی در او وجود نداشته باشد؟.
اللهی که ما می شناسیم و گفته هایش را مورد بررسی مو به مو قرار دادیم، جانوری است بسیار کم حواس، بی دانش، خونخوار، جانی و یک بیمار جنسی به تمام معنا، حال چگونه است که دوستان مسلمان که قبول دارند محمّد و علی و اطرافیان شان جنایاتی را بر علیه بشریت و مخصوصاً ایرانیان انجام داده اند و همه ی دستوارت غارت و تجاوز و کشتار را از قرآن که سخن الله است گرفته اند، الله مدینه را از هر تقصیر و اشتباهی مبرّا و پاک می دانند؟.

شهریور ۳, ۱۳۹۰ نوشته سیروس پارسا

 Related link – http://tinyurl.com/4yepebu

دیدگاه دو فعال حقوق بشری برنده جایزه صلح نوبل در مورد کشورشان

اوت 25, 2011 بیان دیدگاه
DefendIranDemoc – August 25, 2011
دو فعال حقوق بشری برنده جایزه صلح نوبل از دیدگاه خود در باره کشورشان سخن میگویند. یکی از ایران، شیرین عبادی، که ترس از تهدید جانش موجب شد که هموطنان تحت ستمش را رها کرده و کشورش را ترک کند و دیگری انگ سان سو چی که جرأت و شهامت و تعهدش نسبت به مردم خود او را در کشور خودش زندانی اصالت و درستی میگرداند. یکی که همه عمرش صرف دفاع از اسلام میشود و دیگری که شجانه در برابر لوله تفنگ ایستادگی میکند تا از آزادی و دموکراسی مردمش دفاع کند.

مديريت امام زمانی و فاحشه-خانه-های اسلامگرايان

اوت 23, 2011 بیان دیدگاه
«چند هفته پیش شش تا هتل – مسافرخانه – را در استانبول بستند؛ شش تا! محل اقامت و قرار فاحشه-ها بود. همه-شان هم زن-های ايرانی. عجيبه ايرانی-ها از خودشان نمی پُرسند چرا اين همه زن فاحشه دارند و اين همه زن توی كشور-های همسايه چيكار می كنند!؟»
دستم به نوشتن نمی رود. هميشه همين گونه است. وقتی خبری مرا به خشم و درد و همزمان به شرم می كشد، دستم به نوشتن نمی رود. آخر چگونه می توانم بر اين شرمساری چيره آيم هنگامی كه می بينم هم ميهنان خودم، خواهران خودم از سر ناداری و نادانی به راهی می روند كه « مديريت امام زمانی » پيش رويشان ترسيم كرده است. همين مديريت شرم آورِ پايين تنه-ای كه « مكتب » حضرات و حشرات، آن را با آيت-های گوناگون-اش ترويج می كند و بدان می بالد. با اين همه با خود می گويم اين ها خبرهايی نيست كه همه جا گفته شود و همگان بدانند. خوبست يكی بگويد، شايد ديگران بی خبر را تكانی دهد برای پس زدن پديد آورندگان شرايطی كه اين همه را موجب می شود. باری، هر روز برای دانستن خبرهای بيشتر سری هم به تلويزيون-های كشورهمسايه – و دوست و برادر و مسلمان تركيه! – می زنم. چرا كه به مرور دريافته-ام گاهی – و نه هميشه – در آنجا به خبرهايی در باره كشورمان اشاره می شود كه در ديگر رسانه ها نيست. يكی از بهترين منابع اين گونه خبرها هم شبكه تلويزيوني « سي اِن اِن ترك» است . زيرا دست برادر (!) رجب اردوغان چندان به سانسور و لَت و پار كردن مجريان و خفقان تحليلگران-اش نمی رسد و نمی رود. گوشش-اش را می كشد «آقا»-ی آمريكايی اگر پا را از گليم-اش دراز-تر كند. شايد جذاب-ترين بخش در مجموعه بخش-های خبری اين شبكه جلسه « شورای سردبيری » اين شبكه است كه در آنجا كليات برنامه-ها و خبرهايی كه بناست در درازای روز از آن شبكه پخش شود به بحث گذاشته می شود و مخاطبان
می دانند چه ها خواهند ديد و همزمان از فهرست اخبار مهم روز نيز با خبر می شوند. – با خود فكر می كنم اگر بنا بود نمايش شورای سردبيری سيمای كريه حكومت اسلامی به طور زنده و مستقيم پخش شود، بينندگان عزيز و محترم (!) و امت هميشه در صحنه، فقط می ديدند كه رييس شورا می گويد: « اين خبر پخش نشود، آن تحليل-گر دعوت نشود، آن گزارش را سانسور كنيد، آن خبرنگار اخراج شود … » بگذريم. در برنامه-های زنده شورای سردبيری شبكه-ی تُرك گاهی هم پيش می آيد كه از دهان يكی از دبيران و سردبيران، خبری بيرون می افتد كه اگرچه از آن خبر و موضوع گزارشی تهيه نمی شود و تحليل-گران به آن اشاره نمی كنند، ولی اصل خبر – شايد برای كسانی چون من – تامل برانگيز است و ساعت-ها می تواند ذهن را مشغول كند. از جمله خبری كه امروز از دهان سردبير بخش خارجی اين شبكه بيرون آمد و آتش به دل و جان منِ بيننده غير تُرك زد. موضوع از اين قرار است كه يكي از خبرنگاران حاضر در جلسه گفت كه؛ امروز گزارشی از يك زن ايرانی كه به صورت-اش اسيد پاشيده شده و آن زن، مرد جنايتكار اسيدپاش را بخشيده، پخش خواهند كرد. خب تا اينجای خبر چيزی نبود كه من ندانم. ولی ناگهان سردبير بخش خارجی كه پيرمردی است پرورش يافته در مكتب اتاتورك – يعنی گفتار و رفتارش بوی اسلامگرايان بويناك را نمی دهد – با لبخندي معنادار گفت: «من از اين زنان ايرانی تعجب می كنم، همه-اش دارند مي بخشند!» و آني خاموش ماند و سخن-اش را پی نگرفت. پوزخندی ناخوشايند بر لبان حاضران نشست. پيرمرد ولی انگار نخواهد پيامش ناشنيده بماند، با تلخی افزود:  «اين هفته شش تا هتل – مسافرخانه – را در استانبول بستند.» و دوباره تاكيد كرد: «شش تا! محل اقامت و قرار فاحشه-ها بود. همه-شان هم زن-های ايرانی. عجيبه ايرانی-ها از خودشان نمی پُرسند چرا اين همه زن فاحشه دارند و اين همه زن توی كشور-های همسايه چيكار می كنند!؟» و سری با تاسف تكان داد. خشم و شرم همزمان دلم را به آتش كشيد. رد و بدل شدن نگاه حاضران در جلسه، بر آن افزود. باز هم خبری چنين گزنده از دختركان زيباروی هم ميهن من كه برای اندكی درآمد، تن به عرق بدن-های چركين مردان ناپاك می سپارند و با تحقير و توهين و ده ها بيماری روزگار را در كشوری ديگر به پيری زودهنگام می رسانند. نمی دانم مقصود آن سردبير از « عجيبه ايرانی ها … » مسوولان ايرانی بود يا خود مردم ايران كه بايد اين فضاحت را به پايان ببرند. من ولی ويران شدم از اين سخن؛ و با اين كه آن مرد صدايم را نمی شنيد فرياد زدم: « كشورما؟ كشور اسلامی ما را ميگی؟
 چون در اينجا « مديران اسلامی » برگزيدهِ جانشين مافنگی الله-اند و اداره امور را در اختيار دارند. آن ها با مديريت امام زمانی-شان نه تنها ايران را آباد كرده-اند كه می خواهند دنيا را هم اداره كنند. سهم زن-ها در چنين مديريتی مگر می تواند جز برهنگی و فروش تن به مردان دنيا باشد؟! » افسوس كه او نمی شنيد وگرنه می گفتم: » تن فروشی زن-ها بر ميزان اخوت و برادری ميان برادران مسلمان بويژه در كشورهای دوست اضافه می كند. می خواهی بگويم ملاعلی خامنه-ای يك دوره كلاس فاحشه-پروری هم برای رجب خان ترتيب بدهد تا او هم چنين دستاورد-هايی را برای ملت شما فراهم كند؟! » عجبا از اين مُلاعلی كه باد به غبغب هم می اندازد برای حكومت بر سر مُشتی گرسنه، مُشتی اوباش و مُشتی فاحشه! و شگفت-تر آن كه می كوشد اين حكومت خزه بسته و باتلاقی را برای فرزندانش هم موروثی كند! مرا ببخشيد ولی سخت به خشم آمده-ام. اين از روزنامه نگاران و مفسران خارجی و آن هم از وراج-ها و ياوه بافان و شيادان داخلی در رسانه-های برون مرزی كه كار آدمی را به جنون می كشند. حالم به هم می خورد از كسانی كه در تلويزيون-های مثلا « جهانی » فارسی زبان، از بام تا شام، كسانی را جای داده-اند يا به عنوان ميهمان و تحليل-گر و برنامه گذار دعوت می كنند كه از كودكی قَنداق-شان را به لجن تفكر بندگی انسان و بردگی زن آلوده-اند.همان ها كه در پشت دوربين ها كه می نشينند ماموريت و مسووليتی ندارند جز دفاع از اين مذهب «صيغه-ای»-پرور و حمايت از حكومتی كه بزرگترين صادرات-اش – پس از ثروت ملی-مان، نفت – فاحشه به كشورهای همسايه است. شب گذشته داشتم برنامه يكی از اين «حشرات الارض» و اين دشمنان خرد و انديشه را می ديدم كه با صورتی بزك كرده به ريش سپيد ِ فرم داده شده و پيراهن يقه بسته آخوندی، شمرده شمرده و فروتنانه و «معصوم» از اين دين «الهی و رحمانی» می گفت و نرمك نرمك سخن را بُرد به سوی دفاع از پليد-ترين حكومت عصر حاضر؛ از رژيمی كه هنرش ايجاد « كهريزك » هاست و آباد كردن فاحشه-خانه-ها و حراج ثروت ملی به سود جنايتكاران جهانی. هر چه فرومايگان همه تنها دارند اين رژيم همه را يكجا دارد؛ معتاد-پروری، فاحشه-پروری، تروريست-پروری و …! از خود می پرسم آخر اين «آقايان و خانم-هایِ» مدافع رژيم اسلامي چه تربيتی داشته-اند كه از اين همه فساد يك حكومت ذره-ای بر خويشتن نمی لرزند و حاضر نيستند به لقمه-ای نان پاكيزه برآمده از كاری شرافتمندانه تن در دهند؟ بستر زايش و پرورش اين جماعت كجا و چگونه بوده كه نمی توانند چشم بپوشند از پول-های آغشته به نجاست جمهوری [حکومت] اسلامی؟ آيا اين تازی-انديشانِ پارسی-گو تاب دست درازی يك مرد به همسر و فرزند خودشان را دارند كه دست نمی شويند از حمايت قوادان!؟
دختركان ايرانی فروشنده سكس در برون مرزهای ما، دختركان و خواهران همه مايند؟ شرممان باد كه خاموش نشسته-ايم. بزرگترهای ما می گويند يك قرن و نيم قرن نه، بلكه تا همين سی و دو سال پيش هر كسی می خواست با اتومبيل-اش از جاده-های تركيه عبور كند ناچار بود برای آن كه مورد حمله مردم فقير حاشيه جاده-ها قرار نگيرد، جعبه-های سيگار را از پنجره اتومبيل بيرون بيندازد تا تُرك-ها با جمع آوری بسته-ها سرگرم شوند و سر در پی خودرو نگذارند برای آسيب زدن به مسافران. اكنون پس از فقط سی و دو سال، رژيمی را بر سر كار آورده و نگاه داشته-ايم كه شرافت ايرانی و زن ايرانی را به سوی همسايگان پرتاب كرده و می كند برای روی كار ماندن و آسيب نديدن! از خود می پرسم آيا در اين خانه طاعون زده [اسلام-زده] هنوز كسی هست كه بگويد: » ديگر بس است! » باز هم پوزش می خواهم كه قلمم سراسر خشم بود. ولی اگر اين ها را فرياد نكنم، چه كنم در اين ويران-سرا؟

ايراندخت دل آگاه
 امرداد ماهِ 2011




ناتوانی اسلام و گسترش ریاکاری مشمئز کننده ی روحانیت در میهن ما

اوت 22, 2011 بیان دیدگاه

اگر در دورهای تاریخ اسلام، چه حاکمیت اسلامی از یک سو با خلافت بلاهت و جهل  بر بستر ناآگاهی و ساده لوحی ِجوامع تحت تسلط و ازدیگر سو روحانیت بویژه شیعه توانسته با ریاکاری و مزخرف بافی هایی از نوع ملا محمد باقر مجلسی باورهای مردم را به بازی گرفته و هر نابکاری ای را تحمیل کند و خیل توده های محروم از دانش و آگاهی های جمعی را به بیراهه های بلاهت ِخوش با خود همراه کند امروز با دگرگونی های شگرف و آگاهی های جمعی و تحول خواستگاهها و نُرمهای اجتماعی عرصه بر چنان ریاکاری و خرافه بافی و مزخرفات بسته شده است اما در کمال شگفتی و ناباوری وقاحت غیر قابل تصور! روحانیت  شیعه به دروغ بافی و ریاکاری مرگخنده واری بر همان بلاهتها و توجیه های مسخره تر از هر زمانی می پردازد.

بحث در برخورد های روحانیت پایین دست از نوع طلبه های تازه ترخیص!  شده از حوزه های بلاهت نیست بلکه رده های بالای این دین تنفر و انتقام یعنی آیت الله ها ست که با بی چشم رویی تهوع آوری هر انسان شرافتمند را به شگفتی وا می دارند که اینان براستی تا کجا و چقدر می توانند ریاکار و وقیح باشند

( نگاهی به سخنان آیت الله هایی از نوع مصباح، جنتی و مکارم و…………..- اینقدر هم زیادند که آدمی وا می ماند از اینهمه مارهای سمی و خرزهره های دور وُ برشان!!!- که به یمن همسویی با پدرخوانده ی مافیای تبهکاران اسلامی، سرجنایتکار خامنه ای ابله! دست رسی به خرافه بافی هایشان مشکل نیست! منظور این قلم را بخوبی نشان می دهد)

همه ی این جانیان برآمده از حوزه های علمیه! اند. همه ی این جانیان دست پرورده های مدرسین حوزه های علمیه اند. همه ی اینها با اتکاء به قرآن و سنت ِ اسلام ناب محمدی خرافه افکنی می کنند. همه ی اینها گواه انکار ناپذیر جنایتباری اسلام و جنایتکاری و ریاکارای روحانیت شیعه در ایران اسلام زده ی حکومت اسلامی است. چه کسی است که این جانیان را بیرون از اسلام و سخنانشان را غیر اسلامی بدانند! چه کسی است که همه این پارازیتهای انسانسوز را که از پیکر جامعه ی ایرانی ارتزاق می کنند، از حساب اسلام جدا کند!
جنایتها و ریاکاری ها به آن اندازه است که اگر انسان شرافتمندی هم در این لایه ی خونبار از جامعه ایرانی بوده، حساب انسانی اش را از این دین تنفر و خرافه و ریاکاری جدا کرده است. کسانی که زندان و نان به بازو خوردن را به چنین جهل انسانسوز ترجیح داده اند که از نگاه این قلم، چنین برخورد را نه به حساب اسلام که به حساب درونمایه های انسانی شان باید گذاشت.

روند دگردیسی حکومت اسلامی از خواستگاهها و شرایط آن زمانی پیش از انتحار 1357 تا هم اکنونی که هیولای مافیای تبهکاران اسلامی چنگ بر هست و نیست یک مملکت و ملت انداخته است، همان جهل و جنایت 1400 سال پیش را به دردباری چندباره ای، تداعی می کند که لشکریان انسانسوز اسلامی به ایران یورش آوردند و کشتند و غارت کردند و هر نماد و نمود تمدن و دانش و فرهنگ را ویران کردند. از زمان چوپان فرصت طلب بی سواد بگیر تا جنایتکار شمشیر بدستش علی و از خلفای حکومت نحس اسلام بگیر تا تکه تکه شدنهای حاکمیتی که سرانجام تباهی و عقب ماندگی و جنایت میراث بسیارانی شد که به این دین و باور خونبار تن داده بودند. همین روند را ما در هر جای این گستره ی اسلام پناهی و اسلام باوری و اسلام پروری، شاهد بوده ایم ( و هستیم هنوز!). یعنی هر جا که ساده لوحانی نان باخته، هیمه ی آتش ِ جنایتکاران اسلامی شدند، دیدیم و شنیدیم و خواندیم که چه دوران هولناکی را به جامعه تحمیل کردند. در جوامع اسلامی، به تناسب همخوانی و همگونی  اسلام با زمینه های فرهنگی ِ قهقرایی و سنتهای بشدت عقب مانده و عصر حجری، ظرفیت انسانسوزی و جنایتباری این دین و منادیانش را دیده ایم. نمونه های عینی امروز در سومالی و افغانستان و پاکستان بخوبی گواه این ادعاست و نمونه های هولناکی که از سر گذرانده شده در کشتارهای گروهی الجزایر، پشت هر انسانی را از عمق جهل و جنایت می لرزاند. ( شکل دیگر این جنایت نیز کشتار زندانیان بی دفاع اسیر در چنگال جانیان اسلامی در تابستان 1367 است که در میهن خود شاهد بوده ایم)
روند تکوینی اسلام و منادیان روحانی اش، در گذار جوششها و شورشهای اجتماعی که سمت و سوی قدرت گرفت زیر زبان همین منادیان روحانی چنان به شهد نشست که جنایت برایند آن شد و رویدادهای شرم آور تاریخ بشری تکرار شد و به هزار خونگریه، دیدیم و می بینیم که این جانیان وقتی به قدرت می خزند، چه هولناک و خونبار و انسانسوزند!

در میهن ما نیز این روند استثناء نبوده و نیست. در منطقه ای که قرار گرفته ایم، تنها ملتی هستیم که چندین باره و بیش از هر ملتی، برای ازادی و رهایی و برپایی جامعه ی انسانی و گریز از جهل و نادانی و عقب ماندگی به میدان آمدیم و هر بار زهر هولناک همین اسلام متعفن و روحانیت ابله بر جان و جهانمان نشست و نه تنها به بیراهه کشانده شدیم که سر از جنایتباری و خون آشامی تبهکاران اسلامی در آوردیم. هنوز آماجهای انقلاب مشروطیت به همان تازگی و ضرورت در جامعه ما مطرح است! هنوز برای بدست آوردن آن می جنگیم! هنوز همان خزعبلات مدرسی ها و نوری ها را شاهدیم. یک دوره از خیزشهای اجتماعی ما نیست که بنوعی از تفکر و فرهنگ و باور و نفوذ روحانیت زهرآگین نشده باشیم و به قهقرای شکست نرفته باشیم!

اینهمه از دورهای تاریخ تا کنون، از نمونه های دیگر کشورهای اسلامی تا جای جای میهن مان، گواه هشدار گونه ای به تک تک ما ایرانیان است که خود بشناسیم و راه از چاه تمیز دهیم. خود را به قربانی شدن زدن و دیگران را مسئول شوربختیهای خود دانستن، و بالیدنهای بی عمل به افتخارات گذشته، فرار از تحقیر و فرار از مسئولیت است. زشتیهای خود و جامعه خود را باید بشناسیم. اعتراف کنیم و در پی دور شدن از آن زشتیها باشیم. روحانیت در کشور ما بدست ما بر ما سوار شده و می شوند. بر پای داشتن هر نماد دینی/فرهنگی به هر بهانه و عنوان و توجیهی که باشد، آب در آسیاب دین باوران قاتلی می ریزیم که با همین نمادها و باورها به زن و فرزند و جانهای شیفته ی سرزمین ما تجاوز کردندو شکنجه کردند و کشتند و ترور کردند و غارت کردند! باید بخود آییم که به هر دلیل و توجیهی، این ما بوده و هستیم که به قاتلان فرزندانمان اسطوره عدل و قسط و شجاعت و شهامت و راستی داده ایم و چشم به واقعیت انسانسوز انان پوشیده ایم. ما، آری ما، از قاتلان خود اسطوره ساخته ایم. ما از متجاوزان به جان و مال و میهنمان اسطوره ساختیم. هنوز هم خرافه ها و ناآگاهی ها و عقب ماندگی ها و آیینهای بی ریشه و بیگانه با هر اصل و تبارمان، تن داده و می دهیم. ما مسئول همه ی سیه روزی ها و جنایتهایی هستیم که بر سر ما و میهن ما آوار شده است.

ما نباید فراموش کنیم که ما صاحبان اصلی این آب و خاکیم. این سرزمین مال ماست. این سرزمین از دل دلیری ها و خون فشانیها و شهامتهای نیاکان ما  به ما رسیده است. نگذاریم مشتی تبهکار ِ بی ریشه با تکیه بر همان باور و خرافه و جهل و ناآگاهی محمد و علی و حسین و حسن و…….. تیشه بر ریشه ی این آب و خاک زنند! نگذاریم فرهنگ بیگانه با همه چیز ما بر ما غالب شود. نگذاریم با دست خود حکم قتل فرزندان مان را تطهیر کنند. نگذاریم با دست ما از قاتلان ما اسطوره بسازند. چشم خود را باز کنیم که ما از این دین و از این روحانیت بخون نشسته ایم. اسلام و منادیان با و بی عمامه اش، ریشه اصلی نا آگاهی، خرافات، عقب ماندگی، جنایت، نفرت و انتقام، غفلت از برپایی یک جامعه ی انسانی، هستند. همواره بیاد داشته باشیم که بهترین فرزندان این آب و خاک را با همین فتواها و با همین ایه ها و با همین سنت ها و آیین ها، با همین نماز و روز و الله اکبرها شکنجه کردند. تجاوز کردند اعدام کردند! همه ی آنانی که حتی از ذره ای از شهامت و صداقت و راستگاری برخوردارند و هنوز این دین و منادیانش را متفاوت از این قلم می بینند پیش از اینکه به این قلم بتازند، به جانیانی بتازند که دستشان بخون شریفترین فرزندان سرزمین ما آغشته است. اگر اسلام باوران ِ وطنی هنوز اسلام را از جنایتهای رفته بر ما و سرزمین ما جدا می کنند، تکلیفشان را با این حکومت روشن کنند به همان معیار و همان برخوردی که با یک زن بی حجاب از نگاه خود!، با یک بهایی از نگاه خود، با یک کافر از نگاه خود بایک قاتل از نگاه خود، می کنند!

دین، بطور مشخص اسلام، باید در محدوده شخصی انسان بماند هر گلی می خواهد در همان محدوده به سر انسان بزند! اما اگر سمت و سوی قدرت بگیرد و هوای حکومت به سر کند! همینی می شود که فریاد این قلم از آن است! همینی می شود که از یک آخوند ابلهی، میلیاردر تبهکار ِقاتل، می سازد. از یک حکومت، مافیای تبهکار سر در می آورد.

(حکومت اسلامی هرچه باشد یا بشود، آتشی است که به ناروا و نابجا، روحانیت شیعه به جان ایران و ایرانی انداخته است. نفرت بر آنان که نمک خورده و نمکدان شکستند! چرا این حضرات فتوای جهاد نمی دهند در مقابل اینهمه جنایت و غارت و قتل و بی عدالتی!؟)

گیل آوایی
بیست و یک آگوست 2011


Related linkhttp://tinyurl.com/3vryyn7


چگونه مردمانی باید؟

اوت 22, 2011 بیان دیدگاه
مدتها ست که کم می نویسم و بیشتر میخوانم و فکر میکنم. از سوی دیگر مشکلات فنّی داشتن ارتباطات هم به کمکم آمده اند و وقت زیادی پیدا کرده ام. گذشته از اینکه مسائل روز را چه در عرصهٔ داخلی ایران و چه در سطح بین المللی دنبال میکنم؛ تنها مطلبی که بیش از هر چیز ذهنم را به خود مشغول میکند « اخته گی و نازایی» جنبش دموکراسی خواهی ایران است. زمانی که مردم اروپا میخواستند از گور « عصر تاریکی» ( آنگونه که خود از آن به این نام یاد میکنند ) به در آیند و هنوز با اندیشهٔ سیاسی دموکراسی فاصله ای بسیار داشتند؛ «عصر روشنگری» آغاز شد که بر خلاف مذاق مذهبی ها و مارکسیستها و سایر تاریک اندیشان کنونی و پیشین ظاهراً «ایرانی تبار»؛ بیشترین تلاشهای روشنگرانه از طرف اندیشمندان « فراماسون» صورت پذیرفت. زمانی که اروپا در عصر روشنگری سنگر به سنگر حاکمیت کثیف دینی و فرهنگ تباهی آفرین مسیحیت تکفیری و قدرت اهریمنی کلیسا را به عقب میراند؛ ایران هر چه بیشتر در باتلاق مالیخولیای تازی پرستی مفرط و منحط؛ فرو میرفت و سلسلهٔ ننگین صفویان که هنوز هم قبلهٔ بسیاری از ناسیونالیستهای قلابی به ظاهر ایرانی میباشد؛ آغازگر تاریکترین دوره های تاریخ ایران بود و شیعه گری مانند گرازی وحشی ریشه های تمامی اندیشه های انسانی را از جای میکند و مدفوع خرافی و اسلامی خود را بر سرتاسر این سرزمین می گستراند و هنوز هم که هنوز است بوی سنگین این مدفوع بر ذهن ایرانیان سنگینی میکند و  در این چند سال اخیر با اینکه ما شاهد اسلام گریزی بوده ایم؛ اما با توجه به عفونت سنگین بازمانده از آیین تباهی اسلام که فرقه ای از آیین سامی یهودیت است؛ عده ای از اسلام ستیزان؛ به مسیحیت گرویده اند و گویی فکر میکنند که خداوند اگر با «مردک زنباره و بچه باز» و مخبّط  جنایتکاری مانند « محمد» سخن نگفته است؛ لابد باید با مادر قحبهٔ دیگری ( مسیح تکفیری)سخن گفته باشد!؟ این اشخاص که نوکیشان نامیده میشوند؛ به خاطر فرار از مدفوع فرهنگی اسلام؛ به چاه مستراحی دیگر پناه برده اند که صدها سال است از طرف اندیشمندان مللی که پرورندگان  آن بودند ( اروپائیان ) در زیر خاک مدفون شده است هر چند که رسوبات ناچیز و دگرگون شدهٔ آن هنوز در ذهن عوام اروپایی و آمریکایی بازمانده باشد.

میگویند که : ملتی که تاریخ خود را نداند؛ آنرا لاجرم تکرار خواهد کرد. اما من میگویم : ملتی که تاریخ خود را نداند؛ با مدفوع تاریخ دیگران غسل خواهد نمود و آنرا غذای روزانهٔ خویش قرار خواهد داد. و این آن دردی است که ایرانیان؛ بویژه بعد از ظهور سلسلهٔ کثیف صفوی با آن دست به گریبان هستند. گویی که زمین بارور اندیشه در این سرزمین خشکیده است. اگر حتی یک نگاه گذرا به تاریخ یکصد سال اخیر ایران که آبستن انقلابات بوده است نگاهی بیفکنید؛ تنها اندیشهٔ تولید شدهٔ ایرانی که بوی کاملاً ایرانی دارد؛ اندیشه های « استاد فرود فولادوند» بوده است که کاملاً بر اساس فرهنگ نیاکانی این سرزمین بنا شده است و در واقع « بازتولید مدرن فرهنگ نیاکانی» میباشد. نگاهی بسیار دیگرگونه به « پادشاهی» و تلاش برای زدودن افکار منحط تازی پرستانه در عرصهٔ فرهنگ سیاسی و ترویج خردگرایی و زدودن اندیشه های منحط سلطنت طلبانه که به طور عمدی از سوی تازی پرستان و بیگانگان به نام « پادشاهی» مطرح میشود. حال شاید بعضی ها بگویند که در این صد سال اخیر اندیشه های دیگری نیز تولید شده است! و من میپرسم : کدام اندیشه ها؟ مارکسیسم؟ مارکسیسم اسلامی؟ اندیشه های تقلیدی ماسونی؟ اسلام شریعتی؟ مشروطهٔ سلطنتی؟ آنارکو سندیکالیسم احمد شاملو؟ ….. ؟ به راستی چه چیزی در این صد سال اخیر؛ به عنوان یک اندیشهٔ استوار از نظر ساختاری و بر اساس زیر بنای فرهنگ ایرانی پرورده شده است؟ کدامین اندیشهٔ سیاسی که مهر ایرانی بودن بر پیشانی اش بدرخشد تولید شده است؟ براستی با کدامین ذهن روشن میخواهیم تا بند از پای ایران باز کنیم و بار دیگر نام ایران بر روی زمین بدرخشد؟ کورش بزرگ همچنان میدرخشد. اگر اندیشه های بلند و انسانی او اکنون مایهٔ سرفرازی ماست؛ تنها به این خاطر است که اندیشه های او بر اساس « خردگرایی ایرانی» استوار است و نه بر اساس سخنان دیگران.

براستی چه بر سر این سرزمین آمده است ؟ چرا چرخ تولید اندیشه ازکار افتاده است؟ پرسش این است که : آیا اروپایی ها و آمریکایی ها همه چیز را کشف و اختراع کرده اند و دیگر بازار « اندیشهٔ ایرانی» بسته شده است و برای رشد و شکوفایی باید هرچه که لازم است از آنها خریداری شود؟ آیا این است پاسخ نهایی یک ایرانی مدعی رهبری؟ آیا میخواهیم با اندیشه های منحط سامی تبار؛ « ایران» بسازیم؟

زمانی که منطقهٔ خاورمیانه آبستن حوادث بسیار بزرگی است و ایرانیان میتوانند در آن سهم بزرگی داشته باشند؛ با کدامین تواناییهای « اندیشهٔ سیاسی» میتوان وارد میدان شد و نقش خود را به عنوان یک «بازیگر سازمانده» بازی کرد؟ یا اینکه باید بنشینیم و ببینیم که نیروها و ملل دیگر چه خواهند کرد و به ما چه خواهد رسید؟ آیا میدانید فرق این دو گونه نگرش از کجا تا کجاست؟

براستی تا کنون فکر کرده اید که چگونه شد که میمون مقلدی مانند « محسن مخملباف» در جامعهٔ مثلاً روشنفکری ایران به اوج رسید؟ فیلم مشهور « دستفروش» تقلیدی از مالیخولیاهای نیهیلیستی « فرانتس کافکا» است؛ فیلم « بایسیکل ران» باز گویی « رقص تا حد مرگ» در دورهٔ « مک کارتی» در آمریکا است. یا اینکه چگونه شد که « عباس معروفی» معروف شد؟ آیا به خاطر داستان بلند تقلیدی « کافکایی» نبود؟ چرا فیلم هامون اینهمه گل کرد؟ مگر نه اینکه تقلیدی از اندیشه های « اگزیستانسیالیستی»  ژان پل سارتر و آلبر کامو و چاشنی صوفی گری بود؟! آیا این شهرت های کاذب نشانهٔ بی مایگی و بی ثمری ما نیست؟ چرا عبدالکریم سروش اینهمه فیلسوف شده است؟ مگر نه اینکه حداکثر کاری که انجام داده است این است که افکار فلسفی « کارل پوپر» را تا حد یک « متدولوژی» پایین آورده و آن اندیشه را از درون تهی کرده و به اقتضای « ماموریتش» به پوستهٔ آن چسبیده است؟ چرا دلقکی مانند « سید ابراهیم نبوی» به عنوان یک طنز نویس مطرح میشود؛و این در حالی است که حرفی برای گفتن ندارد؛ مگر شامورتی بازی میان شکل مار و نوشتهٔ مار؟ مگر موسوی و کروبی و خاتمی چه حرف تازه ای برای زدن دارند که قبلهٔ آمال شده اند؟ چه کسانی میخواهند آنها را بیش از آنچه که هستند ( خمینی بازی) به حلقوم مردم فرو کنند؟ کدامین منافع ومطامع ضد ایرانی درپشت پردهٔ این بازی مسخره و خائنانه قرار دارند؟ براستی تا چه زمانی میخواهیم ایران را به نام خامنه ای وخمینی وعبد الکریم سروش و سازگارا و رضا پهلوی بی لیاقت و نوری زاده و مشائی واحمدی نژاد و سپاه جاکشان اسلام و تشیع بشناسند؟ آیا هر آنچه که ما داریم اینها هستند؟ آیا ایران اینچنین به خاک سیاه نشسته است؟

اکنون دروضعیت موجود منطقه ای آنچه که بسیاربلندترازصدای غرش آذرخش به گوش میرسد؛ صدای شکست استراتژیک جمهوری ننگین اسلامی است؛ اما آیا گوش شنوایی هست که این صدا را بشنود و برای روبرو شدن با این حادثهٔ عظیم که در حال اتفاق افتادن است؛ برنامه ای دارد؟ رژیم کثیف خاندان اسد درسوریه رفتنی است وتمامی تلاشهای بیهودهٔ سپاه قدس مانند تف سربالایی است که برپیشانی رژیم خواهد نشست و  همانگونه که بارها گفته ام؛ شکست استراتژیک امری قابل برگشت نیست. تنها مهره ایکه رژيم منحط اسلامی اکنون در دست دارد «پایین کشیدن شلوارهایشان» در برابر روسها وچینیها است و این نیزدردشان را دوا نخواهد کرد؛ زیرا باز هم  همانگونه که گفته ام؛بازی «خاورمیانهٔ بزرگ» بسیاربزرگتر ازآن است که چین وروسیه بتوانند در برابر آن بایستند؛ چه رسد به چند آخوند شپشو و یا چند تاکتیسین مخبط مانند قاسم سلیمانی! اما سخن اینجاست که بعد ازفروپاشی رژیم ننگین اسلامی؛ نه ایرانیان و میهن پرستان؛ بلکه خود فروختگانی بر سرکارخواهند آمد که به ازای رسیدن به قدرت؛ آیندهٔ این سرزمین را به بیگانگان فروخته اند و برای فریب « خود روشنفکر پنداران» ازواژه های زیبای دموکراسی ولیبرالیسم و سکولاریسم استفاده میکنند ( بدون وارد شدن به محتوی) و به خاطرفشارهای افزاینده ایکه درطی این ۳۳ سال بر مردم این سرزمین رفته است؛ وبه خاطر نا آشنایی جنبش دموکراسی خواهی با الفبای اندیشه های سیاسی؛ متاسفانه؛چه بسا برداشته شدن بخشی ازاین فشارها؛ باعث شود که مردم احساس خوشبختی کنند و ماجرای ۵۷ ؛ این بار به نام « دموکراسی» دوباره تکرار شود و دوباره کلاه گشاد دیگری بر سرمردم برود.

اکنون دو سوال بزرگ در پیش روی جنبش آزادی خواهی قراردارد. سوال نخست که جنبهٔ تاکتیکی دارد وبسیارتعیین کننده است و در شرایط کنونی میتواند ضربهٔ مهلک و موثری در جهت سرنگونی سریع تر رژیم رو به انحلال اسلامی باشد؛ مسئلهٔ « تخریب انتخابات» است که میتوان به نام « تحریم فعال» نیز ازآن یاد نمود. برپا نمودن تظاهرات در روزهای پیش از انتخابات و در روز انتخابات وهجوم به حوزه های رای گیری و ویران نمودن آنها؛ میتوان تمامی تلاشهای مذبوحانهٔ رژیم را به نابودی کشاند و به تمامی جناح های رژیم اعم از« اصلاح طلبان» و «ولایت فقیهی ها» و « صفوی نوین» نشان داد که بازی تمام شده است و بهتر است که گورشان را از این سرزمین گم کنند. آنچه که میتوانم ازهم اکنون پیش بینی کنم؛ این است که تا زمان انتخابات؛ رژیم در کلیت خود مراحل دیگری ازشکست خرد کنندهٔ استراتژیک را طی خواهد نمود و در شرایطی بسیار ضعیفتر ازوضعیت کنونی قرار خواهد داشت و چه بسا به سگ هاری ازنوع «بشار اسد» تبدیل شود و سخت گیریها و نظریات افراطی که ازهمین اکنون لقلقهٔ زبان بخشی ازاین روسپی زادگان حاکم گردیده است نیزنشان از آن دارد.

مسئلهٔ دوم؛ یک آمادگی استراتژیک برای دوران بعد ازسرنگونی رژیم است؛ برای این دوران؛ به مردان و زنانی نیاز داریم که نه تنها « مو» را ازلای ماست بیرون میکشند؛ بلکه « موی سفید» را میتوانند در درون ماست؛ تشخیص دهند. در شرایط بعد از سرنگونی رژیم کثیف اسلامی؛ با دو گروه اصلی روبرو خواهیم بود که با دو نظر متفاوت در صدد نوشتن قانون اساسی برخواهند آمد :

۱- یک گروه تلاش خواهد کرد که شرایط سیاسی و اقتصادی ایران آینده را طوری تنظیم کند که بر اساس نیازهای کشورهای بیگانه و در راستای هم آهنگی با منافع استراتژیک آنهاو بویژه « خاورمیانهٔ بزرگ»‌باشد. دستور العمل این گروه از نیروهای نفوذ داده شده در درون جنبش آزادیخواهی؛ از قبل نوشته شده و کاملاُ با آنچه که انجام خواهند داد آشنا هستند. دراین نوع ازایده ها شما در ورای گفتارهای زیبا که به روش متکلمین و آسمان ریسمان بافیهای ظاهراُ آزادیخواهانه؛ شاهد به کنار نهاده شدن خواسته های اساسی مردم که جویای یک زندگی شرافتمندانه تضمین شده هستند؛ خواهید بود و به وضوح تقسیم بندی مردم به « مالکان زمین» و آنهایی که حق دارند بعداً « مالک زمین» شوند و تا آن زمان باید منتظر «فرج» باشند را خواهید دید. این نوع ازقانون اساسی؛ یک بخش انگلی را به اقتصاد ایران تحمیل خواهد نمود که هم اکنون نیز جریان دارد. این بخش انگلی؛ همیشه « فقر» را بازتولید خواهد نمود و بخشی ازمردم ایران همیشه به عنوان شهروند درجه ۲ ( غیر مالک و به معنایی دیگر مستأجر و خانه به دوش ) باقی خواهند ماند تا به عنوان « فرو دستان»؛ نقش ارتش بیکاران جویای کار را بازی نموده و قیمت بازار کار را در حد پایین نگه دارند. مسئلهٔ دیگر اینکه صاحبان این نظرات؛ به خصوصی سازی منابع زیر زمینی مبادرت خواهند نمود ( مانند الگوی آمریکایی) و این بخشهای خصوصی خواهند توانست زیر لوای « جذب سرمایه های خارجی» سرنوشت منابع زیر زمینی را به منافع استراتژیک شرکتهای چند ملیتی گره زده و آن منابع را به زیرمالکیت نامرئی بیگانگان ببرند. در واقع زمانی که میگوییم اروپا و آمریکا در حال فکر کردن به « ایران بعد از رژیم اسلامی» هستند؛ بدین معنی است که در حال برنامه ریزی و اجیر کردن عناصر نامدار و یا ساخته و پرداختن اینگونه عناصر برای اجرایی نمودن خواسته های خود هستند. گروهی مانند دار و دستهٔ رجوی شاید شناخته شده ترین گروه ازاین نوع است که در پی استراتژی « بقاء» در چنین منجلابی فر رفته است ؛ اما افرادی همچون «محسن سازگارا» و « فرخ نگهدار» و « علیرضا نوری زاده» که ازمنابع مالی و تبلیغاتی بیگانگان تغذیه میکنند؛ در بخش « خاکستری» قرار دارند. به این معنی که وابستگی آنان به بیگانگان برای بسیاری از «‌خود روشنفکر انگاران» هنوزمشخص نیست اما به هر حال زیر سوال هستند.  اما گروههای ظاهراً سیاسی و یا افراد دیگری وجود دارند که در لایه های امن تری لانه کرده اند و چه بسا بعدها به صورت « متخصصین و کارشناسان» اقتصادی و سیاسی وارد میدان شوند و تا آنجایی که میتوانند؛ جنبش و یا اهداف جنبش را به بیراهه بکشانند. از همین اکنون نیز میتوان بر اساس تعدادی از شاخصه ها اینگونه افراد و گروهها را مشکوک ارزیابی نمود؛ به عنوان مثال آنهایی که این اندیشه را که ملل غربی طرفدار ایرانیان هستند و اگر بدانند که بر مردم ایران چه میگذرد؛ به دولتهای خود برای گسترش دموکراسی در ایران فشار خواهند آورد؛ از کثیفترین دروغهای تاریخ است. زیرا ملل کشورهای غربی به عنوان ملتهایی که سابقهٔ طولانی در « امپراطوری مدرن اقتصادی» دارند و از نظر داشتن صنایع در سطحی بسیار بالاتر از آنچه که دیده میشود قرار دارند؛ به ملل در حال پیشرفت ( نامی مؤدّبانه برای ملل عقب مانده) به چشم فرو دستان و « بربرها» نگاه میکنند و اینرا تمامی ایرانیانی که در کشورهای غربی زندگی میکنند؛ به وضوح میبینند. شاید این ملتها حق هم دارند؛ زیرا که «دارندگی» و «نداری» خود شاخصه های « بالا دستی» و « فرو دستی» است. چونکه در جهان «زندگی انسانی»؛ داشتن نتیجهٔ « اندیشیدن و تلاش» است و نداشتن نتیجهٔ « تنبلی ذهنی و خواب آلودگی» ست. به همین دلیل من افراد و گروههایی را که ملل و دولتهای غربی را دوستان ایرانیان معرفی میکنند؛ به سر سپردگی آگاهانه به بیگانگان و یا فرو افتادن در سراشیبی انحطاط « بیگانه پرستی» متهم میکنم و هم اکنون نیز بزرگترین درد ما که حکومت ننگین اسلامی بر روی آن استوار است بیماری « تازی پرستی» است. حال آیا میبینید که ما در کجای جهان ایستاده ایم؟ یا همچنان کورید؟

۲- گروه دوم سعی خواهد نمود که شرایط سیاسی و اقتصادی ایران آینده را طوری تنظیم کند؛ که ایران به عنوان موجودی مستقل و ایرانیان به عنوان یک « ملت» با شرایط ویژهٔ خود؛ وارد چرخهٔ اقتصاد جهانی و « خاورمیانهٔ بزرگ» شود. در این نوع ازایده ها شما با ایرانیان « مالک زمین» و ایرانیان « بی زمین» طرف نخواهید بود و این اقتصاد انگلی ازسیستم اقتصادی ایران حذف خواهد شد که البته باید بر اساس مطالعات بسیاردقیق و آینده نگری تنظیم شود و ازحالت یک ایدهٔ آرمانی به شکل یک ایدهٔ عملی در آید. در این نوع از ایده ها شما با برنامه هایی که منجر به کاهش حداکثری اختلافات « قومی» منجر شده و به جای سرکوب اقوام ایرانی؛ به راه حل های بنیادی احراز حقوق اقوام ایرانی منجر شود روبرو خواهید بود تا ایرانیان باری دیگر به عنوان یک ملت ظهور کند. ازسوی دیگر این گروه تلاش خواهد نمود که شرکت در چرخهٔ اقتصاد جهانی؛ موجبات سر ریز شدن بحرانهای اقتصادی بین المللی به درون مرزهای سرزمینی را به حد اقل کاهش دهد و اقتصاد لیبرال را به « منابع زیر زمینی» سرایت نخواهد داد.
برای دیدن « موی سفید » در درون این دو نوع ازاندیشه های سیاسی و اقتصادی؛ به مردان و زنانی نیازاست که ازسرشتی دیگرند ؛ مردان و زنانی که از پیروان راه « خرد محض » هستند و ایران آینده را با اینگونه مردمانی خواهند شناخت. آیا مرد راه هستی؟ آیا زنی والاگهر هستی؟ پس پای در راه نه.
پاینده ایران؛ برقرارباد آیین ریشه ای؛ کوبنده تندر.

کژدم  

Related linkhttp://tinyurl.com/4xqvxo8

  

تا دوستان بدانند برجاي ديگران نشستن يعني چه ؟

اوت 20, 2011 بیان دیدگاه
The Few Good & Great Men Never Die. Those who Stood for greatness of Iran will always be in the hearth of people.
مي گويند زماني که قرار بود دادگاه لاهه براي رسيدگي به دعاوي انگليس در
ماجراي ملي شدن صنعت نفت تشکيل شود ، دکتر مصدق با هيات همراه زودتر از
موقع به محل رفت . در حالي که پيشاپيش جاي نشستن همه ي شرکت کنندگان
تعيين شده بود ، دکتر مصدق رفت و به نمايندگي هيات ايران روي صندلي
نماينده انگلستان نشست .

قبل از شروع جلسه ، يکي دو بار به دکتر مصدق گفتند که اينجا براي نماينده
هيات انگليسي در نظر گرفته شده و جاي شما آن جاست ، اما پيرمرد توجهي
نكرد و روي همان صندلي نشست ..

جلسه داشت شروع مي شد و نماينده هيات انگليس روبروي دکتر مصدق منتظر
ايستاده بود تا بلکه بلند شود و روي صندلي خويش بنشيند ، اما پيرمرد
اصلاً نگاهش هم نمي کرد .

جلسه شروع شد و قاضي رسيدگي کننده به مصدق رو کرد و گفت که شما جاي
نماينده انگلستان نشسته ايد ، جاي شما آن جاست .

کم کم ماجرا داشت پيچيده مي شد و بيخ پيدا ميكرد که مصدق بالاخره به صدا
در آمد و گفت :

شما فكر مي کنيد نمي دانيم صندلي ما کجاست و صندلي نماينده هيات انگليس
کدام است ؟

نه جناب رييس ، خوب مي دانيم جايمان کدام است ..

اما علت اينكه چند دقيقه اي روي صندلي دوستان نشستم به خاطر اين بود تا
دوستان بدانند برجاي ديگران نشستن يعني چه ؟

او اضافه کرد که سال هاي سال است دولت انگلستان در سرزمين ما خيمه زده و
کم کم يادشان رفته که جايشان اين جا نيست و ايران سرزمين آبا و اجدادي
ماست نه سرزمين آنان …

سكوتي عميق فضاي دادگاه را احاطه كرده بود و دكتر مصدق بعد از پايان
سخنانش كمي سكوت كرد و آرام بلند شد و به روي صندلي خويش قرار گرفت.

با همين ابتکار و حرکت عجيب بود که تا انتهاي نشست ، فضاي جلسه تحت
تاثير مستقيم اين رفتار پيرمرد قرار گرفته بود و در نهايت نيز انگلستان
محکوم شد .


فرار از اسلام

اوت 19, 2011 بیان دیدگاه
HerProductionTeam – Aug 16, 2011

«Deliverance from Islam» is the declaration that we, the people of Iran and the world, regardless of our origins and beliefs, have come to the realization that it is not possible for a person to be a Muslim and live by the standards of the United Nations Universal Declaration of Human Rights. We hold Islam in violation of the Universal Declaration of Human Rights, by invading other lands, enslaving people, destroying their heritage and their way of life. We find Islam guilty of pursuing a multi-front attack, even to this day, on much of what is sacred to all civilized people. We consider Islam responsible for 1400 years of atrocities committed against the Iranian people and much of the Islamic world. We believe that Islam is the root of our problem therefore it must be abandoned.

ما میراث‌خوار یک تاریخ عَصَبی و عصبانی هستیم

اوت 19, 2011 بیان دیدگاه
گفت‌وگوی مسعود لقمان با علی میرفطروس درباره تاریخ، تاریخ‌نویسی و سیاست در ایران معاصر

آسیب‌شناسی اندیشه و کنش سیاسی در ایران معاصر با نگاه به کارنامه‌ی سیاسی دکتر محمد مصدق

مسعود لقمان- از کتاب «ملاحظاتی در تاریخ ایران»(۱۹۸۸) تا کتاب‌های اخیر، بیش از ۲۰ سال، دو مفهوم، محورِ اساسی دیدگاه شما درباره‌ی تاریخ اجتماعی ایران است: یکی مفهوم «عصَبیّت» و دیگری موضوعِ «هجوم ایلات و حکومت درازمدت قبایل مختلف در ایران». می‌خواهم از مفهوم «عصَبیّت» آغاز کنیم؛ شما در بخشی از کتاب اخیرتان نوشته‌اید: «ما میراث‌خوارِ یک تاریخ عَصَبی و عصبانی هستیم و چه بسا که حال و آینده را فدای این عَصَبیّتِ ویران‌ساز کرده‌ایم. تاریخ اجتماعی و سیاسی ایران – عموماً – بازتاب این عصبیتها و عصبانیت‌هاست.»… می‌خواهم بدانم که این «عصَبیّت» چیست؟ و چه  نقشی در تحولات سیاسی- اجتماعی ایران داشته است؟

علی میرفطروس- مفهوم «عصَبیّت» از «ابن‌خلدون»، متفکر بزرگ تونسی در قرن ۱۴ میلادی است که زنده‌یاد «دکتر امیرحسین آریانپور» او را «پیشاهنگ جامعه‌شناسی» نامیده است. ابن‌خلدون، «عصَبیّت» را منشاءِ دولت‌ها یا قدرت‌های قبیله‌ای می‌داند، قدرت‌هایی که ریشه در بادیه‌نشینی دارند و ضمن ستیز با مظاهر شهر و شهرنشینی، از طریق تهاجم و تاراج، روزگار می‌گذرانند و به قول «ابوالفضل بیهقی»: «بیابان، ایشان را پدر و مادر است، چنان‌که ما را شهرها… .» به نظر ابن‌خلدون: « عصَبیّت» باعث پیدایش نوعی اتحاد، همبستگی و خویشاوندی در قبیله می‌شود و با نوعی «هم‌پیمانی» و «ولاء»، موجب بندگی و اطاعت مردم از رئیس قبیله – به عنوان سلطان یا خدایگان- می‌شود، در نتیجه، «فرد» و «حقوق فردی» در قبیله(جمع) مستحیل یا مضمحل می‌شود.

یکی از ویژگی‌های ذاتیِ عصَبیّت این است که باعث تمرکز قدرت در دست یک «فرمانروای خودکامه و مطلق‌العنان» می‌شود، در اینجا، دیگر نه «عقل» و نه «عدالت» اهمیت چندانی ندارند، بلکه «حفظ و حراست از قدرت رئیس قبیله»، امری مرکزی یا محوری به شمار می‌رود. نگاهى به «سیاست‌نامه»ها(از «سیاست‌نامه»ى خواجه نظام‌الملک تا «سلوک‌الملوک» روزبهان شیرازى) نشان مى‌دهد که در طول تاریخ ایران، مردم(و حتى وزرا، اشراف و بازرگانان) جزوِ رعایاى سلطان(یا رئیس قبیله) بوده‌اند که هیچ «حق»ى، جز وظیفه و تکلیف در اطاعت از اوامرِ سلطان نداشته‌اند؛ چراکه به قول ابن‌خلدون و «خواجه نظام‌الملک»: «رعیت، رمه، و پادشاه، شبانِ رعیت است.» این امر، به تدریج، فرهنگِ «شبان ـ رمگى» را در جامعه‌ی ایران تقویت و تثبیت کرد(اصطلاح «شبان ـ رمگى» از زنده‌یاد «محمد مختارى» است).
در تاریخ معاصر، چنین جامعه‌ای خود را به شکل «جامعه‌ی توده‌وار» نشان می‌دهد، جامعه‌ای که به خاطر فقدان طبقات اجتماعی و نبودِ احزاب سیاسیِ واقعی و ریشه‌دار، رهبران سیاسی با ایدئولوژى‌ها و آرمان‌های وهم‌آمیز(چه دینی و چه لنینی) به عنوانِ «پدر ملت» یا «پیشوا»، جاى «رئیس قبیله» را می‌گیرند و «کیشِ شخصیت» در ستایش از «پیشوا» یا «رهبرِ فرهمند»(Charismatique)، جایگزین اطاعت و ستایش از «فرمانروای قبیله» می‌شود. نتیجه اینکه، «فردِ مستقل» به «عنصرى سازمانى» و «طبقات» به «توده‌ی بی‌شکل» و «ملت» به «اُمت» تنزل می‌یابد و…
با این توضیحات، اگر بدانیم که بیش از ۱۰۰۰ سال از تاریخ ۱۴۰۰ساله‌ی ایران بعد از اسلام، در هجوم‌ها و تازش قبایل بیابانگرد و استیلای حکومت‌های ایلی و قبیله‌ای گذشته است، آنگاه می‌توانیم مفهوم «عصَبیّت» را برای تبیین تاریخ سیاسی – اجتماعی ایران به کار گیریم. به نظر من تاریخ اجتماعى ایران را نمى‌توان فهمید مگر اینکه ابتدا نقش هجوم‌های متعدد و استیلای حکومت‌های ۱۰۰۰ ساله‌ی ایلی– قبیله‌ای بر ایران فهم و درک شود. جامعه‌ی‌ ما این هجوم‌ها و استیلای حکومت‌های قبیله‌ای را تا آغاز قرن بیستم(یعنی تا پایان حکومت  قاجارها) تجربه کرده است. تنها از دوران رضاشاه است که این «سیستمِ ایلی- قبیله‌ای» تَرَک برداشت و ایران، وارد دوران نوینی شد.

لقمان- درباره‌ی علل عقب‌ماندگی جامعه‌ی ایران، دیدگاه‌های گوناگونی ابراز شده است، مثلاً «دکتر سید جواد طباطبایی» در کتاب «دیباچه‌ای بر نظریه‌ی انحطاط ایران» می‌گوید: «آغاز دوره‌ی انحطاط ایران با اوج زوال اندیشه هم‌زمان بود…» و بنابراین او چنین استباط می‌کند که «نقش عاملِ اندیشه در انحطاط ایران از دیگر عوامل، اساسی‌تر است»(صص ۴۱۱ و ۴۶۱)… از طرف دیگر، «دکتر آرامش دوستدار»، «دینخویی» را عامل انحطاط  و عقب‌ماندگی ما می‌داند. در حالی که شما هجوم قبایل مختلف و استقرارِ درازمدت حکومت‌های قبیله‌ای در ایران را عُمده می‌کنید. می‌خواهم بپرسم که در بُعد سیاسی- فرهنگی، تأثیر این حملات و حکومت‌های ایلی چه بود؟

میرفطروس-من فکر می‌کنم کتاب دکتر جواد طباطبایی مهم‌ترین و جدی‌ترین کتاب درباره‌ی علل انحطاط اندیشه‌ی سیاسی در ایران است(هرچند که طباطبایی با فروتنی آن را فقط «طرح» یا «دیباچه»ای در این‌باره می‌داند). طباطبایی، هرچند که گاه، به نتایج شوم حملات قبایل چادرنشین به ایران اشاره می‌کند و مثلاً هجوم تُرکان سلجوقی را «خُسوف فکر و فلسفه در ایران» می‌داند، ولی در نهایت، انحطاط اندیشه‌ی سیاسی را عامل اصلی عقب‌ماندگی‌های جامعه‌ی ایران تلقی می‌کند، در حالی که دکتر آرامش دوستدار، مسأله‌ی «دینخویی» را عامل اصلی انحطاط و عقب‌ماندگی ما می‌داند. دکتر دوستدار بی‌آنکه به علل تاریخی یا عوامل اجتماعیِ استمرار «دینخویی» در تاریخ ایران اشاره کند، تا آنجا پیش می‌رود که گویی، ایرانیان(برخلاف یونانیان) «از جنس دیگر»اند که تاریخ و فرهنگ‌شان – اساساً – «با امتناع تفکر» آغاز می‌شود و لذا، ظرفیت اندیشیدن، درک و دریافت مسائل فلسفی را ندارند!… با این حال، هم دکتر طباطبایی و هم دکتر دوستدار، با عُمده کردن عاملِ فرهنگ(اندیشه‌ی سیاسی و دینخویی) نسبت به نتایج مرگبارِ حملات و هجوم‌های پی در پیِ قبایل بیابانگرد به ایران، غفلت می‌کنند. به عبارت دیگر، هر دو آنان به جای عوامل، عوارض را مورد توجه قرارداده‌اند… با این مقدمه، باید بگویم:
در بُعد سیاسی، تسلسل و تکرار این حملات و حکومت‌های قبیله‌ای، باعث شد تا مفهوم «دولت»، به معنای اروپایی، هیچگاه در ایران شکل نگیرد. به همین جهت، اگر دولت در اروپا تبلور نوعی توافق و تفاهم عمومی یا «قرارداد اجتماعی» برای پایان دادن به هرج و مرج و جنگ داخلی بود و  مظهر عقلانیت و عدالت به شمار می‌رفت، در ایران، اما، دولت، خود مظهر جنگ داخلی و باعث بروز هرج و مرج و ناامنی بود و در نتیجه، مظهر بی‌عقلی و بی‌عدالتی به شمار می‌رفت.
در بُعد اجتماعی، یکی از نتایج استمرار این گونه حکومت‌ها، رشد و بلوغ نیافتن «فرد»، «حقوق فردی» و مفهوم «شهروند آزاد» و در نتیجه، ادامه و استمرارِ «اقتدارگرایی»(چه سیاسی و چه دینی) بود، به همین جهت در تاریخ ایران تا دوران معاصر، اقتدارگرایی سیاسی در کنار اقتدارگرایی دینی به حیات خود ادامه داده و اندیشه‌ی اساسیِ دوران روشنگریِ کانت، مبنی بر «گُسست از نابالغیِ خودخواسته‌ی انسان» هیچگاه در ایران امکان تحقق نیافته است.
در بُعد فرهنگی، یکی از نتایج این حملات و حکومت‌های ایلی – قبیله‌ای، گُسست و انقطاع در تاریخ و تاریخ‌نویسی در ایران و در نتیجه، انقطاع در آگاهی ملی ایرانیان بود، به طوری که با هر حمله و هُجومی، ما مجبور شدیم که از «صفر» آغاز کنیم؛ بی‌هیچ خاطره‌ای از گذشته؛ بی‌هیج دورنمایی از آینده… در چنین شرایطی است که «ابوریحان بیرونی» درباره‌ی نتایج شومِ حمله‌ی سردار عرب، «قُتیبة بن مُسلم» به بخارا، سمرقند و خوارزم(که از مراکز مهم دانش و فرهنگ در قرن هشتم میلادی بودند) می‌نویسد: «اخبار و اوضاعِ مردم خراسان و خوارزم، مخفی و مستور  ماند… و اهل خوارزم، اُمّی(بی‌سواد) ماندند و در مواردی که مورد نیاز آنان بود، تنها به محفوظات خویش استناد کردند
به همین جهت – همان‌ طور که محققان دیگر نیز تأکید کرده‌‌اند – در ایران، ما فاقد «دوره‌بندی‌های تاریخی» به سبک اروپا هستیم و آنچه امروزه به عنوان «قرون وسطی» یا «دوره‌ی رنسانس» می‌نامیم، بیشتر، مَجازی است و با دوره‌بندی‌های تاریخ اروپا، همخوانی ندارد. به عنوان مثال: دوران سامانیان(در قرن ۱۰میلادی) را «عصر طلایی» یا «دوره‌ی رنسانسِ فکر، فلسفه و فرهنگ ایران» می‌نامند. در این دوره، کوشش دانشمندان و فلاسفه‌ی برجسته‌ای مانند «زکریای رازی»، «کوشیار گیلانی»، «ابوبکر کرَجَی»، «پور‌سینا»، «فارابی»، ابوریحان بیرونی، «خوارزمی»، «ابوسلیمان سجستانی(سیستانی)»، «فیروز طبیب زرتشتی» و… باعث رواجِ علم، خرد‌گرایی، انسان‌گرایی و موجب رونق بحث‌های فلسفی شد. جالب اینکه مجالس بحث این فلاسفه و دانشوران چنان دوستانه، صمیمانه، آزاد و باز بود که پیروان ادیان یا آیین‌های دیگر(مانند مانویان، زرتشتیان، مسیحیان و یهودیان) هم در آن‌ها شرکت می‌کردند. از طرف دیگر، به همت مورخانی مانند «بلعمی»، «جریر طبری»، «ابن ‌مِسکویه»، «مسعودی»، « ابوحنیفه‌ی دینوری» و… تاریخ‌نویسی عقلانی نیز رونق یافت، تاریخ‌نویسی‌ای که ضمن داشتن گرایش‌های ایران‌دوستانه(به ویژه در دینوری) پیدایش جهان و وقایع تاریخی را نه بر اساس باورهای دینی(تئولوژیک) بلکه – عموماً – بر اساس عقل، مورد توجه قرار داد.
در این دوره، جغرافیانویسان بزرگی مانند «اصطخری»، ابن مِسکویه و بیرونی، کشف و شناخت جهان را مورد توجه قرار دادند، به طوری که بیرونی کتاب «تحقیقِ ماللهِند»(تحقیقی درباره‌ی هندوستان) را نوشت و کتاب‌نویسی و کتابداری اهمیت فراوان یافت، آنچنان که فهرست کتابخانه‌ی نوح سامانی را ۱۰ جلد نوشته‌اند. این کتابخانه دارای انواع کتب فلسفی، ریاضیات، نجوم و غیره بود.
سامانیان، با بزرگداشت آیین‌های باستانیِ ایرانیان، باعث قوام غرور ملی و رشد و شکوفایی «حس ملی» در ایران شدند. تثبیت و تقویتِ زبان فارسی و ترویج آن به عنوان زبان ملی و مشترکِ همه‌ی اقوام ایرانی، در این دوره، شکل آشکاری به خود گرفت و دقیقاً در همین زمان است که نخستین شاهنامه – به عنوان سندِ هویت ملی و تاریخیِ ایرانیان – توسط دقیقی توسی به نظم کشیده شد.
رشد شهرنشینی، نوعی زندگی عُرفی(جدا از شریعت و مذهب) را پدید آورد و شعرهای طرَبناک شاعرانی چون «رودکی سمرقندی» و «ابوشکور بلخی»، رواج موسیقی، مجالس طرب و بزم و نشاط، نشانه‌ی حس شادی، شادخواری و لذت‌جویی‌های توبه‌ناپذیر، و نماینده‌ی علاقه به زندگیِ این جهانی(در مقابله با سنّت عزاداری، مرثیه و زاری) بود. در همین زمان است که نخستین زنِ شاعر به نام «رابعه‌ی قزداری» چهره می‌نماید.
عرفان ایرانی نیز در این دوره(مثلاً در شعرها و اندیشه‌های «ابوسعید ابوالخیر») با تأکید بر یگانگیِ همه‌ی ادیان و مذاهب، مُبشّرِ مُدارا و یگانگیِ همه‌ی انسان‌ها – جدا از هر رنگ، مذهب، ملت و نژاد- بود(در اروپا چنین مدارا یا تعاملی را ما فقط در ۶۰۰-۵۰۰ سال بعد، یعنی در قرون ۱۵ و ۱۶ میلادی، در اندیشه‌های «آراسموس» و «اسپینوزا» ملاحظه می‌کنیم)… به عبارت دیگر، در عصر «رنسانس ایرانی»(قرن ۱۰ میلادی)، جوامع اروپایی، در دوران ظلمانیِ قرون وسطی دست و پا می‌زدند و دانش، خرد، فلسفه و فرهنگ، همه در خدمت کلیسا و یا به تعبیری «دربان کلیسا» بودند.
می‌خواهم بگویم که برخلاف نظرِ دکتر آرامش دوستدار، تاریخ ایران، چندان هم تاریخِ «امتناع تفکر» نبوده بلکه بیشتر، تاریخِ «انقطاع تفکر» بوده است… مسأله‌ی اساسی این است که بعد از آن «رنسانس»، چرا و چگونه ما به «دینخویی» و به این عقب‌ماندگی یا مذلت تاریخی دچار شده‌ایم؟
مهم‌ترین  نتایج این حملات و حکومت‌های قبیله‌ای، فروپاشی مناسبات شهرنشینی، تولید ترس و تقیّه و نهادینه کردنِ هراس سیاسی- مذهبی و سرانجام، تثبیتِ «عصبیّت» و اخلاقیات ایلی – قبیله‌ای در جامعه‌ی ایران بود.این گذشته‌ی ایلی- قبیله‌ای ضمن اینکه بر بخش بزرگى از فرهنگ و آگاهى ملی ما تأثیر داشته، در عرصه‌ی واکنش اجتماعى نیز چگونگى رفتار اجتماعى و روحیه‌ی سیاسی- فرهنگى ما را شکل داده است.

در جامعه‌ی ما از «فضیلت» تا «رذیلت» راهی نیست

لقمان- با این توضیح  فکر می‌کنید که مثلاً، تبلورِ چنان «عصبیّت» یا فرهنگ و رفتاری در دوران ملی شدن صنعت نفت و حکومت دکتر مصدق، چگونه بود؟

میرفطروس- یکی از ویژگی‌های ذاتیِ «عصَبیّت»، خشونت و پرخاش نسبت به «دیگران» است، این «دیگران» می‌تواند آیین‌ها و اندیشه‌های «غیرِ خودی» باشد یا یک «مدعیِ سیاسیِ دیگر». از این رو، جامعه در کشاکش‌های دائمی و کشمکش‌های ویرانگرِ مدعیان، از عصبیّتی به عصبیّتی دیگر و یا از خشونتی به خشونتی دیگر  پرتاب می‌شود… تبلور عینی چنین شرایطی، به تعبیر «دکتر محمدعلی همایون کاتوزیان»، یک «جامعه‌ی کلنگی» است، جامعه‌ای که در آن، «کلنگ» جای «مهندسیِ آرام اجتماعی» را می‌گیرد. چنین جامعه‌ای به خاطر بی‌ثباتی‌های سیاسی و بی‌سامانی‌های اجتماعی –اساساً- جامعه‌ای است بی‌ثبات، سیال و  غیرمتمرکز. به همین جهت، در چنین جامعه‌ای از«فضیلت» تا «رذیلت» و از «مخالفت» تا «دشمنی» راهی نیست و «حذف رقیب» جایِ «جذب رقیب» را می‌گیرد و لذا «انتقاد» تا حدّ «انتقام» تنزل می‌یابد، از این‌رو، هم «توده‌ی عوام» و هم «عوام توده‌ای» هر دو – در مقابله با اسناد و استدلال، به دشنه و دشنام و عوام‌فریبی توسل می‌جویند و فریاد می‌زنند: حواله‌ی سرِ دشمن، به «سنگِ‌خاره» کنم!
رهبران سیاسی و روشنفکران چنین جامعه‌ای، عموماً، در «لحظه» زندگی می‌کنند و لذا فاقد آینده‌نگری و برنامه‌ریزی‌های درازمدت هستند و عموماً، منافع ملی، تحت‌الشعاعِ مطامع شخصی یا مصالح سیاسی- ایدئولوژیک قرار می‌گیرد و… اینچنین است که در شرایط حساس و سرنوشت‌ساز، حتی روشنفکران و «رجال سیاسی» نیز با «فرهنگ کلنگی»، تیشه به ریشه می‌زنند و همراه با عقب‌مانده‌ترین اقشار جامعه، فریاد می‌کشند: «دیگی که برای من نجوشد، بگذار سرِ سگ بجوشد» یا: «غرق‌اش کن! من هم روش!»… دوران پُر آشوبِ ملی شدن صنعت نفت و حکومت ۲۸ ماهه‌ی دکتر مصدق، یکی از نمونه‌های جالب چنین جامعه‌ای بود. در این‌باره، کافی است به مباحثات مجلس و منازعات روزنامه‌ها، احزاب و شخصیت‌های سیاسی این دوران نگاه کنیم تا مفهوم «عصبیّت» و «جامعه‌ی کلنگی» را بهتر و روشن‌تر دریابیم. مثلاً می‌دانیم پس از سقوط رضاشاه به مدت ۱۲ سال، از شهریور ۱۳۲۰ تا ۲۸ مرداد ۳۲، به قول دوست و دشمن، آزادی و دمکراسی سیاسی(و به ویژه آزادی قلم، بیان و مطبوعات) در ایران وجود داشت، اما روشنفکران و رهبران سیاسی ما نتوانستند از آزادی‌های سیاسیِ موجود، استفاده‌ی درست و شایسته‌ای کنند. نگاهی به نشریات رنگارنگ حزب توده و مقالات روزنامه‌نگاران معروفی مانند «محمد مسعود»، «امیرمختار کریم‌پور شیرازی» و حتی «دکتر حسین فاطمی»(در باختر امروز) نشان می‌دهد که رهبران سیاسی و روزنامه‌نگاران آن زمان، پرونده‌سازی، توهین، تهدید و حذف مخالفان سیاسی‌شان را با ادب، اخلاق و مدارای سیاسی، عوضی گرفته بودند. «رحیم زهتاب‌فر»، روزنامه‌نگارِ معروف زمان مصدق، در خاطراتش، از «عفت قلم» در آن عصر چنین یاد می کند: «بعد از شهریور ۱۳۲۰، روزنامه‌ها یکی پس از دیگری راه افتادند، البته و صد البته، خط همه، آزادی بود؛ بیچاره‌ آزادی! قلم، جای چاقو و نیزه و چُماق را گرفت؛ هرکس قادر به انتشار روزنامه‌ای در چهار صفحه، دو صفحه، حتی به‌ صورت اعلامیه به‌ اندازه‌ی یک کف دست می‌بود، خود را مجاز دانست به حیثیت و شرف و ناموس افراد تاخته، و هر که قلم را تیزتر و فحش را رکیک‌تر و افراد موردِ حمله را از شخصیت‌های سرشناس‌تر انتخاب می‌کرد، از معروفیت بیشتری برخوردار می‌شد. تا جایی که محمد مسعود، برای سرِ قوام‌السلطنه یک میلیون جایزه گذاشت! و روزنامه‌ی دیگری سلسله مقالاتی با سند! و مدرک! و عکس! درباره‌ی آلودگی به ‌فحشا خانواده‌های مهم مملکتی با ذکر اسمِ طرفین منتشر ساخت. بَلبَشوی عجیبی به‌نام آزادی، فضای ایران را پُر و مسموم ساخت. روزنامه‌ای به نام «ادیب» با یک خورجین فحش در سرمقاله‌ی خود نوشت: «… متأسفانه، عفت قلم اجازه نمی‌دهد که به این مادر… و زن… بگویم که… .»
طبیعی است که در جامعه‌ای که احساسات و عواطف سیاسی، عقل و اندیشه‌ی سالم را مضروب می‌کرد، آنگونه روزنامه‌ها و جنجال‌های به اصطلاح سیاسی، می‌توانست برای اکثریت ناآگاه مردم جامعه، جذاب باشد.

لقمان- از کتاب معروف «حلاج» و رساله‌ی دانشگاهیِ «عمادالدّین نسیمی» تا کتاب «تاریخ در ادبیات» و «آسیب‌شناسی یک شکست»، راهِ دراز و متفاوتی ا‌ست. شما این «تفاوت‌ها» را چگونه بیان می‌کنید؟… چرا اینک «آسیب شناسی یک شکست»؟

میرفطروس- حقیقت این است که من با نوشتن، ابتدا به خواست‌ها و نیازهای درونی یا شخصی خودم پاسخ می‌دهم، خواست‌ها و نیازهایی که عموماً بسترِ اجتماعی یا تاریخی دارند. مثلاً در کتاب «تاریخ در ادبیات»، من رنج و شکنج‌های دوران تبعید یا مهاجرت را در زندگی، عقاید و اشعار سه شاعر برجسته(«انوری ابیوردی»، «ناصرخسرو قبادیانی» و «صائب تبریزی») نشان داده‌ام. کتاب «آسیب‌شناسی یک شکست» هم با همین دغدغه‌ها و دریغ‌ها تألیف شده است. سال‌ها فکر می‌کردم که چرا دوران دو ساله‌ی حکومت دکتر مصدق و به ویژه رویداد ۲۸ مرداد ۳۲، این اندازه بر روان سیاسی یا روحیه‌ی فرهنگی ما سنگینی می‌کند؟ چرا پس از گذشت بیش از ۵۰ سال، هنوز ما نتوانسته‌ایم این «گذشته» را به «تاریخ» تبدیل کنیم؟ و از این طریق چرا نتوانسته‌ایم به یک درک ملی و مشترک از تاریخ و شخصیت‌های تاریخ معاصرمان برسیم؟ در کتاب‌های «حلاج»، «عمادالدّین نسیمی» و دیگر کتاب‌ها نیز من با انگیزه‌ها و پرسش‌های مشخصی روبرو بودم.

لقمان- درباره‌ی دورانِ ملی شدن نفت و وقایع سال‌هایِ آغازین دهه‌ی ۳۰، کتاب‌های زیادی منتشر شده است. شما چه خلأیی دیدید که بر آن شدید این کتاب را بنویسید؟

میرفطروس- حقیقت این است که با تأملی در تاریخ معاصر ایران، هر پژوهشگرِ مُنصفی از آن‌همه تحریف حوادث، تخریب و زشت نمودنِ شخصیت‌های برجسته، دچار شگفتی و حیرت می‌شود، شاید شعر «استاد شهریار» – با تغییر کوچکی- بیانگرِ همین حیرت و تأسف باشد:
«تاریخِ» ما، برای جهالت فزودن است
مأمور ِزشت کردن و زیبا نمودن است

لقمان- خب! شما علت یا علل این «زشت کردن و زیبا نمودن» را از چه؟ و یا در چه چیز می‌دانید؟

میرفطروس- به این مسأله از زوایای مختلفی می‌توان پاسخ داد، ولی من می‌خواهم در اینجا بر وجه سیاسی – ایدئولوژیکِآن تأکید کنم، همان چیزی که «مولوی» از آن به عنوان «شیشه‌ی کبود» یاد کرده است. در این‌باره کافی است بدانیم که بیش از ۸۰ سال تاریخ و روایت‌های تاریخیِ ما زیر سلطه‌ی تبلیغات و تفسیرهای حزب توده بود؛ ویژگی اصلی اینگونه تفسیرها، تحریف حوادث یا تخریب شخصیت‌های سیاسی است. بر این امر، اگر تفسیرهای «ملی‌ها» و «ملی-مذهبی‌ها» را نیز اضافه کنیم، می‌بینیم که هر حزب، سازمان و گروهی، «تاریخِ» خودش را دارد! به همین جهت، به اندازه‌ی احزاب، سازمان‌ها و گروه‌های سیاسی در ایران، ما «تاریخ» و «روایت‌های تاریخی» داریم. این امر، تجلی دیگری از رسوبات آن فرهنگِ ایلی- قبیله‌ای است که اشاره کرده‌ام.

لقمان- چنانکه در کتابتان هم آمده است، شما در یک خانواده‌ی مصدقی بزرگ شده‌اید و زنده‌یاد پدرتان از دوستداران  مصدق بود.

میرفطروس- بله! کاملاً! مرحوم پدرم(حاج سید محمدرضا میرفطروس) از دوستداران دکتر مصدق و از معتمدان معروف شهر بود و گاه‌گاه، کارت تشکری را که مصدق(به خاطر کمک پدرم در خرید «اوراق قرضه‌ی دولتی») برای او فرستاده بود، یواشکی به «رُخ»ِ ما می‌کشید. پدرم به رضاشاه ارادت فوق‌العاده‌ای داشت و وقتی می‌خواست که از مدارا و همبستگی ملی حرف بزند، به بیرون مغازه‌ی کتابفروشی‌اش اشاره می‌کرد و می گفت: «ببین پسرم! روبروی مغازه‌ی ما «موسیو پطرُسِ ارمنی» است که با «مادام پطرُس»، بزرگ‌ترین مغازه‌ی عرق‌فروشی شهر را دارند. سمتِ چپِ مغازه‌ی ما هم آقای «عبدالله یوسفی» است که بهایی و نماینده‌ی شرکت «پپسی کولا»ست. من هم که حاج سید محمدرضا هستم، ولی می‌بینی که چه روابط انسانی و خوبی با هم داریم و حتی در بانک‌ها، سفته‌ی وام‌های همدیگر را ضمانت می‌کنیم… این‌ها جزوِ دستاوردهای دوران رضاشاه است. رضاشاه ما را آدم کرده است… .»

لقمان- بنابراین می‌توان گفت که با این زمینه‌ی مصدقی، کتاب «آسیب‌شناسی یک شکست» را نوشتید؟

میرفطروس- البته این به معنای آن نیست که من آن زمان یا بعداً، «مصدقی» بودم، ابداً! آن زمان ما فکر می‌کردیم که جبهه‌ی ملی و عقاید دکتر مصدق، پاسخگوی نیازهای جامعه‌ی ما نیست. شاید هم تحت تأثیر عقاید «خلیل ملکی»، فکر می‌کردیم که «رهبران جبهه‌ی ملی، حتی در سطح قرن نوردهم نیز نیستند و لذا آشنایی و پیوندی با مسائل اساسی جامعه‌ی ایران ندارند»… نشریه‌ی دانشجویی «سهند»(تبریز، بهار ۱۳۴۹) بازتاب حال و هوای فکری من در آن سال‌هاست؛ از مصاحبه با «دکتر مصطفی رحیمی» بگیرید که مانند خلیل ملکی از «سوسیالیسم انسانی» صحبت می‌کرد تا مقاله‌ی عرفانی «عبدالله واعظ»(که در مکتبش مثنوی مولانا می‌خواندیم)، یا تک‌نگاریِ «شاملو ها» از غلام‌حسین ساعدی، و مقاله‌ی «ادبیات جهان و مفهوم آزادی»، از دکتر رضا براهنی و یا مقاله‌ی «ابن خلدون: پیشاهنگ جامعه‌شناسی» از دکتر امیرحسین آریانپور. دقیقاً از این زمان بود که من با ابن خلدون و نظریه‌ی «عصبیّت» او آشنا شدم.

لقمان- شما در آن زمان چند سال داشتید؟

میرفطروس- فکر می‌کنم حدود ۲۲-۲۰ سالم بود.

لقمان- چیزی که خیلی عجیب است شمارگان این نشریه است، در شناسنامه‌ی «سهند» شمارگان ۳۰۰۰ نسخه نوشته شده! این رقم با توجه به شرایط ۴۰ سال پیش، خیلی زیاد است!

میرفطروس- بله! کاملاً! شاید به همین جهت بود که یکی از پژوهشگران ادبی در این‌باره نوشته است: «سهند، چون بُمبی در فضای دانشجویی و روشنفکریِ ایران، منفجر گردید!»

لقمان- پرسشی که مطرح می‌شود این است که برخوردِ روشنفکران پان‌ترکیست با شمای غیرآذربایجانی(یا فارس!) که نشریه‌ای در حوزه‌ی آذربایجان، آن‌هم به نام «سهند» منتشر می‌کردید، چگونه بود؟

میرفطروس- شما نخستین شماره‌ی «سهند» را که باز می‌کنید، شعر زیبای «سهند» از «چای اوغلو» به ترجمه‌ی خوب «محمدحسین صدیق» را می‌بینید. تقریباً همه‌ی روشنفکرانِ معروف آذربایجانی در «سهند» مطلب داشتند، با نام خودشان یا با نام مستعار. مثلاً شاعر فرهیخته «مفتون امینی»، «بهرام حق‌پرست»، «حبیب ساهر»، زنده‌یاد «بهروز دهقانی»(برادر خانم اشرف دهقانی) با نام مستعار «ب.د.مراد»، «مرتضی نگاهی» و دیگران مطلب داده بودند. بنابراین من اصلاً چیزی به نام «پان‌تُرکیسم» در آن زمان احساس نکردم.
چیزی که در تکمیل «منحنیِ فکریِ» من درآن سال‌ها، حتماً باید به آن اشاره کنم، این است که بعدها، در فضای تب‌آلود مبارزات چریکی، مدتی کوتاه و ناپایدار به تفکرات تند کشیده شدم، اما خیلی زود خودم را پیدا کردم. دیدم که من مردِ فعالیت‌های تند و تیز نیستم. با این حال، از نیک‌بختی من بود که در همه‌ی این سال‌ها، باوجود روابط  دوستانه با عزیزانی مانند «سیاوش کسرایی»، «محمود اعتمادزاده»(به‌ آذین) و سایر شاعران، نویسندگان و روزنامه‌نگارانِ توده‌ای، خوشبختانه، من هیچ گرایشی به سمت حزب توده نیافتم. از این گذشته، حس می‌کردم که مشکل جامعه‌ی ما، اساساً یک مشکل فرهنگی است. بعد از انتشار جلد دوم «سهند»، در زندان کرمان(۱۳۵۲) بود که به لطف افسری شریف و بسیار نجیب، به نام «سرگرد داداش‌زاده» توانستیم بهترین کتاب‌های ادبیات کلاسیک ایران و به ویژه کتاب‌های مربوط به جنبش مشروطیت را مطالعه کنیم. این، یکی از بهترین شانس‌های زندگی من بود. در خلوت زندان کرمان بود که من به تحقیق درباره‌ی تاریخ ایران کشیده شدم، کتاب «حلاج» در واقع محصول این دوره از جوانی من است. بنابراین، به قول «شاهرخ مسکوب»: «زندان مرا  آزاد کرد!»(درباره این دوره نگاه کنید به کتاب «گفتگوها»، ۱۹۹۸، آلمان، صص ۹۵-۹۲).

لقمان- برگردیم به زمینه‌ها یا علل تألیف کتاب «آسیب‌شناسی یک شکست».

میرفطروس- بله! با آن مقدمات و زمینه‌های مطالعاتی، نقطه‌ی حرکت من در تألیف کتاب «آسیب‌شناسی یک شکست» از این پرسش‌ها آغاز شد:
– چرا پس از گذشت بیش از نیم قرن، هنوز ما نتوانسته‌ایم به یک روایت نسبتاً منصفانه از شخصیت‌ها و رویدادهای دوران دکتر مصدق برسیم؟
– چرا و چگونه حکومت کوتاه دکتر مصدق و رویداد ۲۸ مرداد ۳۲ بیش از نیم قرن، فضای سیاسی و ذهنیت عقلانی رهبران سیاسی و روشنفکران ایران را در اسارت و اِشغال خود دارد؟
– چرا عموم روشنفکران و رهبران سیاسی ما با یک نهیلیسم سیاسیِ ویران‌ساز، ضمن «ندیدن» یا انکارِ ۵۷ سال سازندگیِ عصر پهلوی‌ها و انتقال جامعه‌ی ایران از دوران ایلی- قبیله‌ایِ قاجارها به یک «دولت – ملت مدرن»، تحولات مهم اجتماعی این دوران را(با همه‌ی ضعف‌های آن) در زیر سایه‌ی حکومت ۲۸ ماهه و پُرآشوب و فقرِ دکتر مصدق قرار می‌دهند؟
–  آیا چگونه می‌توان بسیاری از بانیان و بنیانگذاران «جبهه‌ی ملی» را که در ملی کردن صنعت نفت، نقش اساسی و حتی تعیین‌کننده داشته‌اند(از حسین مکی و مظفر بقایی بگیرید تا آیت‌الله کاشانی و دیگران) با گردشِ قلمی، «خائن» و «خودفروش» یا «مرتد» نامید؟
– اساساً، جایگاهِ «منافع ملی» در بررسی مواضع و عملکردهای شخصیت‌های سیاسی این دوران، کجاست؟
–  مهم‌تر از همه، نقش ساختار سیاسی یا بافتار فرهنگیِ جامعه در شکست و ناکامی این یا آن شخصیت سیاسی چیست؟

 -با توجه به اینکه سازمان سیا حدود ۴۸ سال، با صرف هزینه‌های بسیار و با امکانات و تدارکات و تلاش‌های فراوان، نتوانست حکومت 

 کوچکی مانند حکومت کمونیستی فیدل کاسترو  را سرنگون کند، چگونه ممکن است این سازمان در آغاز تأسیس خود در بیش از نیم قرن پیش، با کمترین تجربه و یا با کمترین هزینه‌ی مالی و امکانات نظامی و تدارکاتی، توسط چند تن لات و اوباش(مانند شعبان بی‌مُخ) توانست یک حکومت ملی و مردمی را سرنگون سازد؟ آیا این، خود، نوعی توهین به شعور، توان و اراده‌ی هواداران دکتر مصدق  نیست؟

این‌ها و ده‌ها پرسش دیگر، مسائلی هستند که ذهن نقّاد و پرسشگرِ هر پژوهشگرِ کنجکاوی را به خود مشغول می‌کنند، همین‌ها، به قول شما، آن «خلاء»ای بود که مرا به تحقیق و بررسیِ دوران دکتر محمد مصدق کشاند.

مصدق مردِ اصلاح بود؛ نه انقلاب و شورش

لقمان- اصولاً چرا نام «آسیب‌شناسی» را برای کتاب‌تان برگزیده‌اید؟

میرفطروس- آسیب‌شناسی یا «پاتولوژی» به شاخه‌ای از علم پزشکی گفته می‌شود که به دنبال شناخت علل و عوامل بروزِ بیماری است. در حوزه‌ی تحقیقات تاریخی، آسیب‌شناسی ارتباط تنگاتنگی با جامعه‌شناسی و روان‌شناسی اجتماعی دارد. به عبارت دیگر، در اینجا، آسیب‌شناسی، شناخت درست علل شکست‌ها یا عوامل ناکامی‌ها برای پیشگیری از تولید و تکرار آن‌هاست. به همین دلیل، آسیب‌شناسی برخورد مُشفقانه و منصفانه با عوامل عارضه است و با نفی و انکار، تفاوت دارد، چیزی که در کتاب، از آن به عنوان «همدلی و مرافقت» یاد شده است.

لقمان- کمی از روش پژوهشی‌ این کتاب بگویید.

میرفطروس- در آغاز بگویم که «آسیب‌شناسی یک شکست»، تاریخ‌نگاری محض نیست، بلکه این کتاب با نوعی جامعه‌شناسی و روان‌شناسی اجتماعی نیز همراه است. از این گذشته، چنانکه در دیباچه‌ی کتاب نیز گفته‌ام، من مطلب یا مأخذ تازه‌ای درباره‌ی این دوران «کشف» نکرده‌ام؛ زیرا منابع اساسی درباره‌ی این دوران، قبلاً از سوی محققانِ بسیاری مورد استفاده و بررسی قرار گرفته‌اند. از طرف دیگر، هدف من، تکرارِ ماجرای ملی شدن صنعت نفت نبود و از همین رو، در این‌باره، تنها به نگاه گذرای تاریخی(Aperçu Historique) بسنده کرده‌ام. هدف اساسی من، ارائه‌ی طرحی کوتاه از آسیب‌شناسی اندیشه و عملِ سیاسی در ایران معاصر با توجه به کارنامه‌ی سیاسی دکتر مصدق بود. هدف دیگر من، بیشتر، مخاطبان جوان بود که نه فرصت مطالعات دراز‌دامن یا وقت‌گیر را دارند و نه امکان دسترسی به منابع و مآخذ دست اول را. به همین جهت، مانند «دکتر جلال متینی»، با آنکه کتاب‌های دست اولی مانند «پُرسش‌های بی‌پاسخ»(خاطرات «مهندس احمد زیرک‌زاده») در دسترس من بود، برای رعایت اخلاقِ تحقیق و «تقدّم فضل» یا «فضل تقدّم»، در این‌باره نیز به کتاب پُرارجِ «دکتر محمدعلی موحد» ارجاع داده‌ام، اما هدف اصلی یا محوری کتاب، پرداختن به رویدادهای ۲۵ تا ۲۸ مرداد ۳۲ بود که مهم‌ترین و در عین حال، مبهم‌ترین بخش در تاریخ این دوران به شمار می‌رود. همین مسأله است که کتاب کوچک مرا از کتاب‌های دکتر موحد، دکتر متینی و دیگران جدا می‌کند. به عبارت دیگر، من با وارونه کردن «مخروط سُنّتی ۲۸ مرداد»، کوشیدم تا از «قاعده»(بسترِ اجتماعی و مردمی) به مسأله نگاه کنم.
از این گذشته، در بررسی‌های رایج، به محدودیت‌ها و ممکنات دولتمردان و یا به انگیزه‌های پنهان و آشکار سیاستمداران این زمان در میانِ «دو سنگ آسیاب»( دو قدرت استعماری روس و انگلیس) توجه‌ی شایسته‌ای نشده است، به همین جهت، دولتمردان و سیاستمداران این عصر، یا «فراماسون» به شمار می‌روند و یا «وابسته به انگلیس»؛ از مشیرالدوله و رضاشاه و قوام السلطنه بگیرید تا محمدعلی فروغی، ساعدِ مراغه‌ای، آیت‌الله کاشانی، سرلشکر زاهدی و دیگران(یادم می‌آید که در نوجوانی، مجله‌ای به نام «رنگین‌کمان»، به سردبیری «دکتر میمندی‌نژاد» را مطالعه می‌کردم که با عکسی از داخل کلاهِ دکتر مصدق، می‌خواست ثابت کند که او «ساخت انگلیس» است!)
برای شناخت شخصیت واقعیِ دکتر مصدق، من سخنرانی‌ها، نامه‌ها و عکس‌های متعدد مصدق(از دوران کودکی تا نخست‌وزیری و سپس، محاکمه‌ی او در دادگاه نظامی) را دیده و بررسی کرده‌ام. پس از بررسی این اسناد و عکس‌ها، اولین مسأله‌ای که برایم برجسته شد این بود که دکتر مصدق، «سیاستمداری هنرمند» یا «هنرمندی سیاستمدار» بود. مهندس زیرک‌زاده(یکی از صمیمی‌ترین و نزدیک‌ترین یاران دکتر مصدق) در یادآوری گوشه‌ای از «هنرِ دکتر مصدق» می‌نویسد: «دکتر مصدق در تغییر قیافه دادن، مهارت خاصی دارد، به موقع، خود را به کَری می‌زند، عصبانی می‌شود یا قاه‌قاه می‌خندد، حتی اگر بخواهد حالش بهم می‌خورَد، مریض می‌شود و غش می‌کند. روزی مصدق به من گفت: نخست‌وزیرِ مملکتی حقیر و فقیر و بیچاره، باید ضعیف و رنجور به نظر بیاید و از این هنر در پیش بردنِ مقاصد سیاسی خود استفاده کند.»(موحد، ج۲، ص ۸۸۶) نمونه‌ی دیگری از این «هنر»، حضور دکتر مصدق در دادگاه نظامی بود(دادگاهی که با وجود ناروا بودنش، بسیار آزاد و علنی برگزار شده بود)… این «هنر»، شناخت و درک شخصیت واقعی دکتر مصدق را  پیچیده و گاه دشوار می‌کند.

لقمان- شرایط «جبهه‌ی ملی» در این زمان چگونه بود؟

میرفطروس- اساساً «جبهه‌ی ملی»، به خاطر خصلت جبهه‌ای و سرشت متناقض و متنافر خود، به قول سعدی، گروهی بود «به ظاهر جمع و در باطن پریشان» و از این‌رو، توانِ حکومت کردن و مدیریت کشور را نداشت. شاید به همین جهت بود که مصدق پس از رسیدن به قدرت، تقریباً جبهه‌ی ملی را رها کرد و برای سازمان‌دهی آن – به عنوان یک «سازمان سیاسیِ منسجم و کارآمد»- کوششی نکرد. به قول خلیل ملکی: «دکتر مصدق به احزاب عقیده نداشت و حتی خود را مافوق جبهه‌ی ملی و احزاب اعلام کرده بود و موقع انتخابات(دوره‌ی هفدهم مجلس شورای ملی)، موجب شد که جبهه‌ی ملی به کلی تعطیل گردید و پس از آن، من اصطلاحِ «نهضت ملی» را جانشین «جبهه‌ی ملی – که دیگر نبود– کردم»(نامه‌های خلیل ملکی، ۴۱۵). ملکی در نامه‌ی دیگری می‌نویسد: «یکی از اعضای شورای مرکزی جبهه‌ی ملی [دوم] به من گفت: این هیأت حاکمه، احمق است، اگر حکومت را خودشان به دست ما بسپارند، در مدت دو روز، اختلاف و نفاق را به جایی می‌رسانیم که ناچار از بین می‌رویم…رهبران جبهه‌ی ملی [دوم] حتی در سطح قرن نوزدهم نیز نیستند»(نامه‌ها، صص۱۲۲ و ۱۲۵). پس از ۳۰ تیر ۱۳۳۱ تا ۲۸ مرداد ۳۲ نیز این ناکارایی در مدیریت و اداره‌ی کشور را می‌توان در دو دوره‌ی دیگرِ تاریخ جبهه‌ی ملی، مشاهده کرد:
در سال ۱۳۳۹ نیز محمدرضا شاه، رهبران جبهه‌ی ملی را به تشکیل دولت، فراخواند. این دعوت پس از ملاقات زنده‌یاد خلیل ملکی با شاه بود. خلیل ملکی با وجود رنج‌ها و مرارت‌های بعد از ۲۸ مرداد، درصدد نوعی «آشتی و تفاهم ملی» برای سازندگی و توسعه‌ی ملی بود و لذا در سال ۱۳۳۹ ضمن ملاقات با شاه، مانند یک سیاستمدار شجاع و شریف، کوشید تا نقطه نظرات «نهضت ملی» را با شاه در میان نهد. در این ملاقات، شاه تأکید کرد: «برای من چه فرق می‌کند… حال که مردم، صالح‌ها و سنجابی‌ها را می‌خواهند، من حرفی ندارم. من از آن‌ها فقط دو اطمینان می‌خواهم؛ اولاً وضع خود را رسماً نسبت به احترام به قانون اساسی(که منظور ایشان احترام به مقام سلطنت بود) اعلام کنند؛ ثانیاً وضع خود را نسبت به حزب توده مشخص سازند. البته مطلب سومی‌ هم هست که اختلافی در آن نخواهد بود و آن رشد اقتصادی است که لازمه‌ی استقلال کشور است. در صورتی که این دو مطلب روشن شود، برای من [شاه] صالح‌ها با دیگران فرق ندارند»(نامه‌ها، ص۷۸)… خلیل ملکی یادآور می‌شود که «من این مطلب را به آقایان [جبهه‌ ملی] اطلاع دادم، ولی در آن روزها بازارِ منفی‌بافیِ مطلق، رواج داشت و رهبران نهضت، مانند موارد گذشته، حتی عوام‌فریب هم نبودند بلکه فریفته‌ی تمام و کمالِ عوام بودند. متأسفانه سران جبهه‌ی ملی، در عمل نشان دادند که مردانی نیستند که در جریان‌های سیاسی، آگاهانه دخالت کنند و با تدبیر و موقع‌شناسی، از فرصت‌ها استفاده کنند. آنان نشان دادند که هدفشان محبوب‌القلوب بودنِ صِرف است نه اقدام و خدمت اجتماعی که محبوبیـت تاریخی بیاورد. آنان در سنگر راحتِ منفی‌بافی موضع گرفتند»(نامه‌ها، ص ۷۸).
با چنان «سنگرِ راحتِ منفی‌بافی» و «فریفته‌ی تمام و کمالِ عوام شدن» بود که در دوره‌ی سوم(در رویدادهای سال ۵۷) نیز پذیرفتن مقام نخست‌وزیری از سوی «دکتر غلام‌حسین صدیقی» و سپس، «دکتر شاپور بختیار» با طوفانی از تهمت و توهین و تهدید و افترای رهبران جبهه‌ی ملی روبرو شد. «مهندس هوشنگ کردستانی»(عضو شورای مرکزی جبهه‌ی ملی که در زمان انقلاب، جزو «گروه اقلیت»، هوادار صدیقی و بختیار بود) روایت می‌کند: شبی که بسیاری از رهبران جبهه‌ی ملی که عموماً با تصمیم صدیقی برای ملاقات با شاه و پذیرفتن نخست‌وزیری، مخالف بودند، برای شنیدن توضیحات دکتر صدیقی در خانه‌اش جمع شدند. دکتر صدیقی ضمن تأکید بر ضرورت ملاقات با شاه و پذیرفتن مقام نخست‌وزیری، از آینده‌ی سیاهی که در انتظار ایران است، چنین یاد کرد: «اگر من دارای وجاهت ملی هستم، نمی‌خواهم این وجاهت ملی را با خود به گور برَم… بدانید که با طرد و نفی مقام نخست‌وزیری از طرف ما، روزی خواهد آمد که شما در مرزهای بین‌المللی از آوردن نام ایران و ایرانی، خجل و شرمسار باشید.»
بدین ترتیب، در یک فرصت‌سوزی ِتاریخی دیگر، جبهه‌ی ملی ایران با «تُف بر چهره‌ی خودفروخته‌ی بختیارِ خائن و فریبکار»، در بیانیه‌ها و «بشارت‌نامه»های خویش از طلوعِ «خورشید»(آیت‌الله خمینی) چنین استقبال کرد: «اینک مردی می‌آید مردآسا، که قطره قطره‌ی خون درد‌کشیدگان وطن، در تنِ او جاری است و چکه‌چکه‌ی خون شهیدان، از قلب او فرو چکیده است. مردی که خاطره‌ی رنج یک ملت است و مژده‌ی رهاییِ همه‌ی ملت‌ها از رنج… ابَر‌مردِ زنده‌ی تاریخ می‌آید. مردی که همه، عزمِ راسخ است و همه، اراده‌ی پولادین… مردی چنین، دو بار نمی‌آید، در تمام طول حیات انسان، تنها همین یک‌بار است که خورشید از غرب به شرق می‌آید، خورشیدی که امانتِ شرق بود نزدِ غرب…»

لقمان- ولی در مسأله‌ی نفت و زمان دکتر مصدق، با آن پایگاه عظیم ملی و مردمی، فکر می‌کنم که همه‌ی شرایط برای قدرت‌گیری جبهه‌ی ملی آماده بود.

میرفطروس- در مسأله‌ی نفت، مصدق که رضاشاه، رزم‌آرا و دیگران را به «خیانت» و «سازش» متهم کرده بود، پس از رسیدن به حکومت، با فهرست بلندبالایی از مشکلات داخلی و خارجی، به زودی فهمید که محدودیت‌ها و مشکلات کار و به ویژه دشواری‌های درگیر شدن با ابَرقدرتی مانند انگلیس، بیش از آن است که فکر می‌کرد. از این رو، در اوایل حکومتش، با انواعبهانه‌ها وِ بحران‌سازی‌های مصنوعی، کوشید از زیرِ بارِ مسائل و مشکلات شانه خالی کند؛ طرح ناگهانی و غیرمنتظره‌ی کسب اختیارات وزارت جنگ(دفاع) از شاه و مخالفت شاه با این پیشنهاد و در نتیجه استعفای محرمانه‌ی مصدق از نخست‌وزیری، آن هم در اوج مبارزه با دولت انگلیس و ملی کردن صنعت نفت(۲۵ تیرماه ۱۳۳۱) و یا تهدید و فشار به مجلس برای گرفتن اختیارات شش ماهه و بعد، یک ساله و سپس طرحِ لوایح مسأله‌ساز(قانون مطبوعات و…) یا بهانه‌گیری‌ها و بحران‌سازی‌های تازه‌ی مصدق در کِش‌دادنِ مسأله‌ی نفت و طرح توقعات غیرممکن(که به قول دکتر محمد علی موحد: «باعث فروپاشی جهان غرب و ساختار امتیازات در سراسر جهان می‌شد») و به ویژه رد پیشنهاد مطلوب بانک جهانی، انجام رفراندم غیرقانونی و غیردموکراتیک برای انحلال مجلس، مریضی یا تمارض طولانیِ وی، انجام امور مملکتی از بسترِ بیماری و از درونِ تختخواب و… همه و همه، نشانه‌هایی از  فرافکنی‌های دکتر مصدق برای فرار از مسئولیت‌های سنگین و دشوار بود.
گفتنی است که در ماجرای استعفای محرمانه‌ی مصدق در ۲۵ تیر ۳۱ – برخلاف عرف معمول – مصدق نه تنها استعفای خود را از طریق رادیو به آگاهی مردم نرساند، بلکه – حتی- با نزدیک‌ترین یارانش در جبهه‌ی ملی نیز مشورتی نکرده بود. در این ماجرا، مصدق با خلوت‌نشینی و بستنِ در به روی یاران نزدیکش، عملاً مسئولیت‌های حساس خویش در نهضت ملی را رها کرده بود، آنچنان که اگر حضور قاطع و پُرتحکّم آیت‌الله کاشانی در حرکت ۳۰ تیر نمی‌بود، چه بسا که با ادامه‌ی نخست‌وزیری قوام‌السلطنه، مسأله‌ی نفت و در نتیجه، سرنوشت سیاسی دکتر مصدق و حوادث مربوط به ۲۸ مرداد ۳۲، طورِ دیگری رقم می‌خُورد.

لقمان- شما در بخشِ «نقش و نقشه‌ی دیگرِ مصدق در ۲۸ مرداد»، چنین نوشته‌اید که «دکتر مصدق پس از دیدار با هندرسون(سفیر امریکا)، ضمن خالی کردن میدان در روز ۲۸ مرداد ۳۲، انتصاب خواهرزاده‌ی خود(سرتیپ محمد دفتری) به سِمتِ رئیس شهربانی کل کشور و نیز فرماندار نظامی تهران و با فراخواندن هواداران خود برای تَرک تهران یا ماندن در خانه‌ها‌شان در روز ۲۸ مرداد و یا با درخواست نکردن کمکِ مردمی از طریق رادیو، کوشید تا ایران را از یک جنگ داخلی برَهانَد و یا از افتادن ایران به چنگِ سپاه رزم‌دیده‌ی توده‌ای‌ها جلوگیری کند…» در حالی که جمله‌ی طنزآمیز مصدق به شاه مبنی بر اینکه «حزب توده، حتی یک تفنگ هم نداشت…» نتیجه‌گیری شما را دچار تناقض می‌کند. دفاعیات دکتر مصدق در دادگاه نظامی هم چنین چیزی را تأیید نمی‌کند. شما این تناقض را چطور توجیه می‌کنید؟

میرفطروس- این مسأله در کتاب بیشتر به صورت یک فرضیه یا پرسش مطرح شده و به همین جهت با کلماتی مانند «شاید»، «آیا» و «گویا» همراه است. فرضیه‌ی تازه‌ای که کتابِ کوچک مرا از تحقیقات پژوهشگران دیگر، جدا می‌کند، به ویژه درباره‌ی رویداد ۲۸ مرداد ۳۲، اما این «تناقض‌نمایی»، ناشی از «هنرِ مصدق» بود که به آن اشاره کرده‌ام. به عبارت دیگر: آن«تناقض» یا «تناقض‌نمایی»، محصول مواضع یا سرشتِ سیّال و شخصیت متلوّنِ دکتر مصدق در لحظات حساس است، با این توضیح که دکتر مصدق –اساساً- مردِ میدان‌های بی‌خطر یا کم‌خطر بود. این امر، هم ناشی از تربیت اشرافی و خانوادگی و طبع رنجور و بیمار او و هم محصول خصلت اصلاح‌طلبانه‌ی دکتر مصدق بود. او برخلافِ برخی «مخالف‌خوانی‌های انقلابی» و عصَبیّت‌ها و عصبانیت‌هایش(مثلاً تهدید به قتل رزم‌آرا در مجلس شور‌ای ملی و…) اساساً مردِ اصلاح بود نه انقلاب و شورش، به همین جهت، در شرایط حساس و انقلابی، یا راهیِ سفرِ اروپا شد(مثلاً در هنگامه‌ی خونین انقلاب مشروطیت) و یا با خالی کردن میدان، خلوت‌گُزینی و بستنِ در به روی یاران نزدیکش را پیشه کرد(مثلاً در شورش ۳۰ تیر ۱۳۳۱). مصدق تا وقتی که در اقلیت یا در اپوزیسیون بود، شهامت فراوانی برای انتقاد و مخالفت داشت، اما وقتی به حکومت رسید، فهمید که مسائل و مشکلات جامعه‌ی ایران را نمی‌توان با شعار و «مخالف‌خوانی» برطرف کرد. او پس از تسخیر قدرت سیاسی، به عنوانقدرتمندترین نخست‌وزیرِ تمام تاریخ مشروطیت جلوه کرد، اما با درک مشکلات موجود، به زودی دریافت که به قول ابوالفضل بیهقی «پهنای کار چیست؟». به همین جهت، من فصل مربوط به مسأله‌ی نفت را با این شعر حافظ  آغاز کرده‌ام: «…که عشق، آسان نمود اول، ولی افتاد مشکل‌ها.» به نظر من، داوریِ روزنامه‌نگار و نویسنده‌ی معروف، «ساندرا مک‌کی» درباره‌ی شخصیت و روحیه‌ی دکتر مصدق، بسیار درست است: «مصدق، شجاعت بی‌نظیری برای چالش و مخالفت داشت، ولی به نحوِ غم‌انگیزی فاقدِ توانِ ساختن بود.»
من فکر می‌کنم که بزرگ‌ترین اشتباه شاه یا سرلشکر زاهدی بعد از ۲۸ مرداد، محاکمه‌ی ناروا و شتاب‌زده‌ی دکتر مصدق، آن هم در یک دادگاه نظامی بود. در آن زمان، مصدق هنوز بخشی از عاطفه و افکار عمومی را با خود داشت. او در عاطفه و احساسات مردم، هنوز نمادی از پاکدامنی و مبارزه علیه استعمار انگلیس بود و بنابراین لازم بود پس از تسلیم شدنِ مصدق به مقامات دولتی در ۲۹ مرداد ۳۲، برخورد احترام‌آمیز و دوستانه‌ی سرلشکر زاهدی(که از طرف دولت مصدق، تحت تعقیب و اعدام بود!) نسبت به مصدق و یارانش ادامه می‌یافت، به ویژه که شاه نیز سه ماه پیش از ۲۸ مرداد، طی پیامی در ۱۴ مه ۱۹۵۳(۲۴ اردیبهشت ۱۳۳۲) ضمن مخالفت با کودتا و تأکید بر برکناری مصدق از راه قانونی، به هندرسون گفته بود: « …با زندانی کردن مصدق یا تبعید وی و یا حتی مرگ او به دست بلواییانِ تهران، از مصدق یک شهید ساخته خواهد شد و سرچشمه‌ی دردسرهای جدی در آینده خواهد شد… .»
در ۲۹ مرداد، پس از اینکه مصدق و یارانش، خود را به فرمانداری نظامی تهران تسلیم کردند، به قول دکتر غلام‌حسین صدیقی(وزیر کشور دکتر مصدق و یارِ صدیق او تا آخرین لحظه): «در فرمانداری نظامی، سرلشکر زاهدی «پیش آمد و به آقای دکتر مصدق سلام کرد و دست داد و گفت: «من خیلی متأسفم که شما را در اینجا می‌بینم، حالا بفرمایید در اتاقی که حاضر شده است، استراحت بفرمایید»… سپس [زاهدی] رو به ما کرد و گفت: «آقایان هم فعلاً بفرمایید یک چایی میل کنید تا بعداً»… و با ما دست داد و ما به راه افتادیم… از پلکان پایین آمدیم، سرلشکر نادر باتمانقلیچ [که در ۲۵ مرداد توسط مصدق دستگیر و زندانی شده بود] بازوی آقای دکتر مصدق را گرفته بود، هنگامی که خواستیم سوار ماشین شویم، شخصی با صدای بلند، بر ضد ما شروع به سخنگویی و شعاردهی کرد. سرلشکر باتمانقلیچ با اخم و تَشَر [خطاب به شعاردهنده] گفت: خفه شو! پدر سوخته!… سرلشکر باتمانقلیچ که آقای دکتر [مصدق] را به اتاق رسانید، برگشت و به ما گفت: «وسایل راحت آقایان فراهم خواهد شد. هر کدام از آقایان هر چه می خواهید بفرمایید بیاورند» و بعد رو به من کرد و گفت: «با آقای دکتر [صدیقی] هم که قوم و خویش هستیم!»… سرتیپ فولادوند به من [صدیقی] گفت: شما چه می خواهید؟ گفتم: وسایل مختصر شُست‌و‌شو که باید از خانه بیاورند و یکی دو کتاب. سرتیپ نصیری [که در شب ۲۵ مرداد به خاطر ابلاغ فرمانِ شاه در عزل مصدق، توسط یکی از افسران وابسته به حزب توده، دستگیر و زندانی شده بود] گفت: هر چه بخواهید، خودم برای جنابعالی فراهم می‌کنم، هر چند با وجود سابقه‌ی قدیم، شما می خواستید مرا بکُشید!… .»
«باقر عاقلی»، در ضمن رویدادهای ۲۹ مرداد ۳۲ در این‌باره نوشته است: «سرلشکر زاهدی هنگام ورودِ مصدق به باشگاه [افسران] از او استقبال به عمل آورد و مصدق هم به او تبریک گفت.»

«حسام‌الدین دولت‌آبادی» در خاطراتش می‌نویسد: «دکتر مصدق به سرلشکر زاهدی گفت: من اینجا اسیر هستم و شما امیر. زاهدی جواب داد: شما اینجا میهمان هستید.»
دریغا که این ادب و احترامِ اولیه نسبت به دکتر مصدق، به زودی در عصبیّت‌های سیاسیِ پیروزمندان، فراموش شد و محاکمه‌ی ناروا و شتاب‌زده‌ی مصدق(آن هم در یک دادگاه نظامی) چنان تأثیری بر حافظه‌ی سیاسی جامعه باقی گذاشت که سرانجام، طبق پیش‌بینیِ شاه، از مصدق یک شهید ساخته شد و سرچشمه‌ی دردسرهای جدی در آینده شد.
مصدق که در مبارزه با استعمار انگلیس، «قهرمان ملل شرق» لقب یافته بود، بی‌تردید می‌خواست که آبرومندانه یا مانند یکقهرمان، صحنه را  ترک کند، بنابراین، پس از آن همه مبارزات و سوداهای سیاسی و حساسیت به «حفظ وجاهت ملی»اش، اگر مصدق در دادگاه نظامی(که از نظر او غیرمنتظره بود) علت انفعال و مقاومت نکردن و ناپایداری‌اش در ۲۸ مرداد را فاش می‌کرد، طبیعی بود که نه آبرومندانه صحنه‌ی سیاست را ترک می‌کرد و نه اساساً قهرمان می‌شد. همانطور که گفتم: این‌ها مسائل انسانی، شخصیتی و روان‌شناختی هستند که با توجه به پیری، بیماری و تنهایی دکتر مصدق در آن لحظات حساس و سرنوشت‌ساز، می‌توانستند بر عزم و اراده‌ی وی تأثیری قاطع داشته باشند.
با توجه به قول عموم صاحب‌نظران، مبنی بر اینکه: هر پنج واحدِ ارتش – مستقر در پادگان‌های تهران – در ۲۸ مرداد به دکتر مصدق وفادار بودند و «نیروهای هوادار کودتا، به طور حتم، حتی برای اجرای یک عملیات محدود شهری نیز نیروی لازم را نداشتند»، یک بار دیگر پازلی را که فرضیه‌ی کتاب بر آن استوار است، مرور می‌کنیم:

……… بیست هشت امرداد» : قیام ؟ کودتا ؟ یا» 


۱- هفته‌ها پیش از ۲۵ مرداد، حزب توده در یک کارزارِ گسترده‌ی تبلیغاتی توسط روزنامه‌ها، نشریات، سازمان‌ها و سندیکاهای وابسته به خود، هشدار می‌داد که کودتایی در حال وقوع است و حتی اسامی افسران کودتاگر، از جمله سرهنگ نصیری را اعلام کرده بود!
۲- با این‌ حال، مصدق به دوستانش تأکید کرده بود: «تمام نیروهای نظامی در اختیار ماست، هر کس کودتا کند با لگد او را بیرون می‌کنم.»


۳- در شب ۲۵ مرداد، «یک افسر ناشناس»(سرهنگ مُبشّری، مسئول سازمان افسران حزب توده) تلفنی به دکتر مصدق اطلاع می‌دهد که سرهنگ نصیری، فرمانده‌ی گارد شاهنشاهی برای کودتا عازمِ اقامتگاه نخست‌وزیری است!(در حالی که عزیمت سرهنگ نصیری، برای ابلاغ فرمان شاه مبنی برعزل دکتر مصدق بود)،
۴- در آن هنگامه‌ی خستگی و عصبیّت و آشفتگی، تبلیغات گسترده‌ی حزب توده و اقدامات خرابکارانه‌ی آن، به شکل‌دهیِ «توهم کودتا» کمک فراوان کرد. در چنان شرایطی بود که دکتر مصدق، فرمان عزل خود را از نزدیک‌ترین و مطمئن‌ترین یارانش مخفی کرد به طوری که وقتی دکتر صدیقی، وزیر کشورش، در ۳۰/۵ بامدادِ ۲۵ مرداد از موضوع «فرمان عزل» یا نامه‌ی شاه پرسید، مصدق در حضور دکتر فاطمی به صدیقی پاسخ داد: «چیزی نبود، کودتایی در شُرف وقوع بود که از آن جلوگیری به عمل آمد!»،
۵- پس از رویداد شب ۲۵ مرداد ۳۲، «گارد شاهنشاهی» با بیش از ۷۰۰ سرباز و افسر زُبده، به دستور دکتر مصدق و دکتر فاطمی، کاملاً منحل یا خلع سلاح شده و فرمانده‌ی آن(سرهنگ نصیری) نیز در زندان بود، بنابراین «ارتشیان سلطنت‌طلب» در تهران، نیرویی برای کودتا نداشتند.
۶- خروج شاه از ایران و حوادثی که از بامداد ۲۵ مرداد ضد شاه در تهران روی داد، ضمن اینکه «حُسن‌نیت مصدق نسبت به شاه و رژیم سلطنتی» را در اذهان عمومی خدشه‌دار کرد، مردم را از حضور توانمند «توده‌ای‌های هوادار شوروی» نگران و وحشت‌زده کرد، آنچنان که «مهندس عزّت‌الله سحابی» تأکید می‌کند: «….ما بچه‌های انجمن [اسلامی دانشجویان] این نگرانی را داشتیم که توده‌ای‌ها دارند می‌برَند، یعنی کشور، کمونیستی می‌شود… ما نگران حاکمیت کمونیست‌ها بودیم… این نگرانی موجب شده بود که در آن ۴-۳ روز، بی‌طرف بودیم.»،
۷- در شامگاه ۲۷ مرداد، هندرسون(سفیر امریکا) در ملاقاتی با مصدق، ضمن ابراز نگرانی از نفوذ روزافزون حزب توده، به مصدق یادآور شد: «دولت امریکا دیگر دولتِ وی را به رسمیت نمی‌شناسد، بلکه سرلشکر زاهدی را نخست‌وزیر قانونی ایران می‌داند.»
۸- مصدق با عصبانیت به هندرسون پاسخ داد که «تا آخرین لحظه، مقاومت خواهد کرد، حتی اگر تانک‌های امریکایی و انگلیسی از روی جنازه‌اش رد شوند»… اما چند لحظه بعد، به دستور دکتر مصدق، خیابان‌های تهران از حضور توده‌ای‌ها و تظاهرکنندگان ضدسلطنت، پاکسازی شد!
۹- بر این اساس، به روایت دکتر مصدق، «در عصر ۲۷ مرداد، دستورِ اکید دادم هر کس حرف از جمهوری بزند او را تعقیب کنند ونظر این بود که از پیشگاه اعلیحضرت همایون شاهنشاهی درخواست شود هرچه زودتر به ایران مراجعت فرمایند… چون که تغییر رژیم، موجب ترقی ملت نمی‌شود… .»
۱۰- در همین روز(۲۷ مرداد) مصدق، نامه‌ی حمایت‌آمیز آیت‌الله کاشانی به وی(برای مقابله با کودتا) را رد کرد و در پاسخی کوتاه و تکبرآمیز، به آیت‌الله کاشانی نوشت: «مرقومه‌ی حضرت‌ آقا توسط‌ آقای‌ حسن‌ سالمی‌ زیارت‌ شد، اینجانب‌ مستظهر به‌ پشتیبانی‌ ملت‌ ایران‌ هستم. والسلام… دکتر محمد مصدق».
۱۱- اما به نحو عجیب و سئوال‌انگیزی، در روز ۲۸ مرداد، مصدق از «ملت» و هواداران خود خواست از تهران خارج شوند و یا در خانه‌ها‌شان بمانند و از انجام هرگونه تحرک و تظاهراتی خودداری کنند!
۱۲- با چنان تغییر سیاستی، در صبح ۲۸ مرداد، مصدق ضمن خالی کردن میدان، با وجود مخالفتِ دکتر حسین فاطمی، سرتیپ ریاحی(رئیس ستاد ارتش مصدق) و دیگران و تأکید آنان بر وابستگی سرتیپ دفتری به کودتاگران، خواهرزاده‌ی خود(سرتیپ محمد دفتری) را به سِمتِ رئیس شهربانی کل کشور و نیز فرماندار نظامی تهران منصوب کرد. سرتیپ ریاحی این انتصاب را «دلیل اصلی سقوط مصدق» می داند.(نگاه کنید به نامه‌ی خصوصی سرتیپ ریاحی، در: خاطرات ابوالحسن ابتهاج، ج ۱، ص ۲۹۲)،
۱۳- به قول عموم شاهدان و صاحب‌نظران در ۲۸ مرداد ۳۲، هر پنج واحدِ ارتش، مستقر در پادگان‌های تهران، به دکتر مصدق وفادار بودند و نیروهای هوادار کودتا، به طور حتم، حتی برای اجرای یک عملیات محدود شهری نیز نیروی لازم را نداشتند، آنچنانکه به قول سرهنگ غلامرضا نجاتی(هوادار پُرشور دکتر مصدق): «در نیروی هوایی، بیش از ۸۰ در صد افسران وِ درجه‌داران از مصدق پشتیبانی می‌کردند و افسران هوادارِ دربار با همه‌ی کوششی که در روزهای ۳۰ تیر ۱۳۳۱و ۲۸ مرداد ۳۲ کرده بودند، نتوانستند حتی یک نفر خلبان را برای پرواز و سرکوب مردم، آماده کنند. در مردادماه ۱۳۳۲ در تهران، پنج تیپ رزمی وجود داشت و صدها تن افسر و درجه‌دار در پادگان‌ها حضور داشتند، ولی کودتاچیان با همه‌ی کوششی که به عمل آوردند، نتوانستند حتی یکی از واحدها را با خود همراه کنند…»(جنبش ملی شدن صنعت نفت، چاپ هفتم، ص۳۸۶)،
۱۴- با وجود اصرار و پافشاری دکتر حسین فاطمی و دیگران، مصدق در صبح ۲۸ مرداد از درخواست کمکِ مردمی به وسیله رادیو خودداری کرد،
۱۵- مصدق در صبح ۲۸ مرداد، نه تنها از حزب توده درخواستِ کمک نکرد، بلکه از پذیرفتن پیشنهاد دکتر حسین فاطمی مبنی برتوزیع سلاح میان هواداران حزب توده برای سرکوب کودتاگران، خودداری کرد و ظاهراً، در برابرِ رد این پیشنهادهای بود که دکتر فاطمی خطاب به مصدق فریاد کشید: «این پیرمرد، آخر همه‌ی ما را به کشتن می‌دهد…»

۱۶- همچنین بسیاری از عناصر اصلیِ به اصطلاح «کودتا»(مانند سرهنگ نصیری و سرلشکر باتمانقلیچ و…) تا عصر ۲۸ مرداد، یا در زندان بودند، و یا مانند سرلشکر زاهدی متواری و مخفی بودند. «دکتر سنجابی» تأکید می‌کند: «…تا بعد از ظهر ۲۸ مرداد، از سرلشکر زاهدی و همراهان او هیچگونه خبری نبود»
۱۷- مهندس زیرک‌زاده(یکی از نزدیک‌ترین یاران مصدق که در تمام لحظات ۲۸ مرداد در کنار مصدق بود) ضمن اشاره به انفعال حیرت‌انگیز دکتر مصدق در این روز، تأکید می‌کند: «مصدق، نقشه‌ی خود را داشت و حاضر نبود در آن تغییری دهد… .»
بنابراین، خالی کردن میدان و «نقش یا نقشه‌ی دیگرِ  مصدق در روز ۲۸ مرداد»، به چه معنا می‌توانست باشد؟ آیا این امر، نشانه‌ی دوراندیشی مصدق برای جلوگیری از یک جنگ داخلی بود؟ با توجه به آنچه درباره‌ی توان حیرت‌انگیزِ سازمان افسران حزب توده گفته‌ایم، آیا مصدق نگران بود که در یک جنگ یا آشوب داخلی، ایران به چنگ حزب توده‌ی وابسته به شوروی بیفتد؟ همانطور که اشاره کرده‌ام، این‌ها مسائل انسانی و روانشناختی هستند که با توجه به شرایط حساس آن روز، می‌توانستند بر عزم و اراده‌ی دکتر مصدق تأثیری قاطع داشته باشند. امروزه با فرونشستن غبار کینه‌ها و کدورت‌ها، می‌توان به این پرسش‌ها اندیشید و زوایای تازه‌ای از حوادث پُر رمز و رازِ این دوره را شناخت.

لقمان- نکته‌ای که درباره‌ی نامه‌ی آیت‌الله کاشانی وجود دارد، این است که گفته می‌شود «این نامه جعلی است و در نتیجه سندیتی ندارد»، شما خودتان در این‌باره چه فکر می‌کنید؟

میرفطروس- من فکر می‌کنم که این هم نمونه‌ای از فرافکنی ماست تا بارِ شکست‌ها و اشتباهاتمان را بردوش این و آن بیاندازیم. همانطور که گفتید درباره‌ی این نامه جنجال‌های فراوانی شده است، ولی تا آنجا که من دیده‌ام این نامه دارای اصالت است، به ویژه که حامل یا بَرَنده‌ی این نامه، «دکتر حسن سالمی»، هنوز زنده‌ است.

لقمان- یعنی شخصاً این نامه را دیده‌اید؟

میرفطروس- بله! من فتوکپی این نامه را دیده‌ام و اصالت این نامه را به خط آیت‌الله کاشانی تأیید می‌کنم. از این گذشته، محققان دیگر از جمله دکتر کاتوزیان نیز اصالت این نامه را تأیید کرده‌اند.

لقمان- از این نکته که بگذریم، باورِ رایج درباره‌ی ۲۸ امرداد، دو درکِ متفاوت و متضاد است؛ «قیام ملی» و «کودتا».

میرفطروس- ببینید! به قول دکتر سنجابی(وزیر فرهنگ دکتر مصدق) پایگاه اجتماعی دکتر مصدق در آستانه‌ی ۲۸ مرداد ۳۲ در مقایسه با ۳۰ تیر ۳۱، بسیار بسیار ضعیف شده بود؛ زیرا، از یک سو جبهه‌ی ملی دیگر آن جبهه‌ی ملی یک سال پیش نبود و انشعاب‌ها و تفرقه‌های گسترده، باعث شده بود تا اکثرِ یاران برجسته‌ی مصدق(مانند آیت‌الله کاشانی، حسین مکی، دکتر بقایی و…) به صفِ مخالفان وی بپیوندند. این شخصیت‌ها، در واقع، پایگاه ملی و مردمی دکتر مصدق را «تضمین» می‌کردند و لذا با انشعاب یا مخالفت آنان با سیاست‌های مصدق، خودبخود، جبهه‌ی دکتر مصدق، ضعیف و ضعیف‌تر شده بود و به قول خلیل ملکی: چیزی به نام «جبهه‌ی ملی»، دیگر وجود نداشت. مُنتها، مصدق بر اثر خانه‌نشینی و رتق و فتق امور مملکتی از «بستر بیماری»، درک روشنی از  فروپاشی نیروهایش نداشت، به همین جهت در پاسخی کوتاه(و حتی مغرورانه) به آیت‌الله کاشانی، هنوز خیال می‌کرد که «مستظهر به پشتیبانی ملت» است. در این بی‌خبری، مصدق به جای مشورت با افراد دلسوز و معتدلی مانند دکتر غلام‌حسین صدیقی(وزیر کشور)، به کسانی مانند دکتر حسین فاطمی دل ‌بسته بود که سوداهای دیگری در سر داشتند.
در رابطه با کارگران، کارمندان و به ویژه معلمان که در آن زمان قدرت بسیج و حرکت‌های اعتراضی سازمان یافته‌ای داشتند، کافی است بدانیم که مدتی پیش از ۲۸ مرداد ۳۲، مصدق به هندرسون(سفیر امریکا در ایران) گفته بود: «… فقر و آشوب در سراسر کشور گسترده است. معلمین مدارس، حقوق ماهیانه‌ای به مبلغ یکصد تومان، معادل ۲۵ دلار، دریافت می‌کنند، این مبلغ – به دشواری – هزینه‌ی پرداخت اجاره‌ی یک اطاق را در ماه کفایت می‌کند…» طبیعی بود که این کارگران، کارمندان و معلمان، پس از ماه‌ها سکوت و صبوری- با کِش یافتن مذاکرات بی‌فرجام نفت و  انشعاب‌ها و اختلافات موجود در جبهه‌ی ملی – به تدریج دلسرد، ناامید و بی‌تفاوت شوند و یا به مخالفان خاموش مصدق تبدیل شوند… رویداد ۲۸ مرداد، دقیقاً در چنین شرایطی به وجود آمد؛ رویداد غیرمنتظره و شگفت‌انگیزی که با توجه به انفعال حیرت‌انگیز دکتر مصدق و نقش و نقشه‌ی دیگرِ او در روز ۲۸ مرداد، شاید برای مصدق نیز «خوشایند» بود تا از مسأله‌ی نفت و مشکلات عظیم اقتصادی-اجتماعیِ موجود، «آبرومندانه» به دَر آید. در این‌باره کافی است سخن مصدق را در آخرین لحظات به یاد آوریم؛ به ‌روایت «احسان نراقی»: «دکتر صدیقی تعریف می‌کرد: وقتی خانه‌ی دکتر مصدق را غارت کردند، وی(دکتر صدیقی) به اتفاق دکتر مصدق و دکتر شایگان می‌روند از دیوار بالا، روی پُشت بام همسایه در گوشه‌ای می‌نشینند. دکتر شایگان می‌گوید: «بد شد!»، مصدق یک مرتبه از جا می‌پرَد و می‌گوید: چی بد شد!؟ بایستیم این ارازل و اوباش ما را در مجلس ساقط کنند؟ در حالی که حالا دو ابَرقدرت ما را ساقط کردند، خیلی هم خوب شد! چی‌چی بد شد؟!»
اگر بپذیریم که «حقیقت، آن است که دشمن نیز بر آن گواهی دهد»، گزارش «بابک امیرخسروی» – به عنوان عضو کمیته‌ی حزب توده و از دشمنان سرسخت محمدرضا شاه- دارای ارزش و اهمیت فراوان خواهد بود. امیرخسروی در گزارش دقیق و مفصل خود، یادآور می‌شود:
برای روز ۲۸ مرداد، نه کودتایی برنامه‌ریزی شده بود، و نه اساساً دشمنان نهضت ملی پس از شکست کودتای۲۵ مرداد قادر به اجرای برنامه‌ای بودند که بتوانند حکومت ملی مصدق را در چنین فاصله‌ی زمانی کوتاهی براندازند…پژوهشگرانی که [کودتای] ۲۸ مرداد  را سلسله‌ی عملیات برنامه‌ریزی شد‌ه‌ای می‌دانند که گویا «مستر روزولت» پس از شکست کودتای ۲۵ مرداد طراحی نموده بود، رویدادهای مختلف روز ۲۸ مرداد را اقداماتی به‌هم‌پیوسته و طبق نقشه قبلی تلقی می‌کنند. عمق فاجعه در این است که واقعیت غیر از این بود.
پافشاری من بر این نکته که [کودتای] ۲۸ مرداد، اقدامی از پیش برنامه‌ریزی شده نبود، چالش صرف روشنفکری نیست. بلکه تلاش برای ارائه‌ی تصویری از واقعیت است که به گمان من، بیشتر به حقیقت نزدیک است.»(نگاه کنید به: آسیب‌شناسی یک شکست، چاپ دوم، صص ۳۲۲-۳۴۲).
یادآوری می‌کنم که پس از انتشار کتاب «آسیب‌شناسی…»، آقای بابک امیرخسروی در تماس تلفنی با نگارنده، ضمن تأیید مجدّدِ روایت بالا درباره‌ی ۲۸ مرداد، از اینکه به خاطر «محدودیت‌های سیاسی-سازمانی» در برخی موارد از واژه‌ی «کودتا» استفاده کرده بودند، اظهار تأسف کردند.
بنابراین، با توجه به روایت‌های شاهدان عینی و گزارش‌های مستندِ مندرج در کتابِ «آسیب‌شناسی …»، من رویداد ۲۸ مرداد را نه «قیام ملی» و نه «کودتا»، بلکه تظاهراتی خودجوش می‌دانم که به زودی و به طور شگفت‌انگیزی به «آتشی خرمن‌سوز» بدَل شد. به گزارش سفارت امریکا در تهران(که با گزارش ‌«ویلبر» مأمور سازمان «سیا» در تهران و با روایت دقیق بابک امیرخسروی، عضو کمیته‌ی مرکزی حزب توده، و دیگرِ روایات شاهدان عینی در صحنه‌ی ۲۸ مرداد، همخوانی دارد) در روز ۲۸ مرداد: « تظاهرکنندگان در مقیاس کوچکی از بازار به راه می‌افتند، ولی این شعله‌ی اولیه، به طور شگفت‌انگیزی گُسترش یافت و به زودی به آتشِ خرمن‌سوزِ عظیمی تبدیل می‌شود که در طول روز، تمام تهران را فرا می‌گیرد. نیروهای انتظامی که برای پراکندن مردم فرستاده می‌شوند، از فرمان حمله به جمعیت ،سر باز می‌زنند و حتی بعضی از آن‌ها به تظاهرکنندگان می‌پیوندند… از مرکز شهر، انبوه جمعیتِ هیجان‌زده، هر چه ماشین و کامیون بود در اختیار می‌گیرند و به شمال شهر می‌شتابند و رادیو تهران را محاصره می‌کنند. کارکنان سفارتخانه(امریکا) در طی این جریان فرصت خوبی داشتند که از نزدیک نوع تظاهرکنندگان را بسنجند. این‌ها بیشتر غیرنظامی بودند که در میان‌شان تعدادی از نیروهای انتظامیِ مسلح نیز مشاهده می‌شدند. ولی به هر حال به نظر می‌رسید که رهبری جمعیت، دستِ شخصی‌ها است نه نیروهای نظامی. در ضمن، شرکت‌کنندگان هم از نوع معمول چاقوکش و عربده‌جو – که معمولاً در تظاهرات اخیر مشاهده می‌شد- نبودند. به نظر می‌رسید که این‌ها از اقشار و طبقات مختلف و مرکب از کارگر، کارمند، دکاندار، کاسب و دانشجو باشند … نه تنها اعضاء دولت مصدق، بلکه شاهی‌ها هم از این موفقیتِ آسان و سریع –  که تا حدود زیادی خودجوش صورت گرفته – در شگفت هستند… .»

مسأله‌ی مهمی که من در این اواخر شنیده‌ام و در شناخت ماهیت رویداد ۲۸ مرداد ۳۲ اهمیت دارد، این است که به روایت «آقای عبدالرضا انصاری»(دولتمرد رژیم پیشین و معاون «اداره‌ی اصل چهار» در زمان مصدق): «در روز ۲۸ مرداد گروهی از زنانِ کارمندان بلندپایه‌ی سفارت امریکا، ازجمله خانم ویلیام وارن(William Warne)، رئیس اداره‌ی «اصل چهار»، همراه با گروهی از بانوان نیکوکار ایرانی، مانند خانم عزت سودآور، خانم ناصر(رئیس وقت بانک ملی)، خانم مبصّر(شهردار تهران) و… که در یک انجمن خیریه فعالیت می‌کردند، طبق معمول، در سالن بانک ملی جلسه داشتند»… این امر، نشان می‌دهد که هیچیک از کارمندان بلند پایه‌ی سفارت امریکا، حتی تصوری از وقوع «کودتا» نداشتند، چه، در غیر این صورت، مسئولان سفارت امریکا، با توجه به حساس بودن اوضاع و احتمال وقوع حوادث ناگوار در روز ۲۸ مرداد، از رفتن این زنان امریکایی به این جلسه‌ ممانعت می‌کردند و… .
بنابراین، جدا از نامگذاری‌های رایج سیاسی، در واقع، برای درک ۲۸ مرداد، ابتدا به روان‌شناسی مردم عادیِ تهران و سپس، به انفعال عجیب و پرسش‌بر‌انگیز و یا «نقش و نقشه‌ی دیگرِ دکتر مصدق در روز ۲۸ مرداد»، باید توجه کرد.

لقمان- با این همه، شما عذرخواهی خانم «مادلین آلبرایت»(وزیر امورخارجه‌ی سابق امریکا) درباره‌ی ۲۸ امرداد ۳۲ را چگونه توضیح می‌دهید؟



میرفطروس- خیلی عجیب است که دوستان ما «اسناد و گزارش‌های دست اول» از قهرمانان اصلی در صحنه‌ی ۲۸ مرداد را کنار می‌گذارند و به این سخنان مصحلت‌آمیز و دیپلماتیک، ارزشِ «سند بسیار مهم تاریخی»!! می‌دهند… درباره‌ی این سخنان نخست آنکه باید بدانیم که در تاریخ دیپلماسی امریکا، ما از این «تعارفات» یا «مصلحت‌ها و مصالحه‌ها»، فراوان دیده‌ایم. دوم اینکه آن سخن در جلسه‌ای به همت «دکتر هوشنگ امیراحمدی»(معمارِ خستگی‌ناپذیر بهبود روابط جمهوری اسلامی و امریکا) صورت گرفته بود و موضع رسمی دولت امریکا نبود. سوم و مهم‌تر از همه اینکه در این جلسه، خانم آلبرایت، اساساً، هیچ گونه «عذرخواهی» “apologize” درباره‌ی ۲۸ مرداد ابراز نکرده است. (برای آگاهی از متن سخنرانی خانم آلبرایت به اینجا [1] و اینجا [2] بنگرید.) بنابراین، مسأله‌ی «عذرخواهی خانم آلبرایت»، بیشتر تعبیر یا تبلیغ شخصیِ فرد یا افرادی بوده تا در نزد مراکز قدرت در ایران، چنین وانمود کنند که: «در سال ۲۰۰۰ خانم آلبرایت را آوردم تا از ملت ایران به خاطر کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ عذرخواهی کند»!!(گفت‌وگو هوشنگ امیراحمدی با هفته‌نامه «شهروند امروز»، شماره ۴۱. به اینجا [3] نگاه کنید.)

«خلیل ملکی: «تقصیر از خودِ ما بود

لقمان- به نظر دکتر آبراهامیان «عبور یک شتر از سوراخ سوزن، آسان‌تر از دسترسی یک تاریخ‌نگار به آرشیو سازمان سیا درباره‌ی رویداد ۲۸ مرداد ۳۲ است.» می‌خواهم بدانم با توجه به اینکه در سال‌های اخیر، اسناد بسیاری از کودتاهای معروف، منتشر شده‌ است، به نظر شما چرا سازمان «سیا» تمام پرونده‌های مربوط به سرنگونی دولت دکتر مصدق و رویدادهای منتهی به ۲۸ مرداد را نابود ساخته است؟

میرفطروس- سئوال بسیار مهمی است؛ شما می‌دانید که در اواخر دهه‌ی ۱۹۸۰ «جیمز وولسی» -رئیس وقتِ «سازمان سیا»- خبر داده بود که سیا، اسناد مربوط به کودتا در گوآتمالا و کوبا و نیز اسناد مربوط به رویداد ۲۸ مرداد ۳۲ را منتشر می‌کند و… سپس، «جان دویچ» -رئیس جدید «سازمان سیا»- برای انتشار هرچه سریع‌تر این اسناد، بودجه‌ی بررسی، تنظیم، طبقه‌بندی و انتشار این اسناد را از یک میلیارد دلار به دو میلیارد دلار افزایش داد و برای بررسی و تنظیم و طبقه‌بندی این اسناد، بسیاری از استادان و کارشناسان تاریخ را نیز به کمک طلبید، اما پس از گذشت سه سال، در سال ۱۹۹۲ روزنامه‌ی «هرالد تریبیون» از قول «رابرت گیتس» -رئیس جدید سازمان سیا- گزارش داد که «تمام اسناد مربوط به رویداد ۲۸ مرداد ۳۲، در اوایل دهه‌ی ۱۹۶۰ از بین رفته‌اند و تقریباً سندی برای انتشار وجود ندارد و…»!
با این مقدمه، من هم مانند برخی دیگر از پژوهشگران، معتقدم که  شکست سازمان «سیا» در خلیج خوک‌ها برای سرنگون کردن حکومت فیدل کاسترو(در آوریل ۱۹۶۱) و خطرِ حذف بودجه‌ی لازمِ سازمان «سیا»، باعث جعل یک پیروزی خیالی از طرف مسئولان سازمان «سیا» شد. از طرف دیگر، جعل این پیروزی خیالی، دستِ سازمان «سیا» را در برابر رقیب خود(سازمان اطلاعات انگلیس) باز می‌گذاشت و دولت امریکا را قهرمان یا برنده‌ی اصلی این ماجرا قلمداد می‌کرد. بنابراین من فکر می‌کنم که در بایگانی سازمان «سیا»، اصلاً چیزی موجود نبوده است و نیست تا بخواهند آن را «فاش» کنند، وگرنه پس از گذشت ۵۰ سال، ادعای «نابود شدن اسناد سازمان سیا» می‌تواند فقط یادآورِ قصه‌ی «کوهی که موش زایید»، باشد! ناگفته نماند کتاب «ضد کودتا» نوشته‌ی «کرمیت روزولت» ۲۴ سال پس از رویداد ۲۸ مرداد ۳۲ نوشته شده و سرشار از خیال‌بافی و لاف و گزاف‌هایی است که حتی مورد قبول دوستداران دکتر مصدق(مانند سرهنگ غلام‌رضا نجاتی) هم نیست!

لقمان- در بررسی اسناد دوران حکومت دکتر مصدق، چرا شما به اسناد مهم وزارت امورخارجه‌ انگلیس، عنایتی نداشته‌اید؟

میرفطروس- ماهیت اسناد وزارت امور خارجه انگلیس، بسیار شناخته‌تر از آن است که بتوانند پایه یا مایه‌ی شناخت دکتر مصدق شوند؛ چرا که این اسناد، سرشار از کینه و نفرت به مصدق، و همراه با نوعی وارونه‌نمایی از حقایق‌اند و به قول سعدی:
تو ای نیک بخت! این نه شکل من است
ولیکن قلم در کفِ دشمن است
برای نمونه کافی‌ است اشاره کنم که در همین گزارش‌ها از جمله آمده است که مصدق در دیدار با مقامات انگلیسی از آنان  پرسیده بود که: «آیا نمی‌توان از لوله‌های نفتی، به جای نفت، آب آشامیدنیِ مردم شهر را عبور داد؟»… خُب! هدف این گزارش، روشن است و می‌خواهد بگوید که مصدق آنقدر ناآگاه بود که فرق لوله‌ی نفت و لوله‌ی آب آشامیدنی را نمی‌دانسته است! از این دیدگاه، من کوشش کرده‌ام که اساساً به اسناد وزارت خارجه‌ی امریکا و به ویژه به گزارش‌های هندرسون(سفیر امریکا در ایران) استناد کنم که در آغاز، نوعی همدلی با جنبش ضد استعماری مردم ایران علیه انگلیس داشتند، آنچنان ‌که دکتر فاطمی در سرمقاله‌ی روزنامه‌ی «باختر»(۱۰ مردادِ ۱۳۲۸) با تیترِ درشت تأکید کرده بود: «امریکا باید ایران را از این مرگ و فنا نجات دهد»، از این گذشته، هندرسون روابط بسیار دوستانه‌ و حتی محرمانه‌ای با مصدق داشت، آنچنان که برخی اسناد مهم و محرمانه‌ی دولتی ایران توسط هندرسون ترجمه شده بود. هندرسون – بعدها- با سرسختیِ دکتر مصدق در رابطه با حل مسأله‌ی نفت، از مصدق فاصله گرفت و در گزارشی به وزارت امورخارجه‌ی امریکا، تأکید کرد: «تا وقتی مصدق بر سرِ کار است، هیچ امیدی برای حل مسأله‌ی نفت وجود ندارد.»

لقمان- بر اساس اسناد وزارت  امورخارجه‌ی امریکا که شما به تفصیل در کتاب خودتان آورده‌اید، چرا شاه با کودتا علیه مصدق مخالف بود؟

میرفطروس- اجازه بدهید پاسخِ این پرسش را با استناد به سخن یکی از دوستداران صدیق و مُنصف دکتر مصدق بدهم. دکتر محمدعلی موحد – به درستی- می‌نویسد: «شاه، حتی در آن ایام که تیرگیِ روابط او و مصدق به بالاترین درجه رسیده بود، با روی کار آوردن زاهدی از راه کودتای نظامی مخالفت می‌کرد و حل مسأله‌ی نفت را به دستِ مصدق، ترجیح می‌داد. شاه به هیچ وجه دلِ خوشی از دکتر مصدق نداشت و برای برکناری او دقیقه‌شماری می‌کرد، اما چنین می‌اندیشید که با اقدام به کودتا، یک ‌بار که رسم شد، تاج و تخت او همواره در معرض تهدید قرار خواهد گرفت.»

لقمان- طرح عملیات «آژاکس» یا درست‌تر بگویم «ت.‌پ‌.آژاکس» ناظر بر چه فعالیتی بود؟

میرفطروس- خیلی خوشحالم که شما به نام کامل این طرح اشاره کرده‌اید، برای اینکه متأسفانه در ادبیات سازمان‌های چپ و حتی جبهه‌ی ملی، این کلمه، عموماً به طور ناقص(آژاکس) به کار می‌رود و به ‌همین جهت، هدف اصلی این طرح یا عملیات مورد غفلت قرار گرفته، در حالی که این طرح، همان طور که در اسناد« سازمان سیا» آمده، «T.P.AJAX» نام داشته است. هدف کلی این طرح، سرنگونی دولت مصدق و هدف اصلیِ آن، درهم شکستن نیروهای «T.P)«Tudeh Party) بود؛ نیروهایی که بابک امیرخسروی(عضو کمیته‌ مرکزی حزب توده) از آن به عنوان «سپاه عظیم و رزم‌دیده‌ی توده‌ای‌ها» یاد کرده است. طرح «ت.پ.آژاکس» -اساساً- یک طرح کودکانه بود تا یک طرح کودتا؛ چراکه از نظر سازمانی و تدارکاتی، هیچ‌یک از عناصر اجزاییِ آن، دقیق و درست تنظیم نشده بود. از این گذشته، شاه با این طرح، مخالف بود؛ چراکه – طبق اسناد موجود- شاه معتقد بود که «مصدق باید از طریق قانونی برکنار شود، نه توسط یک کودتا.»
بنابراین، در اینجا باید دو مسأله را از یکدیگر تفکیک کرد؛ یکی طرح امریکایی‌-انگلیسی‌ برای سرکوب حزب توده و سرنگون کردن دولت مصدق و دیگری مخالفت شاه با کودتا و تمایل او برای برکناری مصدق از طریق قانونی. با توجه به مخالفت‌های پایدار شاه با کودتا، انحلال غیرقانونی مجلس توسط مصدق، عاملی بود که طرح عملیات «ت.پ.آژاکس» را عملاً  مُنتفی ساخت و باعث صدور فرمانِ عزل مصدق توسط شاه شد.

لقمان- شما مهم‌ترین عللِ ناکامی یا شکستِ مصدق را در چه می‌دانید؟

میرفطروس- به طوری ‌که در کتاب هم گفته‌ام، رویدادهای منجر به ۲۸ مرداد ۳۲، مجموعه‌ی وقایع کوچک و بزرگی بودند که در مدت دو سال، بسان جویبارهایی به هم پیوستند و سپس، چونان سیلابی خروشان، دولت مصدق را فرو بردند. بنابراین به نظر من، عامل «تک علتی»(دست خارجی) در آسیب‌شناسی شکست دکتر مصدق، بسیار گمراه‌کننده است، بلکه در این‌باره، ضمن توجه به ضعف‌ها و اشتباهات دکتر مصدق، به ساختار اجتماعی و توسعه‌نیافتگی سیاسی جامعه و نیز به ماهیت متناقض، متنافر و شکننده‌ی بنیانگذاران جبهه‌ ملی باید توجه داشت. به قول زنده‌یاد خلیل ملکی: «اگر ما پس از پیروزی [در ملی کردن صنعت نفت] شکست خوردیم، تقصیر از خودِ ما بود … .»

لقمان- در این میان، سیاسی کردنِ مسأله‌ی نفت از سوی مصدق چه پیامدهایی به دنبال داشته است؟

میرفطروس- استفاده از نفت، به عنوان یک سلاح سیاسی، عواقب بسیار ناگواری به دنبال داشته است، از جمله اینکه هشت ماه پس از تهدید به قتل رزم‌آرا از سوی دکتر مصدق، او توسط فداییان اسلام به قتل رسید. دکتر مصدق و مشاوران نزدیکش، فاقد آگاهی و اطلاع از بازارهای نفت و مناسبات بین‌المللی بودند و چنین وانمود می‌کردند که «اروپایی‌ها برای خرید نفت ایران، مانند دکان نانوایی، صف کشیده‌اند و منتظر خرید نفت ایران هستند!»… این سیاست نادرست و بی‌اطلاعی، با توجه به اقتصاد ورشکسته‌ی ایران و تکیه‌ی دکتر مصدق به وام‌ها و کمک‌های مالی امریکا، در درازمدت می‌توانست دولت مصدق را با چالش‌های اقتصادی و بحران‌های سیاسی- اجتماعی فراوانی روبرو کند. از این گذشته، استقلال‌خواهیِ مصدق، آزادی‌خواهیِ وی را تحت‌ شعاع قرار داده بود و لذا تحقیر مجلس و تهدید مجلسیان، ارائه‌ی لوایح مسأله‌ساز، کسب اختیارات غیرقانونی و فوق‌العاده‌ی شش‌ماهه و سپس یکساله، استقرار حکومت نظامی، و سرانجام همه‌پرسی برای انحلال مجلس هفدهم و… همه و همه، در سایه‌ی این «استقلال‌خواهی» انجام شده بود؛ به طوری که مصدق معتقد بود: «هر کس مخالف دولتِ او باشد، مخالف ملی کردن نفت است»… پیگیری آزادی‌خواهی از دوران مصدق تا انقلاب ۵۷، نشان می‌دهد که اصولاً، مسأله‌ی آزادی در دستگاه مفهومی و فلسفه‌ی سیاسی روشنفکران و رهبران سیاسی ایران، جایی نداشته است. به عبارت دیگر: در سراسر این دوران، مخالفان نیز در نفی آزادی، دمکراسی و پایمال کردن حقوق  دگراندیشان، دست کمی از  دولت‌های حاکم نداشته‌اند.

لقمان- یعنی شما معتقدید اگر رویداد ۲۸ امرداد نبود، حتی مصدق هم نمی‌توانست آزادی، دمکراسی و جامعه‌ی مدنی را در ایران برقرار کند؟

میرفطروس- کاملاً! نه تنها مصدق، بلکه فکر می‌کنم حتی «منتسکیو» با «روح القونین»اش هم اگر در ایران حکومت می‌کرد، نمی‌توانست آزادی، دمکراسی و جامعه‌ی مدنی را در ایران برقرار کند! چرا؟ برای اینکه این‌ها، پدیده‌های تاریخی هستند و محصول دوره‌ای مشخص از تاریخ اندیشه‌ی انسانی‌اند. در اروپا پیدایش آزادی، دمکراسی و جامعه‌ی مدنی با انقلاب صنعتی انگلستان و رشد و رونق علم، فلسفه، اقتصاد و اندیشه همراه بود. آیا ما، در دوران مصدق، چنین تحولاتی را داشته‌ایم؟!

لقمان- این مسأله‌ی «قربانی کردن آزادی در پای درخت استقلال»، موردِ اشاره‌ی برخی از پژوهشگران، از جمله دکتر ماشاالله آجودانی در کتاب «مشروطه ایرانی» است. شما این مسأله را چگونه می‌بینید؟

میرفطروس- برخلاف نظر این دوستان، آنچه ما در دوران مشروطیت می‌بینیم، عموماً، «حُریّت» در مفهوم اسلامی بود نه آزادیو دمکراسی به مفهوم امروزی یا اروپایی آن؛ زیرا با آن مناسبات ایلی-قبیله‌ای، اساساً، اندیشیدن به آزادی یا استقرار دمکراسی به معنای امروزی، محال و غیرممکن بود. تقلیل مفاهیم و تنزل آن به مفاهیم اسلامی هم بیشتر، نه «از سرِ تقلب و تزویر»، بلکه اساساً، ناشی از التقاط فکری و سطح نازلِ فرهنگ و فلسفه‌ی سیاسی در آن زمان بود، به قول معروف: «از کوزه برون همان تراود که در اوست.» از این گذشته، با توجه به سلطه‌ی دو غولِ استبدادِ سیاسی و مذهبی، جنبشی که می‌خواست به یک جنبش توده‌ای تبدیل شود و از حمایت بازاریان و روحانیون «منورالفکر» نیز برخوردار شود، مجبور بود شعارهای خویش را «برای پسندِ عامه‌ی مردم»، تقلیل دهد تا آن خواست‌ها و شعارها، مباینتی با روح اسلام نداشته باشد.

لقمان- اما نگاهی به اسناد انقلاب مشروطیت، مثلاً در آثار دکتر فریدون آدمیت، نشان می‌دهد که مفاهیمی مانند آزادی و دمکراسی(به معنای مدرن و اروپایی) در جنبش مشروطیت  وجود داشته است.

میرفطروس- فکر نمی‌کنم! خودِ آثار زنده‌یاد فریدون آدمیت مثلاً کتاب «فکر دمکراسی اجتماعی در نهضت مشروطیت ایران» به روشنی نشان می‌دهند که این مفاهیم، بیشتر «عاریتی» یا «وارداتی» بوده و عموماً از سوی روشنفکران روسی، ارمنی و آذریِ مقیم قفقاز، وارد ایران شده بودند و جدا از چند محفل روشنفکریِ رادیکال و لائیک، اساساً پایه و پایگاهی در میان توده‌های مردم نداشتند. اصلاً در جامعه‌ای که فاقد ساختارِ مدرن اجتماعی و مناسبات نوین شهری بود و  ۹۵ درصد مردم آن بی‌سواد بودند، این مفاهیم اروپایی، چگونه می‌توانست در جامعه نفوذ کند یا پایگاه اجتماعی داشته باشد؟

لقمان- این مفاهیم آزادی و استقلال نزدِ سیاستمداران بعدی، مثلاً «محمدعلی فروغی» چگونه بود؟

میرفطروس- من فکر می‌کنم که هر نسل یا دوره‌ای با فرزانگان و فرهیختگانش اعتبار می‌یابد. از این دیدگاه، به جرأت می‌توان گفت که دوره‌ی رضاشاهی با حضور شخصیت فرهیخته‌ای مانند محمدعلی فروغی، جلوه و جلال می‌یابد. به نظر من، هم از نظر فلسفه‌ی سیاسی و هم از نظر بینش تاریخی، شخصیتی مانند محمدعلی فروغی قابل مقایسه با هیچ‌یک از سیاستمداران برجسته‌ی این دوران نیست؛ چرا که فروغی، اساساً حل مشکلات جامعه‌ی ایران را به طور تاریخی می‌دید، همان شیوه‌ای که پوپر آن را «مهندسی تدریجی اجتماعی» می‌نامد، به همین جهت، در نظر فروغی، ترقی، تجدد و توسعه‌ی ملی اهمیت درجه‌ی اول داشت. در نظر او باسواد کردن افراد جامعه، گسترش مدارسِ غیردینی، جدایی دین از دولت و تأسیس نهادهای مدرنِ مدنی مانند دادگستری، دانشگاه و حضور زنان در عرصه‌های اجتماعی و…، زمینه‌سازِ آگاهی و استقرار آزادی‌های سیاسی به شمار می‌رفت. کافی است که جامعه‌ی کنونی پاکستان یا افغانستان و درگیری‌ها و کشمکش‌های روزمره‌ی قبایل و «جنگ‌سالاران» در این دو کشور را با جامعه‌ی ایلی-قبیله‌ای اوایل ظهور رضاشاه به یاد بیاوریم تا ببینیم که دولتمردان و روشنفکران برجسته‌ای مانند محمدعلی فروغی چرا و چگونه با اصلاحات اجتماعی رضاشاه همدل و همراه شدند و با «سنگ روی سنگ گذاشتن»، گام به گام، به دنبال ساختن ایرانی مدرن و آزاد از تعلقات قرون وسطایی بودند. به کلامی دیگر، محمدعلی فروغی و دیگران در پیِ «ملت‌سازی» و «فرهنگ‌سازی» بودند نه درگیرِ «سیاست‌بازی». در این‌باره، کافی است به نامه‌ی فروغی از کنفرانس پاریس(۱۹۲۰) اشاره کنیم؛ این کنفرانس، علیه قرارداد ۱۹۱۹ وثوق‌الدوله و برای استیفای حقوق ایران از دولت انگلیس و خاتمه دادن به استیلای این کشور بر ایران تشکیل شده بود و فروغی(به همراه هیأتی از دولت ایران) روانه‌ی این کنفرانس شده بود، اما بر اثر بی‌لیاقتی و زدو بندهای رجال سیاسی ایران، از حضور فروغی و هیأت همراهِ وی در این کنفرانس جلوگیری کردند! نامه‌ی محمدعلی فروغی نه تنها «رنج‌نامه»ای علیه بی‌لیاقتیِ دولتمردان ایران است، بلکه ادعانامه‌ای است علیه اجحافات دولت انگلیس. در این نامه، شیوه‌ی فروغی در مقابله با دولت انگلیس(برخلاف شیوه‌ی دکتر مصدق) شیوه‌ی یک سیاستمدار دوراندیش، واقع‌گرا، بدور از عصَبّیت و احساسات است:
«… ایران نه دولت دارد و نه ملت. جماعتی که قدرت دارند و کاری از دست‌شان ساخته است، مصلحت خودشان را در این ترتیبِ حالیه می‌پندارند، باقی هم که خوابند… اگر ایران ملتی داشت و افکاری بود، اوضاع خارجی از امروز بهتر، متصور نمی‌شد. با همه‌ی قدرتی که انگلیس دارد و امروز یکه‌‌مردِ میدان سیاست است، با ایران هیچ کار نمی‌تواند بکند… فقط کاری که انگلیس می‌تواند بکند همین است که خودِ ما ایرانی‌ها را به جان هم انداخته، پوست یکدیگر را بکَنیم … البته من می‌گویم با انگلیس نباید عداوت بورزند، برعکس، عقیده‌ی من این است که نهایت جد را باید داشته باشیم با انگلیس دوست باشیم… اما این مستلزم آن نیست که ایران در مقابل انگلیس «کالمیّت بین یدی الغَسّال» [مانند جنازه‌ای در دست غسّال] باشد. من این فقره را کتباً و شفاهاً به انگلیسی‌ها گفته‌ام و می‌گویم… اما چه فایده؟!، یک ‌دست بی‌صداست. ملت ایران باید صدا داشته باشد. ایران باید ملت داشته باشد… می‌گویند اگر خلافِ میل انگلیس رفتار کنیم فرضاً اِعمال قوه‌ی قهریه نکند، اِعمال نفوذ و دسیسه می‌کند. ملت را منقلب ساخته، اسباب تجزیه‌ی آن را فراهم می‌کند… کسی نمی‌گوید خلاف میل انگلیس رفتار بکنید، فقط مطلب در حد تسلیم نسبت به انگلیس، که لازم نیست ما خودمان برویم به او التماس بکنیم که بیا قلاده به گردنِ ما بگذار… اگر با انگلیس مساعدت کنیم، با ما مساعدت می‌کند. خیلی خوب هم مساعدت می‌کند. مقصود از مساعدتِ ما با او چیست؟ آیا تسلیم محض است. والله خودِ انگلیس هم به این اندازه که حالا [بر اثر بی‌لیاقتی دولتمردان ایران] پیشرفت دارد، امیدوار و مترتّب نبود… ایران باید وجود داشته باشد تا بر وجودش اثر مترتّب شود. وجود داشتن، افکار عامه است. وجودِ افکار عامه، بسته به این است که جماعتی ولو قلیل باشند، از روی بی‌غرضی در خیرِ مملکت کار بکنند و متّفق باشند، اما افسوس… .»
درباره‌ی فضل محمدعلی فروغی، همین بس که بدانیم او استاد مُسلم زبان و ادب پارسی بود و مؤلف یا مصحح آثاری مانند آیین سخنوری، گلستان و بوستان سعدی، غزلیات سعدی، رباعیات خیام، گزیده‌ شاهنامه فردوسی و نویسنده‌ی صدها مقاله‌ی ادبی و فرهنگی بود. فروغی به حقوق و فلسفه‌ی غرب نیز آشنایی عمیق داشت به‌ طوری ‌که «رساله‌‌ی حقوق اساسی» و «سیرِ حکمت در اروپا»یِ او پس از گذشت حدود ۸۰ سال اینک جزو کلاسیک‌های حقوق و فلسفه در ایران به شمار می‌روند. او حتی در علم هیأت(نجوم)، فیزیک و شیمی نیز دست داشت و حدود ۱۰۰ سال پیش نخستین کتاب در علم اقتصاد، به ‌نام «اصول علم ثروت ملل» را تألیف کرد که هنوز از اعتبار علمی برخوردار است… این از فضل محمدعلی فروغی.
از نظر فضیلت هم باید گفت فروغی نمونه‌ی درخشانی از نجابت، اخلاق و میهن‌دوستی یک روشنفکر سیاستمدار بود. یک نمونه از فضیلت استثنایی فروغی این بود که پس از «غائله‌ی بهلول» در اعتراض به کشف حجاب و جریان مسجد گوهرشاد در مشهد(به سال ۱۳۱۴خورشیدی)، محمدولی‌خان اسدی(استاندار و نایب‌التولیه آستان قدس رضوی) به اتهام «کوتاهی و قصور در خدمت» به دستور رضاشاه، دستگیر و فوراً اعدام شد. پسر محمدولی‌خان اسدی(علی‌اکبر اسدی) داماد محمدعلی فروغی(نخست‌وزیر وقت) هم دستگیر و زندانی شد. در چنین شرایط و احوال پریشانی، با اصرار و تظلم‌خواهیِ دخترش، فروغی کوشید تا نزدِ رضاشاه برای آزادی دامادِ بی‌گناهش، «شفاعت» کند، اما رضاشاه، در یک عصبیـّتِ ناروا، فروغی را نیز مورد توهین، توبیخ و تهدید قرار داد و با گفتنِ «زنِ ریش‌دار! برو گم شو!»، باعث عزل و انزوای سیاسی فروغی شد. مطالعه‌ی دوران عزلت، عُسرت و پریشانی فروغی، واقعاً هر انسان آزاده‌ای را متأثر و منقلب می‌سازد، با این حال، در «روز واقعه»(یعنی پس از حمله‌ی ارتش‌های متفقین به ایران و اخراج و تبعید رضاشاه)، فروغی با نجابت و فضیلتی استثنایی و با همه‌ی کدورت‌هایش، تقاضای رضاشاه را برای نخست‌وزیری و سرپرستی امور آشفته‌ی ایران پذیرفت و با وجود نقشه‌ی انگلیسی‌ها برای الغای پادشاهی پهلوی و استقرار جمهوری و حتی به رغم پیشنهاد پُست ریاست‌جمهوری به فروغی، وی استقلال و حفظ تمامیت ارضی ایران و در یک کلام منافع ملی ایران را بر منافع فردی خویش ترجیح داد و با درایت و دوراندیشیِ استثنایی، توانست کشتیِ طوفان‌زده‌ی ایران را به ساحل نجات و عافیت برساند.

نگاهِ مادرانه به تاریخ

لقمان- شما در کتابتان، خلیل ملکی را نیز سیاستمداری صاحب‌فضل و فضلیت و «اندیشه‌مندی تنها» معرفی کرده‌اید، شما در ملکی چه فضیلتی دیدید که این‌همه به او بها داده‌اید؟

میرفطروس- چنانکه درباره‌‌ی محمدعلی فروغی گفته‌ام، این مسأله‌ی «فضل» و «فضیلت» یکی از دغدغه‌های فکری من در بررسی شخصیت‌های این دوران بود. شاید به این جهت که من اساساً نگاه «اخلاقی» به سیاست دارم و معتقدم آنجا که اخلاق نباشد، سیاست به جهنمی بی‌بازگشت ختم می‌شود. شاید یکی از علل شکست دکتر مصدق و یا به ویژه یکی از علل انقلاب ۵۷، فقدان اخلاق و آینده‌نگری در میان رهبران سیاسی و روشنفکران ما بود.
متأسفانه نزد عموم رهبران سیاسی این دوران، سیاست با «سیّاسی»(حیله و نیرنگ) همراه بود و این امرِ ناهنجار، آنچنان گسترده بود که بررسی زندگی بسیاری از رجال سیاسیِ معروف، هر پژوهشگر مُنصفی را «شرمنده» می‌کند. در واقع هرقدر از دوره مشروطیت به این سو  می‌آییم، وجود این«فضل» و «فضیلت» را نزدِ رجال سیاسیِ ما، کمرنگ و کمرنگ‌تر می‌بینیم و چنانکه گفته‌ام در دوران ملی شدن صنعت نفت و حکومت کوتاه دکتر مصدق، بسیاری از رجال سیاسی ما از «فضیلت» به «رذیلت» و از «مخالفت» به «دشمنی» یا «حذف رقیب» سقوط می‌کنند. در این میان، من، محمدعلی فروغی، دکتر غلام‌حسین صدیقی(وزیر کشور دولت دکتر مصدق) و بعد، تا حدود زیادی، خلیل ملکی را به خاطر داشتنِ توأمانِ این «فضل» و «فضیلت»، چهره‌هایی درخشان و استثنایی یافته‌ام. وجه مشخصه‌ی این سه شخصیت، اخلاق‌گرایی در سیاست و به ویژهفرهنگ‌سازی بود، نه سیاست‌بازی. شاید به همین جهت است که در چرخه‌ی پُرپیچ و تابِ سیاست ایران، نتوانستند «کامیاب» شوند. شاید «آلبر کامو» حق داشت که می‌گفت: «هنرمندان راستین، فاتحان سیاسی خوبی نخواهند بود؛ زیراکه عاجزند.» خلیل ملکی یکی از این «هنرمندان راستین» بود که به گفته‌ی یکی از یارانش(دکتر همایون کاتوزیان): «در عُمرِ خود، یک کلمه دروغ نگفته بود.»… با چنین اخلاق و منشی، خلیل ملکی یکی از مظلوم‌ترین چهره‌های سیاسی تاریخ معاصر ایران است، کسی که در «حمام فین حزب توده» چنان رگ زده شد که آگاهی از عقاید او هنوز نیز جزوِ «ممنوعه‌ها» به شمار می‌رود. کافی است که به نامه یا رنج‌نامه‌ی ملکی به دوست دیرینش(عبدالحسین نوشین) نگاه کنیم تا با تنهاییِ عظیم ملکی در برابرِ زرّادخانه‌ی دروغ‌پردازِ حزب توده و با رنج و شکنج‌های بزرگش در مقابل «بروتوس‌های وطنی» آشنا شویم: «من ،همواره عادت کرده‌ام که از بروتوس‌ها از پشت خنجر بخورم.»

خلیل ملکی از این نظر هم ممتاز بود که به عنوان یک اندیشه‌مند شریف و یک آذربایجانیِ ایران‌دوست، هیچگاه در دام «تجزیه‌طلبانان فرقه»ای گرفتار نشد و لذا، در آشوب‌ها و جداسری‌های آن دوران، مانند بسیارانی دیگر، در برابرِ رهبران «فرقه‌ی دموکرات آذربایجان» قد علَم کرد. او شدیداً معتقد به یکپارچگی و حفظ تمامیت ارضی ایران بود و مانند «حسین کاظم‌زاده ایرانشهر»، «احمد کسروی»، «یحیی ذکاء»، «تقی ارانی»، «سید حسن تقی‌زاده»، «امیرخیزی» و دیگران، به استفاده از زبان فارسی در مدارس آذربایجان(به عنوان زبان ملی و مشترک همه‌ی اقوام ایرانی) اصرار داشت. ملکی، حوزه‌ی عملِ خود را جامعه‌ی ایران می‌دانست و بنابراین بسیاری از تئوری‌های وارداتی را قابل تحقق در ایران نمی‌دانست. از این‌رو او با اینکه یک مارکسیستِ معتقد بود، اما به «سوسیالیسم ایرانی» اعتقاد داشت؛ سوسیالیسمی که از درون تاریخ و فرهنگ ایران بجوشد و منافع ملی ایران را قربانی مصالح یا منافع اردوگاه شوروی نکند. از این دیدگاه است که گروهی، ملکی را یک «مارکسیست ملی» نامیده‌اند.

لقمان- در یک نگاه کلی به تاریخ معاصر ایران، ملاحظه می‌کنیم که دو روشِ سیاست‌ورزی در کشور ما وجود دارد. نمایندگان این دو مکتبِ سیاسی را می‌توان در شخصیت و عملکردِ دو سیاستمدار معروف، یعنی قوام‌السلطنه از یک‌سو، و دکتر مصدق از سویی دیگر مشاهده کرد. به نظر شما تفاوت این دو روش در چه بود؟

میرفطروس- با نگاهی به تاریخ معاصر ایران، می‌بینیم که رقابت‌های سیاسی، عموماً معطوف به «حذف رقیب» از صحنه‌ی سیاست بوده است، آنچنان که «ترور شخصیت» و حتی ترور فیزیکیِ مخالفان، امری «مباح» و موجّه به شمار می‌رفت. از همین رو، ترور رزم‌آرا یا هژیر و دیگران، با تأیید و شادمانی عموم سران و رهبران جبهه‌ی ملی، همراه بود. با این خصلتِ «حذف رقیب» است که شخصیت برجسته‌ای مانند حسین مکی، یکشَبه، از «سرباز فداکار وطن» به جایگاهِ «سرباز خطاکار وطن» سقوط می‌کند، در حالی که می‌دانیم او به همراه دکتر مظفر بقایی و آیت‌الله کاشانی در ملی کردن صنعت نفت، نقشی اساسی و گاه، تعیین‌کننده داشت.
قوام‌السلطنه نیز مانند دکتر مصدق، فرزند زمانه‌ی خود بود؛ با ضعف‌ها و قدرت‌های خاص خود، اما در یک نگاه کلی می‌توان گفت که قوام‌السلطنه، سیاستمداری واقع‌گرا و پراگماتیست بود و درک درست‌تری از جهان و جامعه داشت. هر دوی آنان از درونِ دربارِ قاجار برخاسته بودند، اما  مصدق، همواره، احمدشاه قاجار را «پادشاه جوان‌بخت، وطن‌پرست و دموکرات» می‌نامید و از آغاز، حکومت پهلوی را «ساخته و پرداخته‌ی انگلیسی‌ها» می‌دانست، بی‌آنکه یادآور شود که پادشاهان قاجار، خود، ساخته و پرداخته و بازیچه‌ی دستِ کدام قدرت خارجی بودند؟ او هیچگاه از بی‌لیاقتی قاجارها در از دست دادن شهرهای شمال شرقی ایران و از ۱۷ شهر قفقاز سخنی نگفت. از این گذشته، تعلق خاطر قوام‌السلطنه به منافع ملی باعث شده بود تا او -برخلاف مصدق- دغدغه‌ی زیادی برای «حفظ وجاهت ملی» خود نداشته باشد، به همین جهت، قوام در شرایط حساس و دشوار، مردِ میدان‌های پُرخطر بود. در این‌باره کافی است جرأت و جسارت او را در پایان دادن به غائله‌ی آذربایجان و پیشبُرد درستِ مذاکره با روس‌ها و به ویژه با شخصِ استالین و در نتیجه، رهایی آذربایجان را به خاطر آوریم، مذاکراتی که حتی دکتر مصدق نیز از کاردانی، لیاقت و سیاست‌ورزیِ قوام‌السلطنه، ستایش کرده بود.

لقمان- شما در بررسی دوران مصدق و آسیب‌شناسی شکستِ وی، کوشیده‌اید میان انقلاب مشروطه و انقلاب اسلامی، پُل بزنید، محور یا محورهای این «پُل» چه مفاهیمی‌اند؟ و اصولاً ما چگونه از یک «انقلاب مشروطه» به یک «انقلاب مشروعه» گذر کرده‌ایم؟

میرفطروس- فکر می‌کنم پایه‌های اصلی این «پُل»، عامل ساختاری و توسعه‌نیافتگی سیاسی-فرهنگی جامعه بوده باشد. به عبارت دیگر، با وجود فداکاری‌ها و مبارزات روشنفکران لاییک در انقلاب مشروطیت مانند «میرزا جهانگیرخان صوراسرافیل»، «میرزا یحیی اسکندری»، «میرزا محمدعلی‌خان تربیت»، «حیدرخان عمواوغلی» و سیدحسن تقی‌زاده و دیگران در ارتقای شعارها و خواست‌های جنبش مشروطیت، آن ضعف‌های ساختاری که باعث مصالحه بین مشروطه‌طلبان و مشروعه‌خواهان و در نتیجه موجب ناکامی بسیاری از آرمان‌های جنبش مشروطیت شده بود، در سراسر دوران مصدق تا انقلاب ۵۷ نیز ادامه یافت. در واقع، ساختار سنّتی جامعه و التقاط  اندیشه‌های ملی و مذهبی در عرصه‌های سیاسی، تحقق بسیاری از شعارهای عُرفی روشنفکران لاییک را محدود یا غیرممکن می‌کرد و مصدق مجبور بود برای تحقق ملی کردن صنعت نفت، از این نیروهای مذهبی استفاده کند… به همین جهت در پایان کتاب اشاره کرده‌ام «روندها و رویدادهای سیاسی در ایران(از انقلاب مشروطیت تا انقلاب اسلامی) نشان می‌دهند که بر خلاف نظر «مستشارالدوله»، مشکل جامعه‌ی ما، «یک کلمه»(یعنی قانون) نیست، بلکه مشکل اساسی، یک مشکل ساختاری، معرفتی و فرهنگی است و به همین اعتبار، نیازمند مهندسی اجتماعی تدریجی(به تعبیر پوپر) و مستلزم یک پیکار تاریخی و درازمدت است.»

لقمان- چرا شما این‌همه روی «تاریخ ملی» تأکید می‌کنید؟ اساساً چگونه ما می­توانیم بر این گذشته‌ی عصبی و ناشاد فایق آییم و تاریخ‌مان را بستر آشتی و تفاهم ملی سازیم؟ و چرا روشنفکران ما نمی‌خواهند «گذشته» را به «تاریخ» تبدیل کنند؟

میرفطروس- برای ملت‌های آزاد و پیشرفته، تاریخ، همانند آینه‌ی اتومبیل برای نگاه کردن به  عقب(گذشته) برای رفتن بهجلو(آینده) است(این تشبیه زیبا را مدیون دوستم، «مهندس مازیار قویدل» هستم)، درحالی که نزدِ ما، تاریخ به معنای اسارت در گذشته است، به همین جهت است که پس از گذشت بیش از ۵۰ سال، ما هنوز نتوانسته‌ایم به یک توافق یا آشتی ملی درباره‌ی رویداد ۲۸ مرداد برسیم. روشن است که جامعه‌ی مدنی، اساساً، تبلور یک جامعه‌ی ملی است و یکی از مؤلفه‌های اصلی جامعه‌ی ملی هم، داشتن تفاهم ملی روی حوادث و شخصیت‌های مهم سیاسی یا تاریخی است. اینکه پس از گذشت بیش از ۵۰ سال، ما هنوز نتوانسته‌ایم «تقویم»(گذشته) را به «تاریخ» بدَل کنیم، نشانه‌ی آن است که چقدر ما از پایه‌ها و مایه‌های اصلی جامعه‌ی مدنی دوریم! این «قبیله‌گرایی» و نداشتنِ یک درک ملی و مشترک از تاریخ معاصر، سرچشمه‌ی بسیاری از رویدادهای مهم در تاریخ معاصر و به ویژه یکی از علل اساسی وقوع «انقلاب شکوهمند اسلامی» است.
در واقع، بعد از ۲۸ مرداد ۳۲ و شکست یا ناکامی حزب توده در استقرارِ «ایرانستان»ِ وابسته به شوروی، زرّادخانه‌های تئوریک حزب توده، در یک کارزارِ تبلیغاتی عظیم و گسترده، باعث انسداد سیاسی و فکریِ جامعه‌ی روشنفکری ایران شد، به طوری که «عقل نقّاد» به «عقل نقّال» سقوط کرد و همه به جای فکر کردن، «نقل قول» می‌کردند. در واقع از این زمان، ما با «تعطیل تاریخ» روبرو شده‌ایم، آنچنان که روایت‌های حزب توده درباره‌ی رویدادها و شخصیت‌های سیاسی این دوران، حافظه‌ی روشنفکران و رهبران سیاسی ما را اِشغال کرد. بسیاری از دوستان ما، در جبهه‌ی ملی نیز بی‌آنکه خود بخواهند، از این روایت‌های حزب توده تغذیه کردند و می‌کنند. همگامی و همراهیِ «بشارت‌نامه‌نویسانِ جبهه‌ی ملی» در «انقلاب شکوهمند اسلامی»، ناشی از همین «همدلی» و درک مشترک‌شان از تاریخ معاصر ایران بود.
همان طور که در دیباچه‌ی کتاب اشاره کرده ام؛ «عرصـه‌ی تحقیقات تاریخی، عرصه‌ی نسبیـت‌ها، احتمالات و امکانات است و لذا نگارنده کوشیده تا به جای پیش‌داوری و طرح «نظرات قطعی و حتمی»، با طرح سئوالاتی، خواننده را به داوری و تأمل فراخواند. همچنین، نگارنده به دنبال یک بررسی جامع و گسترده از ماجرای ملی شدن صنعت نفت و شخصیت‌های سیاسی دوران مورد بحث نیست، کمبودها و کاستی‌های احتمالی کتاب، هم از این روست... مفهوم «آسیب‌شناسی» -اساساً- ناظر بر ضعف‌ها، نارسایی‌ها و اشتباهات است، از این رو، نویسنده ضمن احترام عمیق به شخصیـت‌های ممتاز تاریخ معاصر ایران، در تحلیل خود، از مدح و ثناهای رایج سیاسی پرهیز کرده است. به نظر نگارنده، هم رضاشاه، هم محمدرضا شاه، هم قوام‌السلطنه و هم مصدق، در بلندپروازی‌های مغرورانه‌ی خویش، ایران را سربلند و آزاد و آباد می‌خواستند، هر چند که سرانجام، هر یک -چونان عقابی بلندپرواز- در فضای تنگ محدودیت‌ها، ضعف‌ها و اشتباهات، پَر سوختند و «پَرپَر» زدند…»(آسیب‌شناسی…، ص ۲۵). بنابراین امیدوارم که دوستان و به ویژه دوستان جوان و دانشجوی من، با آرامش و اندیشه و مدارا به مطالب و مستندات کتاب «آسیب‌شناسی…» بنگرند تا اشتباهات ایران‌سوز «بشارت‌نامه‌نویسانِ طلبکار» را تکرار نکنند. همانطور که در کتاب گفته‌ام: «پس از گذشت بیش از ۵۰ سال، «۲۸ مرداد ۳۲» را(به هر نامی ‌که بنامیم) به عنوان یک «گذشته»، باید به «تاریخ» تبدیل کرد و آن را «موضوع» مطالعات و تحقیقات منصفانه قرار داد. از یاد نبریم که ملت‌هایی چون اسپانیایی‌ها، شیلیایی‌ها و آفریقای‌جنوبی‌ها، تاریخ معاصرشان بسیار بسیار خونبارتر و ناشادتر از تاریخ معاصر ماست، اما آنان – با بلندنظری، آگاهی و چشم‌پوشی(نه فراموشی) و با نگاه به آینده- کوشیدند تا بر گذشته‌ی عـَصَبی و ناشاد خویش فایق آیند و تاریخ‌شان را عامل همبستگی، آشتی و تفاهم ملی سازند.»(آسیب شناسی…، ص ۳۲).

لقمان- شما در کتاب «دکتر محمد مصدق؛ آسیب‌شناسی یک شکست» با نوعی ساختارشکنیِ میشل فوکویی، باورهای به اصطلاح «مُسلم» و تابوهای رایج سیاسی را به چالش گرفته‌اید و شکسته‌اید. این گفت‌وگو نیز در همین راستا بود و به همین جهت، بازتاب گسترده‌ای در محافل سیاسی و روشنفکری ما داشته است و چنانکه پیش‌بینی می‌شد، مناظره‌های فراوانی را دامن زده است. شما خودتان درباره‌ی این «واکنش»‌ها چه فکر می‌کنید؟

میرفطروس- در«تذکرة‌الاولیا‌» آمده است: «شربتی را که ما از برای حوصله‌ی پیلان ساخته باشیم، در سینه‌ی موران نتوان ریخت». من بسیار بسیار منتظر و مشتاق بودم تا نظرات دوستان، به ویژه دوستان جبهه‌ی ملی را در نقد یا ردِ فرضیه یا تزِ اصلی کتاب(درباره‌ی «نقش و نقشه‌ی دکتر مصدق در روز ۲۸ مرداد») بخوانم و از آن‌ها در تصحیح نظراتم استفاده کنم، اما متأسفم که چیزی جز پرخاش و عصبیّت و اتهام و توهین و تحریفِ نوشته‌هایم ندیده‌ام. این امر، نشانه‌ی دیگری از توسعه‌نیافتگی ذهنی و فقدان عقلانیت و اخلاق در عرصه‌ی مباحثات سیاسی در ایران است، چیزی که یکی از دیپلمات‌های خارجی مقیم ایران در زمان مصدق نیز، به درستی، به آن اشاره کرده است: «مباحثات سیاسی در ایران، چیزی جز خشم و هیاهوی ذهن‌های توسعه‌نیافته نیست!»(آسیب‌شناسی…، ص ۱۸).
حوادث خونین و آوارهای سهمگین سال‌های اخیر، این دوستان را باید فروتن یا فروتن‌تر سازد تا بار دیگر، «مخالفت» را با «دشمنی» اشتباه نکنند و به یاد داشته باشند که بسیاری از فرهیختگان و فرزانگانی که در غوغای «روشنفکران عوام» یا «عوامان روشنفکر» سوخته‌اند(مانند خلیل ملکی)، ایران را سربلند و آزاد و آباد می‌خواستند. من در دیباچه‌ی کتاب(ص ۳۴)، از همه‌ی منتقدان کتابم صمیمانه سپاسگزاری کرده‌ام، هرچند، افرادی هم هستند که با آوازه‌گری‌های مشکوک خویش، همچنان به «آسیب‌رسانی به حافظه‌ی تاریخی» ادامه می‌دهند، افرادی که «با کینه‌های شیطانی/ به دنبال«بُردن» هستند/ در بازیِ سنگینی/ که دیری ست/ آن را «باخته»اند…»
ماکس پلانک می‌گوید: «در فیزیک وقتی نظریه‌ی جدیدی عرضه می‌شود، معمولاً مخالفانی دارد، اما این نظریه، سرانجام قبول عام می‌یابد، نه به این سبب که مخالفان، مُجاب شده‌اند، بلکه به آن سبب که آنان پیر شده‌اند و مُرده‌اند»…
هدف اساسی من در تألیف کتاب «آسیب‌شناسی یک شکست»، رسیدن به یک روایت «نزدیک به حقیقت» بود و امیدوار بودم که چنین کتابی بتواند ما را درباره‌ی مهم‌ترین، مبهم‌ترین و پُرمناقشه‌ترین رویداد تاریخ معاصر ایران، به یک درک ملی و مشترک برساند. ای کاش دوستانِ «ادیب» و «برومند» ما، همت کنند و با اسناد و ادب و استدلال، به تزِ اصلی یا کلیدی کتابم، درباره‌ی «نقش و نقشه‌ی دکتر مصدق در روز ۲۸ مرداد» پاسخ دهند.

لقمان- به طوری که اشاره شد، حسِ «همدلی و مرافقت» درباره‌ی شخصیت‌های این دوران، در کتاب اخیر شما چشم‌گیر است. گویی همه از یک مادر – به نام ایران- زاده شده‌اند. ظاهراً با چنین درکی است که شما، هم به رضاشاه و محمدرضا شاه، هم به قوام‌السلطنه و دکتر مصدق، و هم به آیت‌الله کاشانی و دکتر بقایی و حسین مکی و دیگران، به دیده‌ی انصاف و «مرافقت» نگریسته‌اید. این اعتقاد، حتی در طرحِ پشت جلد کتاب نیز(به صورت یک صلیب)، خود را نشان می‌دهد.

میرفطروس- اساساً، با تغییر نسل‌ها و دستیابی به اسناد و مدارک تازه، تفسیر تاریخ و رویدادهای تاریخی نیز، تغییر می‌کند. این که می‌گویند: «هر تاریخی، تاریخ معاصر است» به همین معناست. از این گذشته، افراط و تفریط در ارزیابیِ کارنامه‌ی سیاست‌مردان معاصر، باعث آشفتگی‌های فراوان در شناخت آنان شده است، در حالی که در ارزیابی‌های منصفانه، به وجه غالب یا عُمده‌ی شخصیت‌ها باید توجه کرد و در موضع‌گیری‌های دولتمردان این دوران، تفاوت «منافع ملی» و «مصالح شخصی» را باید در نظر داشت. به عنوان مثال من موضع‌گیری‌های دکتر مظفر بقایی، حسین مکی و آیت‌الله کاشانی در مسأله‌ی نفت و سپس، ایجاد اختلاف و انشعاب در جبهه‌ی ملی آن زمان را نمی‌توانم به خاطر «منافع شخصی»ی این یا آن توجیه کنم و آنان را «مرتد» یا «خائن» بخوانم. این یک سهل‌انگاری نظری و آسان‌ترین راه برای به اصطلاح تحلیلِ حوادث این دوران است، در حالی که می‌دانیم مثلاً حسین مکی در آغاز، نزدیک‌ترین فرد به دکتر مصدق بود، آنچنان که به قول دکتر سنجابی: «مصدق، مکی را مثل فرزندش عزیز می‌داشت.» در جریان ملی شدن صنعت نفت، مکی را «سرباز فداکار وطن» نامیدند و استقبال مردم به هنگام بازگشت او از سفر امریکا، آنچنان بود که شهر تهران یکپارچه تعطیل شد. و یا درباره‌ی دکتر مظفر بقایی می‌دانیم که او یک ضدانگلیسی پُرشور و یک ضدتوده‌ایِ آشتی‌ناپذیر بود، هنرِ سخنوری و بی‌باکی سیاسی و نفوذ اجتماعی دکتر بقایی، او را به یکی از ستون‌های اصلی جنبش ملی شدن صنعت نفت بدَل ساخته بود، ولی بعدها، بقایی از مصدق جدا و یکی از مخالفان سرسخت او شد. دو علت اصلیِ اختلاف دکتر بقایی با مصدق، یکی مماشات دکتر مصدق با حزب کمونیست و غیرقانونی توده بود و دوم، مخالفت دکتر بقایی با همراه کردن دکتر «احمد متین‌دفتری»(داماد مصدق) در هیأت اعزامی ایران به امریکا؛ زیرا طبق یکی از اسناد «خانه‌ی سدان»، دکتر متین‌دفتری، عامل انگلیسی‌ها به شمار می‌رفت. این سند در فروردین‌ماه ۱۳۳۱ در روزنامه‌ی «شاهد»(ارگان حزب زحمتکشان دکتر بقایی) منتشر و باعث غوغای سیاسی فراوانی شد. با این حال، مصدق، دکتر متین‌دفتری را جزو هیأت اعزامی به سازمان ملل، با خود به امریکا بُرد یا در حوادث منجر به رویداد ۳۰ تیر ۱۳۳۱ و بازگشت مصدق به حکومت، می‌دانیم که این، آیت‌الله کاشانی بود که در نامه‌ی تهدیدآمیزی به حسین علا(وزیر دربار شاه) نوشته بود: «…به عرض اعلیحضرت برسانید که اگر در بازگشت دولت دکتر مصدق تا فردا اقدام نفرمایند، دهانه‌ی تیز انقلاب را -با جلوداری شخصِ خودم- متوجه‌ی دربار خواهم کرد…»، بنابراین، اگر حضور قاطع و پُرتحکّم آیت‌الله کاشانی در حرکت ۳۰ تیر نمی‌بود، چه بسا با ادامه‌ی نخست‌وزیری قوام‌السلطنه، مسأله‌ی نفت و در نتیجه، سرنوشت سیاسی دکتر مصدق و حوادث مربوط به ۲۸ مرداد ۳۲، طورِ دیگری رقم می‌خُورد. از این گذشته، می‌دانیم که بعد از ۲۸ مرداد ۳۲، کسانی مانند حسین مکی یا دکتر بقایی، نه تنها به «آب و نان»ی نرسیدند، بلکه هر یک، دچار مضایق مالی و دشواری‌های سیاسی فراوانی شدند. با این توضیحات، باید بگویم، به نظر من بسیاری از کسانی که به خاطر مسائل سیاسی – ایدئولوژیک، سال‌ها موردِ نفرت ما بودند، در واقع، شاخه‌های یک درخت یا فرزندان یک مادر به نام «ایران» هستند، با همه‌ی ضعف‌ها و ظرفیت‌های‌شان. طرح پشت جلد هم که با محتوای کتاب هماهنگی کامل دارد، نشان‌دهنده‌ی این است که هر یک از شخصیت‌های مورد بحث ما، بر صلیبضعف‌ها و محدویت‌های زمان خویش، مصلوب شده‌اند، با این تأکید که برخی از آنان اگرچه در عرصه‌ی سیاست شکست خوردند(مانند رضاشاه و محمدرضا شاه و خلیل ملکی و قوام‌السلطنه) اما سرانجام، در عرصه‌ی تاریخ، پیروز شده‌اند. این طرحِ هنرمندانه، کارِ دوست شاعر و بسیار عزیزم، «محمدمهدی مرادی» است.
نگاه مادرانه به شخصیت‌های این دوران، ما را از «قدیس‌سازی» یا «ابلیسسازی»های رایج، دور می‌کند و موجب آشتی و تقویت تفاهم ملی می‌شود. وقتی ما با نگاهی مادرانه به شخصیت‌های تاریخی‌مان نگاه کنیم، فروتنانه خواهیم دید که هر یک از آنان، فرزندان زمانه‌ی خود و در نتیجه، محدود یا مشروط به شرایط زمانه‌ی خود بودند. مثالِ روشنِ من، «میرزا تقی‌خان امیرکبیر» است؛ با آن قتل‌عام‌های عظیم و هولناک «بابی»ها در زنجان و مازندران و…، آیا درباره‌ی امیرکبیر، ما این کشتارها و قتل‌عام‌های فجیع و هولناک یا تقاضای امیرکبیر برای پناهنده شدن به سفارت انگلیس را عُمده کرده‌ایم؟ مسلّماً نه! بلکه به وجه عُمده‌ی کارنامه‌ی سیاسی- اجتماعی امیرکبیر در نوسازی و اصلاحات اجتماعی در ایران توجه کرده‌ایم و او را «امیرکبیر» نامیده‌ایم، حال چرا نمی‌توان همین انصاف و عدالت را درباره‌ی رضاشاه و دیگران تعمیم داد؟
درباره‌ی کتاب «آسیب‌شناسی…» قبلاً هم اشاره کرده‌ام که من، کار مهمی انجام نداده‌ام مگر اینکه پازل‌های گُمشده یاپراکنده‌ی مربوط به رویدادهای ۲۵ تا ۲۸ مرداد را «بازسازی» کرده و در سرِ جای‌شان قرار داده‌ام. استقبال بسیار خوب از کتاب و چاپ دوم آن در فاصله‌ی دو ماه، بهترین پاداشی است که می‌تواند رنج و شکنج‌های تألیف و انتشار این کتاب را در من، به شادی و امیدی بزرگ بدَل کند.

لقمان- با توجه به اینکه شما رویداد ۲۸ اَمرداد ۳۲ را «نه کودتا» و «نه قیام ملی» نامیده‌اید و دکتر مصدق را هم- بارها- «یکی از پاک‌ترین و فسادناپذیرترین نمایندگان مشروطه‌خواهی» دانسته‌اید، به نظر می‌رسد که پیام اصلی کتاب شما هنوز از سوی برخی دوستداران دکتر مصدق، به درستی درک نشده و به همین جهت باعث سوء‌تفاهم‌ها و انتقادهایی شده است. شما علت این برخوردها را چه می‌دانید؟

میرفطروس- در آغاز این گفت‌وگو اشاره کردم که در جامعه‌ی سیاسی ما از «فضیلت» تا «رذیلت» و از «مخالفت» تا «دشمنی» راهی نیست و لذا، «انتقاد» تا حدّ «انتقام» تنزل می‌یابد. از این‌رو، هم «توده‌ی عوام» و هم «عوام توده‌ای» هر دو در مقابله با اسناد و استدلال، به دشنه و دشنام و عوام‌فریبی توسل می‌جویند. من البته می‌دانم که با انتشار این کتاب، برخی دوستداران دکتر مصدق را رنجانده‌ام و از این بابت، بسیار متأسفم، اما درباره‌ی برخی از این «سرورانِ ملی‌گرا» باید بگویم که سرانجامِ شرمسازِ سیاسی‌شان ما را از هر پاسخی، بی‌نیاز می‌سازد. با این توضیح، چنانکه در دیباچه‌ی کتاب آورده‌ام: «مفهوم «آسیب‌شناسی» اساساً ناظر بر ضعف‌ها، نارسایی‌ها و اشتباهات است…»، متأسفانه برخی از «سروران»(به ویژه در داخل ایران)، بدون توجه به مفهوم «آسیب‌شناسی» و حتی بدون دسترسی به متن کاملِ کتاب و تنها با خواندن بخش‌های ناکاملِ کتاب در سایت‌های اینترنتی، کوشیده‌اند تا به زعم خویش «جزء به جزء به مطالب کتاب پاسخ دهند»! درحالی که در «توضیح و یادآوری» پایانِ بخش شانزدهم(در تارنما‌های اینترنتی) تأکید شده بود: «… امیدوارم که دوستان عالی‌مقدار و به ویژه دوستداران زنده‌یاد دکتر محمد مصدق، پس از مطالعه‌ی متن کامل کتاب، به دور از عَصَبیّت‌ها و احساسات، با انتقادات ارزشمند خود، به غنای تحقیقِ حاضر، کمک و یاری کنند.» بنابراین، کسانی که ندیده و نخوانده، از متن کامل کتاب انتقاد کرده‌اند، مصداق این سخن شاعراند:
آنان که بی‌مطالعه تقریر می‌کنند
خوابِ ندیده‌ای است که تعبیر می‌کنند

اساساً یکی از ضعف‌های اساسی جامعه‌ی سیاسی ما این است که هنوز «تقویم» را به «تاریخ» بدَل نکرده است، به همین جهت، از عُمرِ حدوداً ۹۰ ساله‌ی دکتر مصدق و اشتغالاتِ متعدد وی در مناصب دولتی و دیوانی، فقط به دو سال حکومت او در سال‌های ۳۲-۳۰ توجه می‌کنند، گویی او در همین دو سال متولد شده و درگذشته است. در این نگاه، نه به شرکت نکردن مصدق ۲۶ ساله در انقلاب مشروطیت توجه می‌شود(برخلاف هم سن و سالانش، مانند میرزاجهانگیرخان صوراسرافیل، تقی‌زاده و دیگران) و نه به عضویت او در«شورای کُبرای دولتی»ِ محمدعلی میرزای مُستبد به هنگام استبداد صغیر و نه به اعلامیه‌های برخی انقلابیون بعد از مشروطه(مانند جمعیت اتّفاق و ترقی) در ضرورت تعقیب و دستگیری مصدق به اتهام همکاری وی با مستبدان.

لقمان- با این حال، شما در کتاب‌تان، بارها، دکتر مصدق را «یکی از نمایندگان برجسته‌ی مشروطه‌خواهی» نامیده‌اید.

میرفطروس- بله! کاملاً! در این‌باره نیز من به وجه عُمده‌ی کارنامه و شخصیت سیاسی دکتر مصدق نظر داشته‌ام نه به «بخشی» از زندگی سیاسی او، برای اینکه یک شخصیت سیاسی، محصول یک روَند اجتماعی و تاریخی است و لذا در بررسی کارنامه‌ی این یا آن شخصیت، ‌باید همه‌ی دوران زندگی او  مورد ارزیابی و داوری قرار گیرد و از «دستچین» کردنِ حوادث و عُمده کردن برخی رویدادها باید پرهیز کرد. این امر، درباره‌ی دوران رضاشاه یا محمدرضا شاه نیز صادق است. متأسفانه برخی‌ از ۵۰ سال سازندگی و برازندگی این دوران، فقط به این یا آن رویدادِ ناگوار سیاسی بسنده می‌کنند.
در هر حال، تفسیر تازه از رویدادِ پُررمز و رازی که به خاطر تبلیغات نزدیک به شش دهه‌ای حزب توده، به عنوان یک «حقیقتِ مُسلم» درآمده، کارِ دشواری است و لذا بسیار طبیعی است که واکنش‌های تُند برخی از «سروران» را به دنبال داشته باشد. متأسفانه با وجود گذشت نیم‌قرن، ذهنیت ما هنوز آلوده به تعصبات سیاسی- ایدئولوژیک است. ما هنوز نتوانسته‌ایم خود را از تأثیرات و تبلیغات حزب توده نجات دهیم. بسیاری از روشنفکران و رهبران سیاسی ما همه‌ی هوش و استعداد خود را برای ترویج و دفاع از دروغ‌هایی به کار برده‌اند که نتیجه‌ی سیاسی آن را سرانجام دیده‌ایم. برای رهایی از دروغی که ما و تاریخ معاصر ما را در بر گرفته، شجاعت و صداقت اخلاقی فراوانی لازم است.

هدف من از تألیف این کتاب، رسیدن به یک روایتِ «نزدیک به حقیقت» مبتنی بر اسناد و استدلال بود با این امید که چنین کتابی بتواند ما را درباره‌ی مهم‌ترین، مبهم‌ترین و پُرمناقشه‌ترین رویداد تاریخ معاصر ایران، به یک درک ملی و مشترک برساند. استقبال بسیار خوب از کتاب، نشان‌دهنده‌ی توفیق در این راه می‌تواند باشد.
باید تأکید کرد که طرح کودتای امریکا و انگلیس، با نامِ«ت.پ.آژاکس»، امری مُسلّم و انکارناپذیر است. هدف اساسی این طرح، چنانکه از نام آن پیداست، کوبیدن شبکه‌های سازمانی و نظامی حزب توده و سرنگونی دولت دکتر مصدق بود، اما براساس گزارش«ویلبر»(یکی از طراحان و عاملان اصلی طرح کودتا): «در آغاز، معلوم شد که همه چیز به اِشکال برخورد کرده است»(ص ۴۴، فصل ۷، متن انگلیسی)، بر این اساس بود که من طرح «سازمان سیا» را بیشتر یک «طرح کودکانه» نامیده‌ام تا یک «طرح کودتا»(برای نقد و بررسی این طرح، نگاه کنید به: آسیب‌شناسی…، صص ۱۴۵- ۱۴۷ و ۲۴۵-۲۴۶). طبق گزارش‌های متعدد سفارت امریکا در تهران و نیز بر اساس گزارش مهم «ویلبر»(مأمور عالی‌رتبه‌ی سازمان سیا در طرح کودتا) شاه از آغاز، با انجام هرگونه کودتا علیه دولت مصدق، مخالف بود. به نظر شاه مصدق از طریق پارلمان به قدرت رسیده بود و به همین اعتبار از طریق پارلمان نیز  باید برکنار می‌شد. مخالفت‌های پایدار شاه با کودتا آنچنان بود که به روایت«ویلبر» «فشار بر شاه برای پذیرفتن طرح کودتا» و یا حتی «انجام کودتا بدون آگاهی یا موافقت شاه» ضرورت یافت(نگاه کنید به اسناد مندرج در آسیب‌شناسی…، صص ۱۴۹-۱۶۱ و ۲۲۱-۲۲۳). در چنین شرایطی، انحلال مجلس توسط دکتر مصدق، راه را برای صدور «فرمان عزل مصدق» از طرف شاه، هموار ساخت و لذا با صدور این فرمان، عملیات طرح کودتا، عملاً، منتفی شد؛ زیراکه با در دست داشتن فرمان عزل مصدق، اساساً، هرگونه عملیات نظامی به قصد کودتا، نالازم و غیرعقلانی بود. به همین جهت، هم دکتر بقایی و  برخی دیگر از سران جبهه‌ی ملی و هم  مأموران سفارت امریکا در تهران، در نخستین ساعات این ماجرا، آن را «کودتایی ساخته و پرداخته‌ی دکتر مصدق برای تضعیف شاه و سرکوب مخالفان» دانستند. گفتنی است که نام کتاب «کرمیت روزولت»(ضد کودتا) نیز بر این واقعیت تأکید می‌کند.
دکتر مصدق – بارها -سرپیچی یا اطاعت نکردن از «فرمان عزلش توسط شاه » را ابراز کرده بود. با چنین اعتقادی:
– آیا دکتر مصدق که شخصیت برجسته‌ای مانند قوام‌السلطنه را در شطرنج سیاست ایران «مات» کرده بود این بار می‌خواست به نخست‌وزیر جدید و وزیر کشورِ سابقش، سرلشکر زاهدی، نبازد؟
– آیا نخست‌وزیر جدید(سرلشکر زاهدی) که مورد تعقیب دولت مصدق و مخفی بود، مجبور شده بود که فرمان عزل را شبانه به دکتر مصدق ابلاغ کند تا از واکنش غوغاییان و نیروهای پُرتوان حزب توده، مصون و در امان بماند؟
– و آیا سرلشکر زاهدی با اطمینان به سرپیچی مصدق از فرمان شاه، به دستگیری برخی افراد تندرو یا دشمنان دیرینه‌اش(مانند دکتر فاطمی) در شب ۲۵ مرداد اقدام کرده بود تا انتقال مسالمت‌آمیز قدرت، آسان و بدون مقاومت صورت پذیرد؟
این‌ها پرسش‌هایی است که پس از گذشت نیم‌قرن، اینک می‌توان بهتر و منصفانه‌تر به آن‌ها پاسخ داد. در هرحال، در شب ۲۵ مرداد، در اطراف اقامتگاه مصدق، تدابیرِ نظامی شدیدی پیش‌بینی شده بود، آنچنان که به قول مصدق: «چند تانک و نقلیه‌ی ارتشی را در عرضِ خیابان‌ها قرار داده بودند تا از رسیدن کودتاچیان به اقامتگاه نخست‌وزیری جلوگیری کنند.» به همین علت، اتومبیل سرهنگ نصیری و همراهان وی نتوانست از میان موانع موجودِ نظامی بگذرد، لذا سرهنگ نصیری مجبور شد تا پیاده به سوی اقامتگاه مصدق روانه شود و فرمان عزل مصدق را به مسئول اقامتگاه، تحویل دهد. دکتر مصدق پس از رؤیت فرمان شاه، با این جمله، رسیدِ فرمان را تأیید و امضاء کرد: «ساعت یک بعد از نصف شب ۲۵ مرداد ۱۳۳۲ دست‌خط مبارک به اینجانب رسید: دکتر محمد مصدق»… اما پس از لحظاتی، سرهنگ نصیری توسط «ستوان علی‌اشرف شجاعیان»(گارد محافظ اقامتگاه دکتر مصدق و عضو نفوذیِ سازمان افسران حزب توده) دستگیر می‌شود و بدین ترتیب با جنگ روانی و عملیات خرابکارانه‌یِ حزب توده، انتقال مسالمت‌آمیز قدرت از مصدق به سرلشکر زاهدی، شکل دیگری یافت.
در هرحال، من رویداد ۲۸ مرداد را نه یک «کودتا» می‌دانم و نه یک «قیام ملی» بلکه این رویداد ابتدا تظاهرات کوچک و خودجوشی بود که به زودی و به طور شگفت‌انگیزی به «آتشی خرمن‌سوز» بدَل شد؛ آنچنان که هم، شاهی‌ها،هم مصدقی‌ها، هم مأموران سازمان سیا و هم کارمندان سفارت امریکا در تهران از این امر دچار حیرت شده بودند. بنابراین، جدا از نامگذاری‌های رایج سیاسی، برای درک ۲۸ مرداد، ابتدا به روان‌شناسی مردم تهران و سپس، به انفعال عجیب وسئوال‌انگیز و یا «نقش و نقشه‌ی دیگرِ دکتر مصدق در روز ۲۸ مرداد»، باید توجه‌ اساسی کرد.
من با این سخن منصفانه‌ی دکتر محمدعلی موحد درباره‌ی علل اجتماعی شکست دکتر مصدق، کاملاً موافقم: «…یک عنصرِ مصیبت، آن بود که اجازه دادیم تنش و غوغاگری بر ما چیره گردد و هوش و حواس رهبران جنبش را برُباید… تعصّب و خشونت، بیداد می‌کرد و فضای سیاسی جامعه، فضایی تب‌آلود و مخاصمه‌جوی و هیجان‌زده بود. قتل و ترور و فحش و ناسزا و شعار و لجن‌پراکنی و افشاگری و مبارزه‌طلبی، مجال تمکین نمی‌داد و کمتر جایی برای آینده‌نگری و مصلحت‌جویی باقی می‌گذاشت… بختِ بلند و عزم آهنین و شجاعت اخلاقی می‌خواهد تا ملتی، سکون و آرامش را حفظ کند و فضای سیاست را از عربده و جنجال، دور نگاه دارد و رهبران و دست‌اندرکاران را یاری دهد تا دستخوش وسوسه‌ها نگردند و موقعیت‌ها را دریابند و ادبِ مبارزه را از دست ندهند و پوست همدیگر نکَنند و کشور را به بُن‌بست نکشانند»(گفته‌ها و ناگفته‌ها، ص ۵۵).

لقمان- به نظر می‌رسد اعتدالی که در بخش اصلی کتاب(مربوط به دکتر مصدق) وجود دارد، در بخش پایانی(راجع به نقش روشنفکران در انقلاب ۵۷) تقریباً رنگ می‌بازد؛ شما خودتان به این «نبود اعتدال» معتقد نیستید؟

میرفطروس- بخش آخر کتاب، در واقع تلفیقی است از مقالات و مصاحبه‌های پراکنده‌ی من درباره‌ی انقلاب اسلامی و در نتیجه دارای یک انسجام تحقیقی و آکادمیک نیست. در این بخش، سعی شده تا چگونگی دگردیسیِ «انقلاب مشروطه» به «انقلاب مشروعه» نشان داده شود. من خود شاهد و ناظرِ این تحول انقلابی بوده‌ام و لذا شاید برخی مصداق‌ها و خاطره‌های این بخش، از شکیبایی و اعتدال کافی برخوردار نباشند، با این همه، گویی پس از این همه آوارهای‌ سخت و سهمگین، ظاهراً، اینک چیزی هم بدهکارِ «بشارت‌نامه‌نویسانِ ایرانسوز» و «روشنفکرانِ همیشه‌طلبکار» هستیم…

لقمان- از آخرین کارها و کتاب‌های‌تان بگویید.

میرفطروس- ترجمه‌ی انگلیسی کتاب «دکتر محمد مصدق؛ آسیب‌شناسی یک شکست» در دست انجام است. از این گذشته، چاپ جدید کتاب‌های «گفتگوها»، «رودر رو با تاریخ»، «دیدگاه‌ها»، «هفت گفتار»، «عمادالدّین نسیمی» و «ملاحظاتی در تاریخ ایران» نیز به زودی منتشر خواهند شد. آخرین کتابم نیز با نام «نقدها و نگاه‌ها»(شامل چند نقد و گفت‌وگو) به زودی انتشار خواهد‌ یافت… به طوری که می‌دانید حدیثِ ما، حدیثِ «قرار»ها و «بی‌قراری»هاست. حدیثِ «حسرتِ خواستن»هاست در «حیرتِ نتوانستن»ها؛ امیدوارم که زمان و زمانه چنان باشد تا من- بدور از دغدغه‌ها و دریغ‌های جاری- بنشینم و یادداشت‌های ۳۰ ساله‌ام را درباره‌ی کتاب«حلاج» سامان دهم؛ به هر حال به قول شاعری:
چه خوش بوَد که گذاریم در جهان، اثری
به یادگار، از آن پیش کز جهان برَویم



گفت‌وگوی مسعود لقمان با علی میرفطروس درباره تاریخ، تاریخ‌نویسی و سیاست در ایران معاصر


Related link: http://tinyurl.com/3jo4tsz


***********************************************************

«علی میرفطروس» با حضوری ۴۰ ساله در فضای روشنفکری ایران، کوشیده است در حدِّ توان خود، رسالت روشنفکرانه‌اش را در ارتقای آگاهی و انتقال تجربیات تاریخیِ گذشتگان، ایفا کند. از نشریه‌ی دانشجوییِ «سهند»(تبریز، بهار ۱۳۴۹) و کتاب معروفِ «حلاج»(تهران، اردیبهشت ۱۳۵۷) تا آخرین کتاب او: «دکتر محمد مصدق؛ آسیب‌شناسی یک شکست»(کانادا، ۲۰۰۸)، میرفطروس – اساساً – در هیأت یک نویسنده و محقق «متفاوت» جلوه می‌کند.
او در تحقیقات اخیر خویش به دنبال ناگفته‌هایی است که با جوهرِ تحقیق(حقیقت‌گویی) بخوانَد. میرفطروس با استناد به سخن تولستوى معتقد است: «ما باید از چیزهایى سخن بگوییم که همه مى‌دانند ولى هر کس را شهامت گفتن آن نیست.» این امر در جامعه‌ای که از «ابلیس بودن» تا «قدیس بودن» راهی نیست، بی‌تردید، شجاعت فراوانی را طلب می‌کند و چه بسا گوینده را با انتقادهای فراوان و عموماً جعل‌آمیز روبرو سازد. به ‌گفته‌ی «دکتر صدرالدین الهی»: «شجاعت و از روبرو به گذشته نگاه کردن، نعمتی‌ست که نصیب هرکس نمی‌شود. میرفطروس از آن شجاعت به سرحدِّ کمال برخوردارست و این، آن نایافته گوهری‌ست که باید گردن‌آویزِ همه‌ی متفکران امروز و فردای ما باشد… برداشتن این صدا در برهوت ایمان‌های نئولیبرالی، نیازمند جرأتی منصوروار است. امید آن است که این صدای تنها، طنینی جهان‌تاب پیدا کند، زبان آتشینش درگیرد و او چون شمع به تنهایی نسوزد و آب نشود…» چنین است که پژوهش‌های روشنگرانه‌ی میرفطروس، افق تازه‌ای پدید آورده و باعث پیدایش موج نوینی در نگاهِ شجاعانه و منصفانه به تاریخ ایران شده است، هم از این روست که من – سال‌ها پیش- در مقاله‌ای در نقدِ بوف کورِ صادق هدایت، علی میرفطروس را «برای هم‌نسلانم، چونان چراغِ هدایت» نامیده‌ام.
میرفطروس با شورِ مخاطبانش کاری ندارد، بلکه شعور آنان را به چالش می‌کشد تا آن را به آگاهی و آگاهی ملی ارتقا دهد، با این امید که رهبران سیاسی و روشنفکران ما ضمن آزادی از اسارتِ در گذشته، «تقویم» را به «تاریخ» بدَل سازند. با چنین چشم‌اندازی است که میرفطروس می‌گوید: «اگر می‌خواهیم آینده‌ی دمکراسی و جامعه‌ی مدنی در ایران به گذشته‌ی پـُراشتباه و بی‌افتخارِ اکثرِ رهبران سیاسی و روشنفکرانِ ما نبازد، باید شجاعانه و بی‌پروا به چهره‌ی «حقیقتِ تلخ» نگریست و از آن، چیزها آموخت. این گذشته‌ی پـُر اشتباه و بی‌افتخار باید همه‌ی ما را فروتن و در برخورد با مسائل و مشکلات میهنمان هوشیارتر سازد، با این امید که از بازتولید و تکرارِ ایدئولوژی‌های خِرَدگریز و تجدّدستیز جلوگیری شود.»
میرفطروس با زبان فارسی، پیوندی عاشقانه دارد و آن را «شیرازه‌ی وجودی ملت ما» می‌داند «که در هجوم همه‌ی توفان‌های تاریخی، باعث تداوم فرهنگ و ادبیات و حیات تاریخی ما و انتقال آن به آینده شده است.»
ویژگی دیگری که سلوکِ فرهنگی میرفطروس را ممتاز می‌کند، گوشه‌گیری یا انزوای آگاهانه‌ی اوست. گویی او در «خلوت اُنسِ» خویش به آینده می‌نگرد و هنوز این شعرِ نیما را از مقدمه‌ی کوتاه کتاب «حلاج»(اردیبهشت ۱۳۵۷)، زمزمه می‌کند:
«صبح  وقتی که هوا روشن شد
همه کس خواهند دانست و بجا خواهند آوَرد مرا
که در این پهنه‌ور آب
به چه ره رفتم و از بهرِ چه‌ام بود عذاب؟»
میرفطروس به دنبال یک «تاریخ ملی» است و کوشش می کند تا نقاط خاکستریِ تاریخ و شخصیت‌های تاریخی را نیز به ‌دیده بگیرد. در متن چنین چشم‌اندازی است که او با عموم بازیگران اصلی تاریخ معاصر ایران، «همدلی و مرافقت» دارد(از «رضاشاه» و «محمدرضا شاه» و «قوام‌السلطنه» و «دکتر محمد مصدق» تا «آیت‌الله کاشانی» و «حسین مکی» و «دکتر مظفر بقایی» و «سرلشکر زاهدی» و…). کتاب «دکتر محمد مصدق؛ آسیب‌شناسی یک شکست» نمونه‌ی برجسته‌ای از این «همدلی و مرافقت» است.
با انتشار کتاب اخیر میرفطروس، پژوهش‌های موجود درباره‌ی دکتر مصدق و به ویژه رویداد ۲۸ اَمرداد ۳۲ را می‌توان به دو بخش تقسیم کرد: پژوهش‌های پیش از «آسیب‌شناسی یک شکست»، و پژوهش‌های پس از آن. این کتاب را می‌توان «حادثه»ای در تحقیقات تاریخیِ سال‌های اخیر به شمار آورد. استقبال گسترده از کتاب و تجدید چاپ آن در مدتی بسیار کوتاه، می‌تواند نشانه‌ای از همین «حادثه» باشد.
میرفطروس، در سال‌های ۵۷-۱۳۴۷ در دانشگاه‌های شیراز، تبریز، تهران و سرانجام، دانشکده‌ی حقوق دانشگاه ملی به تحصیل پرداخت و در ۱۳۶۲ برای ادامه‌ی تحصیلات عالی به پاریس عزیمت کرد. در سال ۱۹۹۲ به همت «استاد احسان یارشاطر»، میرفطروس به یکی از برجسته‌ترین ایران‌شناسان فرانسوی، «پروفسور ژان کالمار» معرفی شد و او با همین استاد در مدرسه‌ی مطالعات عالیه‌ی دانشگاه سوربن پاریس، دوره‌ی «D.E.A»(کارشناسی ارشد) را گذراند(۱۹۹۵)، در پایان همین سال، موضوع رساله‌ی دکترای میرفطروس با نام «جنبش‌های اجتماعی ایران در قرن‌های ۱۶-۱۵ میلادی: جنبش حروفیان و نهضت پسیخانیان» از سوی پروفسور ژان کالمار تأیید شد، ولی این رساله، به علت «مشکلات جان‌شکار» و در نتیجه، کوچ‌های اجباریِ میرفطروس، فرصت ارائه و دفاع نیافت، انتشار «کتاب‌شناسی و نقد منابعِ جنبش حروفیان» به زبان فرانسه(۱۹۹۴) و نشر فارسیِ بخش دیگری از این رساله، با نام «عمادالدّین نسیمی؛ شاعر حروفی»(چاپ اول: ۱۹۹۲، چاپ چهارم: ۲۰۰۹) در ۲۲۰ صفحه، غنای علمی و ارزش‌های آکادمیک این رساله‌ی دانشگاهی را عیان می‌کند.
از میرفطروس تا حال بیش از ۱۰ عنوان کتاب تاریخی – تحقیقی منتشر شده است که عموماً به چاپ‌های متعدد رسیده‌اند. به خاطر ارجگزاری به این کوشش‌ها و پژوهش‌های تاریخی، در سال ۲۰۰۴، دانشگاه «American Global University» به علی میرفطروس، درجه‌ی «دکترای افتخاری» اهدا کرد.
انتشار چاپ دوم کتاب «دکتر محمد مصدق؛ آسیب‌شناسی یک شکست»(شرکت کتاب، امریکا، پاییز ۲۰۰۸)، فرصتی است تا با میرفطروس درباره‌ی تاریخ، تاریخ‌نویسی و سیاست در ایران معاصر گفت‌وگو کنیم.
مسعود لقمان

پارادوکس حمایت از کودتای ۲۸ مرداد و ادعای آزادیخواهی

اوت 18, 2011 بیان دیدگاه
آنها روی ضعف حافظه تاریخی مردم سرمایه گذاری کرد اند. خصوصاً اکثریت جوان سکنه کشور. فراموش نکنیم که دو سوم از جمعیت ایران در زیر سی سال بسر میبرند، یعنی نه تنها خاطره ای از کودتای ۲۸ مرداد و عواقب فاجعه بار آن – نظیر: ساواک، اختناق، شکنجه و وابستگی تمام عیار به آمریکا و غیره- ندارند، بلکه حتی در دوره پایانی حکومت محمدرضا شاه نیز زندگی نکرده اند …
بیست و هشتم  مرداد سالروز کودتای خونینی است که منجر به سرنگونی دولت مصدق  شد. پنجاه و هشت سال پیش در چنین روزهایی با همکاری مشترک آمریکا ، انگلیس و دربار پهلوی، ارتش خیابانهای پایتخت و دیگر شهرهای بزرگ ایران را به اشغال خود در آورد و با بسیج دستجات اوباش و جیره خوار به رهبری افرادی نظیر شعبان بی مُخ، موجی از دستگیری مبارزان و فعالان سیاسی را که اساساً به دو نیروی عمده آن دوران یعنی جبهه ملی و حزب توده تعلق داشتند، براه انداخت. بدنبال این کودتای ارتجاعی و امپریالیستی ،هزاران تن از شریفترین انسانهای این کشور بزیر شکنجه کشیده شده و شماری از آنها تیرباران شدند که از میان آنها میتوان از دکتر حسین فاطمی ( روزنامه نگار و وزیر امور خارجه دولت مصدق ) و خسرو روزبه ( افسر انقلابی ارتش ) یاد کرد. جنایاتی که پنج سال پس از این کودتا، با شکل گیری ساواک در سال ۱٣٣۷ گسترش بیشتری پیدا کرد و خفقان جهنمی را متجاوز از دو دهه بر کشورمان حاکم نمود.


اکنون در سالروز این رویداد ننگین، نوادگان همان کودتا، با بدست گرفتن بیرق «آزادی و دمکراسی» به سراغ مردم جویای رهایی و به تنگ آمده از حاکمیت جمهوری اسلامی، آمده اند و از ایشان میخواهند که تاج و تختی را که در انقلاب ۵۷ از کف داده اند، مجدداً به «خاندانشان» باز گردانند. آنان در این کارزار گسترده، روی یأس مردم و البته » نا آگاهی » نسل جوان از وقایع تاریخی چند دهساله اخیر ایران حساب باز کرده اند. و هر جا با روشنگری نیروهای سیاسی در مورد بیلان جنایتبار و خیانتبار خاندان پهلوی و مشخصاً کودتای فاجعه بار ۲٨ مرداد ۱٣٣۲ مواجه می شوند، به بهانه «امروز فقط اتحاد» خواستار فراموشی تاریخی مردم می گردند. اما چگونه می توان چشم بر رویداد تعیین کننده ای در تاریخ کشورمان بست، در حالیکه میدانیم چه نقش ویرانگرانه ای بر سرنوشت مردم ایران بجای نهاده است. واقعه ای که بدون تردید اگر رخ نمیداد، در نقطه ای که اکنون قرار داریم نمی بودیم و احتمالا مردم کشورمان مجبور نبودند در قرن بیست و یک، اسیر یک رژیم مذهبی و قرون وسطایی شوند.

از انقلاب مشروطه بدین سو، متجاوز از یکصد سال است که مردم ایران در جستجوی آزادی پنجه در پنجه استبداد افکند اند. آن انقلاب با تأسیس مجلس و اعلام مشروط بودن قدرت شاه، قصد داشت با لگام زدن بر استبداد قاجاری، ایران را از گرداب عقب ماندگی و تحجر نجات دهد، اما درست زمانی که قدرت سلسله فاسد قاجاریه در منتهای ضعف و درماند گی خود بود، استعمار با تشویق یک نظامی جویای نام – یعنی رضا خان میرپنج- کودتای اسفند ۱۲۹۹ شمسی را سازمان داد تا برای همیشه دستاوردهای آن انقلاب مردمی را به تاراج برد و مترسکی از آنرا در قالب یک مجلس فرمایشی و بزدل بجای گذارد. اما درست زمانیکه در هنگامه جنگ جهانی دوم، انگلیسی ها بدلیل نزدیکی رضا شاه به آلمانی ها، او را از قدرت خلع و به تبعید فرستادند، مردم جویای رهایی بار دیگر با استفاده از فرجه بدست آمده، به توسعه جنبشهای سیاسی، اجتماعی و طبقاتی خویش همت گماردند. 

در جریان آن اعتلای سیاسی و علیرغم میل محمد رضا شاه جوان و حامیان خارجی او بود که مردم توانستند ضمن ایجاد و گسترش احزاب سیاسی و تشکلهای سندیکایی و اجتماعی خود، از اهرم انتخابات مجلس شورای ملی برای فرستادن برخی از نمایندگان مترقی خود بهره جویند. نمایندگانی که در اوضاع سیاسی آنروز ایران توانستند بازتاب دهنده بخش کوچکی از خواستهای مردم باشند. در جریان آن فرآیند سیاسی بود که محمد رضا پهلوی بعد از تعویض پی در پی نخست وزیران فاسد و بی عرضه، مجبور شد تحت فشار مردم، از دکتر محمد مصدق برای تشکیل کابینه دعوت کند. مصدق پس از پذیرفتن این مقام، ضمن احترام نسبی به آزادی بیان، مطبوعات و تشکل، موضوع کلیدی پایان دادن به سلطه امپریالیسم بریتانیا بر منافع نفتی ایران را در سر لوحه کارهای خود قرار داد، تلاشی که سرانجام و علیرغم مخالفت امپریالیستها منجر به ملی شدن صنعت نفت کشور شد. 

این پیروزی بر دربار پهلوی خوش نیامد و آنها که آز افزایش محبوبیت مصدق در برابر شاه و نیز توسعه بیسابقه آگاهیهای سیاسی و اجتماعی مردم ایران به وحشت افتاده بودند، محمد رضا شاه را ترغیب به برکناری دکتر مصدق نمودند اما مردم با ریختن به خیابانها و بر پائی تجمعات اعتراضی در سی تیرماه ۱٣٣۱ شاه را وادار کردند که موقتاً دست به عقب نشینی بزند و مصدق را مجدداً به مقام نخست وزیری برگزیند این پیروزی مردم که باعث بر آشفتگی شاه شده بود، سبب گردید که وی کشور را ترک کند تا به بهانه نابسامانی اوضاع سیاسی و اقتصادی ، دست دربار، ارتش و سازمانهای جاسوسی آمریکا و انگلیسی را برای طراحی یک توطئه شوم باز گذارد. این محور بعد از ماهها بررسی و تدارک ، توانست ارتش را به سردمداری ارتشبد زاهدی وادار به محاصره دفتر نخست وزیری و اعلام حکومت نظامی در ۲٨ مرداد ٣۲ بکند. کودتاچیان و اوباشان آنها علیرغم قّلت ناچیزشان، توانستند بدلیل عدم آمادگی مردم در شهرها، عدم آگاهی دهقانان در روستاها (که اکثریت بزرگ جمعیت کشور را تشکیل میدادند) و ناتوانی خیره کننده دو نیروی سیاسی اصلی جنبش یعنی جبهه ملی و حزب توده در سازماندهی مقاومت مسلحانه در برابر کودتاچیان، براحتی پیروز شوند. 

بخش اعظم جبهه ملی و از جمله خود مصدق بدلیل سیاستهای مسالمت جویانه و مماشات طلبانه خویش، علیرغم در دست داشتن دولت نتوانستند تدابیر پیشگیرانه و به موقعی را جهت برهم زدن توطئه های پنهانی در بار سازمان دهند. سهم حزب توده نیز که در اپوزیسیون بود چندان کمتر از رهبران جبهه ملی نبود، چرا که این حزب فقط در تهران دارای شش هزار عضو بود که در میان آنها صدها افسر و پرسنل ارتش و پلیس وجود داشتند، یعنی کسانیکه بعید بنظر میرسد متوجه تحرکات پنهانی شماری از فرماندهان جیره خوار ارتش نشده باشند. البته سهم روحانیون مرتجع به رهبری آیت الله کاشانی نیز که در ماههای پیش از کودتا در ضدیت با ملیون و توده ایها، به شدت به دربار نزدیک شده بود نیز کم نبود . وی و همپالگی هایش در تهران و دیگر شهرهای یزرگ از نفوذ مذهبی خود در میان اقشار ناآگاه مردم برای پیروزی دربار و اربابان خارجی آنها بهره فراوان جستند. به هر رو کودتای ۲٨ مرداد به یک دوره برزخی از حیات سیاسی کشورمان یعنی دوره ۱۲ ساله بین تابستان ۱٣۲۰ تا تابستان ۱٣٣۲ پایان داد، دوره کوتاهی که علیرغم برخی فراز و نشیب ها (از جمله قتل عام جنبش های ملی و حق طلبانه آذربایجان و کردستان در ۱٣۲۵) ما شاهد یک فضای سیاسی نیمه باز و شکوفایی احزاب، اتحادیه ها و مطبوعات دگراندیش در ایران بودیم. 

بعد از این کودتا بود که محمدرضا پهلوی با نمد مالی کردن هر چه بیشتر قانون اساسی مشروطه به افزایش روز افزون اختیارات فردی و دیکتاتورمنشانه خود پرداخت، ساواک را بر جامعه خفقان زده کشور حاکم نمود، مجلس شورای ملی را از محتوای واقعی اش تهی و مجلس فرمایشی سنا را به آن متصل کرد و با اهرم «توشیح ملوکانه» راه را بر تصویب هر گونه لایحه دردسر زا بست. در همین دوره بود که رژیم پهلوی با تکیه بر درآمدهای نجومی ناشی از » طلای سیاه» ( نفت) هم بر حجم ثروت خانواد گی خود و الیگارشی «هزار فامیل» افزود و هم با برنامه ریزیهای اقتصادی غیر اصولی و بدور از آینده نگری، کشور ما را در تمام حوزه ها به امپریالیسم جهانی به سرکرد گی آمریکا وابسته نمود. مجموعه این سیاست های خانمان برانداز و از جمله هجوم گسترده دهقانان تهیدست به محلات فقیر نشین و حلبی آبادهای شهرهای بزرگ، ضمن به نمایش گذاشتن ابعاد عظیم نابرابریهای طبقاتی، جامعه را از نیمه دهه ۵۰ خورشیدی آبستن انفجارهای اجتماعی نمود. از اینرو وقتی جنبش تهیدستان خارج از محدوده در سال ۵۶ در تهران شروع شد و شب های شعر کانون نویسنده گان ایران در انستیتو گوته، آسمان اختناق را شکافت، شاه و اربابانش تصور نمی کردند که در عرض یکسال بساط سلطنت برچیده شود. اما افسوس که مردم ستمدیده کشورمان ۲۵ سال پس از کوتای ۲٨ مرداد، بدلیل ضعف آگاهیهای سیاسی دمکراتیک و طبقاتی و از جمله غیبت خیره کننده آلترناتیو های قدرتمند مترقی و چپ، عنان اختیار خود را به همپالگی های آیت الله کاشانی ها و شیخ فضل الله نوریها سپردند تا در کمتر از دو سال، جهنمی هولناکتر از سلطنت آریامهری را در قالب یک رژیم اسلامی متعلق به عصر شتر خوانی بازسازی کنند.

رژیم پهلوی و اربابان خارجی اش سهم به سزایی در شکست مجدد مبارزات مردم داشته اند. رژیم سلطنتی بدلیل سرکوب بیرحمانه سوسیالیست ها و سایر روشنفکران لائیک و باز گذاشتن دست دهها هزار آخوند در مساجد و منابر، و امپریالیست ها بدلیل ترس از انقلاب سوسیالیستی و در راستای استراتژی کشیدن «کمربند سبز» (اسلامی) بدور اتحاد شوروی و از جمله ماهیت سرمایه دارانه و ضد کمونیستی آخوندها، نقش بسزایی در هموار کردن راه خمینی و شرکاء بسوی تصرف قدرت سیاسی داشته اند.

بدین ترتیب رژیم محمد رضا پهلوی دو بار مرتکب جرمی نابخشودنی شد: یکبار بخاطر کودتای ارتجاعی علیه دولت ملی دکتر مصدق – که شانس بزرگ مردم کشورمان را برای برخورداری از یک دمکراسی نسبی سوزاند- و بار دیگر بدلیل هموار کردن راه قدرتگیری مذهبیون مرتجع، کشور ما را قرنها به عقب برد و در منجلات خفقان ، توحش و فلاکت اسیر کرد. اکنون نیز که جمهوری اسلامی در بحرانی مزمن دست و پا میزند و خواست سرنگونی این نظام جهنمی بیش از هر زمان ، در میان توده های وسیع مردم هوادار پیدا نموده است، بازماند گان کودتای ۲٨ مرداد و دربار پهلوی، با حمایت های سیاسی، مالی و تبلیغاتی خارجی، مجدداً خواب احیای حاکمیت موروثی و اشرافی را می بینند ، منتهی چون » گفتمان دمکراسی» به یکی از جاذبه های اصلی صحنه سیاسی کشور تبدیل شده، حضرات نیز » دمکرات» شده اند و از شعارهایی چون: » شاه قرار است سطلنت بکند و نه حکومت» و » انتخابات یا رفراندم عمومی برای تعیین نوع نظام» سخن می گویند، اما نمی گویند ۵٨ سال پیش زمانی که مصدق حتی کمتر از این مطالبات را بر زبان رانده بود، چرا سرنگونش کردند و فرصت تاریخی بزرگی را از مردم جویای آزادی ایران دریغ کردند ؟!

این حضرات حتی تا امروز حاضر نشده اند برای فریب مردم هم که شده، ذره ای انتقاد از عمل فاجعه بار خود صورت دهند. خود ارباب در دوره ریاست جمهوری کلینتون ، به گونه ای شرمگینانه از دخالت آمریکا در کودتای ۲٨ مرداد و سیاست های بعد از آن پوزش طلبید، اما آقای رضا پهلوی و شرکاء حتی در این حد سمبلیک نیز حاضر به عذرخواهی از مردم شریف ایران نیستند؟!
آنها روی ضعف حافظه تاریخی مردم سرمایه گذاری کرد اند. خصوصاً اکثریت جوان سکنه کشور. فراموش نکنیم که دو سوم از جمعیت ایران در زیر سی سال بسر میبرند، یعنی نه تنها خاطره ای از کودتای ۲٨ مرداد و عواقب فاجعه بار آن – نظیر : ساواک، اختناق، شکنجه و وابستگی تمام عیار به آمریکا و غیره- ندارند، بلکه حتی در دوره پایانی حکومت محمد رضا شاه نیز زندگی نکرده اند. همین پارامتر یعنی بی اطلاعی و یا عدم آگاهی از رویدادهای تاریخی کشورمان است که سبب می شود در غیاب یک آگفتمان قدرتمند رادیکال- دمکراتیک ، سلطنت طلبان به مدد چندین رادیو و تلویزیون ۲۴ ساعته و ماهواره ای ، بطور روزانه مردم و جوانان جویای رهایی در داخل ایران را مورد خطاب قرار دهند تا به خیال خود از صفوف آنها برای مارش ارتجاعی خود بسوی کاخهای نظام موروثی یارگیری نمایند. به همین خاطر رویای به انحراف بردن مبارزات آزادیخواهانه و برابری طلبانه مردم ایران را در سر می پرورانند.


 به همین خاطر دفاع قاطع از اهداف بزرگ و دیرینه مردم کشورمان: آزادی، استقلال و برابری اجتماعی و نیز حاکم کردن » گفتمان نان ، آزادی ، برابری» بر صحنه سیاسی کشور برای واکسینه کردن خود و اکثریت ستمکش جامعه در برابر انواع آلترناتیو ها و نیروهای ضد دمکراتیک که به حق حاکمیت بی چون و چرای مردم و خود حکومتی آنها باور ندارند، یکی از وظایف عاجل همه نیروهای رادیکال و چپ محسوب می شود. برای این منظور یعنی بی بدیل و بی رقیب کردن جنبش برخاسته از چنین گفتمانی ، باید آستین ها را برای ارتباط گسترده با مردم کشورمان بالا زنیم، تدارک برای سازماندهی » اتحاد بزرگ هواداران سوسیالیسم و آزادی » و نیز یک رسانه تلویزیونی مشترک و ماهواره ای ۲۴ ساعته چپ که میلیونها نفر به آن دسترسی داشته باشند، ابزار مهمی برای تحقق این مهم است . 


باشد که این وظیفه خطیر جدی گرفته شود و در سایه همکاری همه نیروها و افراد چپ آزادیخواه – برابری طلب ، جامه عمل بخود بپوشد !

آرش کمانگر
August 16, 2011

استبداد و پیامد های آن درجامعه

اوت 17, 2011 بیان دیدگاه
استبداد چیست؟

استبداد از ریشه یونانی به معنای آقا و ارباب گرفته شده است. مستبد، حاکمی است خودکامه؛ که قدرتش مطلق، بی‌حد و حصر و فاقد کنترل می‌باشد. استبداد بر حکومت سلطه‌جویی دلالت دارد که هیچ چیز قدرت خودکامه‌اش را محدود و متوقف نمی‌سازد؛ چنانچه قدرت استبدادی با اعمال زور به حفظ خود می‌پردازد و به صورت حکومتی جبار در می‌آید. این اصطلاح معمولاً در جهت توصیف اقتداری که مشروعیتش مورد قبول همگان نیست به کار می‌رود و از استبداد دولت یا استبداد انقلابی یا استبداد اخراب سخن به میان می‌آید. 

استبداد اعم از اینکه حاکمیت از طرف فرد، یا جمعیتی کوچک یا بزرگ باشد و یا اینکه حکومت در ید اختیار رئیس قوه مجریه باشد، چون دخالت و نظارت مردم در حکومت را برنمی‌تابد، بدان حکومت مطلقه یا حکومت نیز استبدادی می‌گویند.

تاریخچه

در جهان باستان نوع حکومت در تمدن‌های کهن آشور، بابل، مصر و ایران، استبدادی بود. تنها یونان و روم از این قاعده بر کنار بودند و دیکتاتوریهایی گذرا داشتند. از قرن شانزدهم به بعد استبداد در اروپا صورتی تازه یافت و آن زمان بود که دولت‌های ملی و شاه در برابر قدرت‌ پاپ قد برافراشتند و استبداد پادشاهی بصورت یک آرمان سیاسی درآمد. این آرمان که بر پایه‌ی نظریه‌ی قدرت مطلق شاه قرار داشت، ناشی از فرمانفرمایی شاهانه و قدرت برین دولت، دولت‌های ملی را یگانه کرد و به صورت تازه‌ای سازمان داد و استبداد شاهانه رقم خورد. استبداد در سده‌های هفدهم و هجدهم از لحاظ نظری بر حق قدرت نامحدود زمامدار متکی بود و هیچ چیز حتی حقوق طبیعی مردم نیز، آن را محدود نمی‌کرد.

در قرن هجدهم انقلاب‌های آمریکا و فرانسه با استبداد به مبارزه برخاستند و این مبارزه در طول سده‌های نوزدهم و بیستم به بسط حکومت‌های قانونی در سراسر جهان انجامید. در عین حال در قرن بیستم نوع تازه‌ای از استبداد، یعنی نظام‌های فراگیر پدید آمد؛ که تاکنون نیز در حال گسترش است.

شرط بقای حکومت استبدادی

حکام مطلق العنان یا تامّ الاختیار را در یونان و روم بوستان جبّار می‌خوانده‌اند و طریق‌ روی کار آمدن آنها نیز غالباً به مخالفت برخاستن با حکومت پیشین و سرنگون کردن آن است. کارشناسان امور اجتماعی – سیاسی بر این باورند که آداب و سنن هر جامعه‌ای از دشمنان قطعی و مؤثر حکومتهای استبدادی آن جامعه‌‌اند. یعنی اینکه گرچه یک حکومت استبدادی می‌تواند آمریت داشته باشد، ولی نمی‌تواند در جامعه‌ای که بر آن حاکم است گامی برخلاف آداب و سنن اجتماع بردارد؛ زیرا در چنین صورتی کل جامعه به جنگ یا انقلاب علیه سیستم می‌پردازد. به سخن دیگر می‌توان گفت پذیرفته شدن یک حکومت مطلقه و یا استبدادی در صورتی امکان دارد که آن جامعه سنتی و عقب مانده باشد و مردمش به حقوق طبیعی و مدنی خود کمتر از نادیده گرفتن سنت‌هایشان اهمیت بدهند و این حالتی است که کم‌و بیش تا قبل از رنسانس حتی در کشورهای پیشرفته‌ امروزی وجود داشت. [1]

پیامدهای اجتماعی استبداد 

دررژیم های استبدادی هرچه حلقه آزادی های اجتماعی –سیاسی تنگ تر می شود شرایط یک زندگی راحت نیز تیره تر می گردد ، در چنین شرایطی بر اثر فشارهای بی حد، روحیات خلق و خوی و رفتار وکلا دیدگاه مردم تغییرات شگرفی پیدا می کند و اثرات بدی در جامعه بر جای می گذارد این اثرات را با توجه به روحیات مردم می توان به چند دسته تقسیم کرد .

– عده ای با استبداد موجود چنگ در چنگ می شوند و دست به اقدامات سیاسی و گاه شورشهای پراکنده می زنند و در سطح پیش رفته اش گروه های سیاسی تشکیل می دهند و یا بطور فردی دست به آگاهی های سیاسی و اجتماعی می زنند . از میان جوانانی که آگاهی از استبداد های حاکم دارند به مبارزه با آنها می خیزند دراین میان شناخت از استبداد مسئله مهمی است که تا سرنگونی این پدیده شوم دست از مبارزه بر ندارند . 

– دسته ای دیگر از مردم بخاطر سرکوب و کشتار از طرف استبداد حاکم رو به موسیقی سنتی و یا فولکلوریک می آورند و حتا به فرا گیری و تبلیغ و ترویج آن می پردازند . درایران حاکمیت استبدادی از نوع مذهبی فاشیستی با فشار های بی اندازه بر جوانان باعث شده است که روند طبیعی این مسیر را طی نکند بطور یکه اوایل حاکمیت جمهوری اسلامی موسیقی سنتی بر موسیقی پاپ برتری داشت ولی مطلقا به سنتی تبدیل نشد و در مرحله های بعد موزیک پاپ دریک روند غیر طبیعی بطور مخفی به جلو رفت و گاهی این دو نوع سبک در هم آمیخته شد وگاهی تلفیقی از این دو موزیک سبک جدید را بوجود آورد ،از طرفی فشارهای اجتماعی این روند را دگرکون کرد و استعدادهای زیادی در موزیک پاپ و حتا موزیک رپ بوجود آورد که هنرمندان مسائل اجتماعی و حتا سیاسی را در شعرها و ترانه های خود می گنجاندن و این نوع موزیک به زیر زمین ها کشیده شد و موزیک های زیرزمینی نام گرفت و در این رابطه چند فیلم هم ساخته شد .

– پیامد دیگر حاکمیت استبداد، اعتیاد است که دراین مورد رژیمهای حاکم خود به توزیع آن کمک می کنند تا در سطح وسیعی در جامعه پخش شود زیرا رژیمهای استبدادی ازآگاهی و هوشیاری مردم خصوصا جوانان وحشت دارند ، می گویند درایران تریاک و مواد مخدر از نان راحت تر بدست می آید ، تریاک شده نقل مجلس مهمانی ها و در بیشتر مجالس از این افیون برای مهار خشم خود بسیار استفاده می شود !

– درایران استبداد زده فال گیری (فال قهوه – حافظ ) وکف بینی و حتا رماله گری از ترفند هایی است که رژیم به آنها ایرادی نمی گیرد ، رمالی و مرتاضی چنان مرسوم شده ا است که دولت نهم و دهم با تاکتیکی حساب شده می خواهد آنرا در جامعه جا بیندازد آنها آش را آنقدر شور کرده اند که اطرافیان رهبرش صدایشان در آمده است ، بطوریکه بطور گسترده به دستگیری رمالان روی آورده اند دستگیری ها با حساب جلو می رود و بیشتر جنبه سیاسی دارد .

– فحشا و اعتیاد و بیکاری و در نتیجه دپرسیون و بیمارهای روانی و در سطح پیشرفته آن خودکشی است ، جوانان برای آینده خود امیدی را متصور نیستند . ودر چینن موقعیتی رژیمهای سرکوبگر از نوجوانان و جوانان برای پیشبد مقاصد شوم خود کمال استفاده را می برند صدور دختران به کشورهای خلیج فارس از نمونه های بارز این پددیده شوم است . 

– دراین میان روشنفکران جامعه درایران نتوانسته اند بطور سیستماتیک با این معزل اجتماعی برخورد کنند آنها می توانستند روی افکار مردم باید بیشتر کار کنند ومطالعات خود را سمت و سو می دادند و روشنفکران می توانند اندوخته های فکری خود را بصورت داروهای ضد افیونی دررگ جامعه تزریق کنند تا آهسته آهسته به اندام جامعه سرایت کند به همین خاطر جامعه ایران در یک خواب چندین ساله فرو رفت و نتوانست با استبداد موجود آنطورکه باید برخورد داشته باشد . این پدیده از دهه 60 تا سالهای 1378 بطورخفته و مستمر ادامه داشت که با حرکت دانشجویان رژیم استبدا را به چالش کشاندند و ده سال بعد حرکت های مردم بصورت جنبش بزرگ بروز کرد که باز استبداد آنراهم سرکوب کرد . قرن بیست و یک قرن ، قرن بیداری مردم استبدا زده است ، وجود اینترنت و شبکه های اجتماعی و سیاسی منبع نژاد بخشی برای خود آگاهی مردم محسوب میشود که با وجود سرکوب از طرف رژیم ها آگاهی مردم را چندین برابر کرده است ، آگاهی در مقابل خرافه گری و رماله گری واراجیفی که از این تفکرات این گونه رژِیم ها تراوش می شود سرعت گرفته است و می رود تا طومار استبداد را از ریشه وبنیان بیرون آورد . اینترنت درایران و شمال آفریقا و کشورهای عربی تاثیرات خود را بخوبی تشان داد و حرکتها گسترده این کشورها باعث انقلابات » دومینویی » شده است که در کشورهای عربی به » بهار عربی » معروف شده است در واقع تکنولوژی اینترنتی پادزهری علیه خمودگی خرافات گذشته شده است .

– نظامهای استبدای ، اصولا نبض جامعه را در دست دارند اگر وجهه غالب جامعه ، مذهبی باشد از در خرافات وارد می شود ،اگر غیر مذهبی باشد به شکل دیگری کنترل جامعه را دردست می گیرند مثلا در کوبا که یک کشور کمونیستی است بیش از 50 سال جامعه را به عقب برده اند و استبداد را بصورت یک سنت در آورده اند و مردم را با شعارهای ضد امریالیستی و به بهانه مبارزه با وابستگی با این پدیده ، سرکوب می کنند با همین شعارسیاسی و به کمک ایدئولوژی و خرافات جامعه را به انزوای فکری کشانده اند.

رژِیم مذهبی ایران هم از شعارهای سیاسی استفاده کرده است و هم از شعائر اسلامی ، لذا سعی بر آن دارد تعداد زیارتگاهها و مساجد را از مدارس و دانشگاهها زیاد تر کنند( که در بیشتر شهرها چنین شده است ) رژیم فاشیستی مذهبی ایران با امام سازی و درست کردن چاه جمکران وزیارتگاه های متعدد و امام زاده های گوناگون و… می خواهد جامعه را به عقب براند چنین رژیمی حتا دانشگاهها را به قبرستان تبدیل کرده است و اگر اعتراضات دانشجویان نبود این مکان علم و دانش را به زیارتگاههای علمی تبدیل کرده بود تا بدین وسیله دانشجویان را در خلسه دائمی فرو برد . رژیم بجای توسعه علم و صنعت و اقدام برای تحقیق و کشفیات جدید روی به کشفیات افتابه لگن می آورد(اخیرا آفتابه اسلامی از چین وارد کرده است /کمال دجالیت ) چون برنامه برای بیشرفت جامعه در دستور کار ندارد در قاموس چنین رژیم هایی از برنامه ریزی برای جوانان خبری نیست و در نتیجه لشگر بیکاران هرروز رو به افزایش می گذارد که عواقب آن بیکاری، دزدی و جنایت و تجاوز و … است که این روزها در ایران فراوان دیده می شود و رژیم هم لزومی برای رفع این معزل بزرگ اجتماعی نمی بیند چون در واقع نیاز به چنین معزلی دارد یادمان نرود ، رژیمهای استبدای همیشه در بحران و آشوب زندگی می کنند . در بحران ها به بهانه های مختلف به دستگیری و اعدام جوانان می پردازند ، این چنین تفکری لزوما گریبانگیر رژیِمهای مذهبی نمی باشد در هر کشور استبداد زده هر از چندی به بهانه های مختلف نقشه های پلید خود را به اجرا در می آورند ، در ایران به نام مذهب اسلام در کوبا به ناممذهب دیگری و در چین و کره شمالی به نام بودا و … رژیمها هرکدام به دلایلی توانسته اند که سالها بر طبل استبداد خود بکوبند. 

– رژیم های استبدادی که نظام شان با تفکرات ارتجاعی و یا مذهبی اداره می شود با انقلاب تولد می یابند درآنارشیی ادامه می دهند و درآشوب به کار خود پایان میدهند. درچنین جامعه ای اگر مذهب هم پشت بند آن باشد خطرناکتر هم خواهند شد . آنها با اندیشه های مذهبی و تفکرات تقدس گونه به فریب مردم می پردازند با روضه و نوحه و… احساسات مردم را تحریک می کنند با راه انداختند مجالس مذهبی و سینه زنی و حتا زنجیر زنی مردم را به خیابانها می کشانند تا چند روزی حکومت مذهبی را به نمایش بگذارند و از آن سود خود برند . آنها دریک جا بر طبل مذهب گرایی می کوبند و در جای دیگر با مراسم هفتگی روضه خوانی مردم را به گوشه ازلت می کشانند( خامنه ای بخاطر همین روضه همتگی در خانه اش بر گذار می کند ) و خمینی می گفت» ما هرچه داریم از این روضه است » با این اندیشه جنگ را نعمت دانست و با راه اندختن جنگ و رایج کردن فرهنگ شهید پروری توانست هشت سال با نام مقدس امامان و فتح کربلا وخوردن آب رودخانه فرات وروضه خوانی در حرم کربلا جامعه را به سمتی ببرد که جبرانش به آسانی میسر نیست ، شاید جز خمینی کس دیگری نمی توانست چنین کاری را بکند !

او جنگ رانعمت می دانست چون با نام «جنگ ،جنگ تا پیروزی» و کسی اجازه نفس کشیدن ندارد توانست تمامی مخالفان خود را سرکوب کند هر وقت که خواست خمینی بود جوخه های اعدام براه انداختند و طنابهای دار در خیابانها و چهار راه های شهرها دایر کرد ند و با نوحه خوانی های آهنگران و دیگران، نو جوانان و جوانان را تحریک و با احساسات مردم ، جوانان را به جبهه کشاندند تا چند روزی بیشتر حکومت کنند . رژیم فاشیستی مذهبی با ساختن کلید بهشت ونشان دادن اسب سفید امام زمان تا توانست جوانان نا آگاه و جاهل را به جبهه ها کشاند ،آخوند ها در جبهه ها کلید بهشت تقسیم کردند و طراحان این فریب وحقه در پشت پرده به مردم خندند و سرشار تر از همه خمینی بود که فرمان داده بود به مجروحان در عملیات ها ی جنگی کمک نکنید و نیرویشان را با وعده   ادامه جنگ وپیروزی و نوشیدن آب فرات و زیارت کربلا در خلسه کامل فرو بده بود ( در عملیات های والفجر ). همانطور که در بالا گفتیم در آشوب و آنارشی هر کاری که توانست انجام داد ، اگر جنگ نبود باید به اقتصاد کشور سر و سامان می داد که نداد ، اگر جنگ نبود باید به جوانان و نیروی فعال جامعه آموزش کار و شغل می داد که نداد ، بعد از جنگ با میلیاردها تومان خسارت به کشور دست از پا دراز تر عفب نشینی کرده و جام زهر را خود به تنهایی سر کشید و تمامی بدبختی ها را برای ملت بجای گذاشت و رفت . این یک طرح شیطانی بود که نظام استبدادی برای استحکام رژیم فاشیستی خود بکار گرفته بود که ناموفق از درونش بیرون آمد و با خوردن جام زهر به عمر خود پایان داد . دیوچو بیرون رود فرشته در آید .

عباس رحمتی





آیا این یک جنایت نیست که خرافات و مسائل موهوم دینی را به عنوان حقیقت به خورد کودکان میدهند؟

اوت 16, 2011 بیان دیدگاه
کودکان بسیار پاک تر و بی آلایش تر از آتند که درگیر مسائل دینی و فرایض موهوم الهی شوند.
کودکان ساده و زود باور و لج باز هستند، این جمله بدان معناست که وقتی شخصی به فرزند پنج ساله ی ما، از سفر محمّد با الاغش ” براق” به آسمان هفتم سخن بگوید و این دروغ شاخدار را جادو و معجزه ی الله بنامد، کودک به سادگی این موضوع را با جان و دل باور خواهد کرد و پس از آن حتّی اگر ما هر ساعت از شبانه روز را به صحبت کردن با کودک در این مورد که ” امکان ندارد کسی با الاغ به آسمان برود، چرا که الاغ اصلا توانایی پرواز ندارد” پبردازیم، بسیار سخت و غیر ممکن است که بتوانیم آن فکر مخدوش را از ذهن کودک بیرون کنیم.

این یک سوء استفاده از ذهن دست نخورده و بی آلایش کودکان است که مانند آینه تأثیر پذیر می باشد و تمیز و پاک کردن آن بسیار دشوار و تقریباً غیر ممکن است.  رجیم جنایت کار اسلامی برنامه دراز مدت در پیش دارد. در همه گردهمایی ها، و جمع کردن گروهی خردباخته و فرصت طلب همیشه خامنه ای دم از استمرار و پایندگی رژیم خود می زند و از کوردلان می خواهد در دوام و بقای آن بکوشند. به راستی خدشه کردن مغز و روان کودکان، با خرافات و آن چه آبشخور آخوند است، و موجب بقای او می شود، جنایت نیست؟.
مثالی که در بالا در مورد رفتن الاغ پیامبر به آسمان زده شد، تنها یک مثال کوچک بود، امّا اثرات اینگونه برخورد ها و رویداد ها در زندگی نوجوانی و جوانی کودک ما بسیار تاثیر گذار و سرنوشت ساز هستند.
از آن چه گفته شد، بی تردید نباید کودکان را در فضای مسموم خرافاتی و موهومات دینی رها کرد، باید همواره کنار آنان بود و اجازه نداد که افکاری از قبیل الله و جنّهم و بهشت و دیو و جن و فرشته و محرّم و حسن و حسین و رضا، حتّی به چند قدمی کودک ما نیز برسد. و این وظیفه پدر و مادر و بزرگتران است تا از سقوط کودکان خود در این گرداب متعفن و بی پایان آخوندی جلوگیری کنند.
وقتی که کودک ما به اندازه ای بالغ شد که توانایی تشخیص بد را از خوب و دروغ را از حقیقت و مزخرف و خرافات را از سخن راست و منطقی داشته باشد، آنگاه می توانیم او را آزاد بگذاریم تا ببیند، بشنود، بخواند، بسنجد و تصمیم بگیرد. آموزش دین در اروپا عموماً در دبیرستان است. آن هم آموزش همه ادیان در کنار هم، تا دانش آموزش برداشتی از همه ادیان داشته باشد.
چنین کودکی با اینگونه روش آموزش و پرورش، تعصب خشک و به دور از منطق نخواهد داشت، هر سخنی را که از دهان هر یاوه گویی مثل آخوند بیرون بیاید را بدون اندیشیدن و سبک سنگین کردن، باور نخواهد کرد و نخواهد پذیرفت.
آینده این دختربچه به کجا می رسد؟ او یک فرهنگی خدمتگذار، یک پزشک با تجربه، و یا کارشناس مواد خوراکی خواهد شد؟ تجربه که این را نشان نمی دهد. تجربه می گوید که او در سن نوجوانی به یک آخوند فروخته شده، و همان ضعیفه ای خواهد شد که دین اسلام برای او به ارمغان آورده است.
همه ما شاهد این صحنه ی دردناک بوده ایم که پدر و مادر، چادر سپید گل گلی را سر دختر بچّه ی سه – چهار ساله ی خود کرده اند و دختر معصوم نیز، بی خبر از همه جا و بدون علم به اینکه در حال انجام چه کاری است و یا نماز و اسلام چیست و یا الله چه شخص جنایتکار و روان پریشی است، در حال سجده کردن و تقلید کردن از شخصی در حال نماز خواندن بود. یا کودکان را با پوشش عربی که به هیچ وجه با فرهنگ ما هم خوانی ندارد، آن ها را به اصطلاح به صورت کودکان لب تشنه در آورده اند که قرار است حضرت عباس برای آن ها آب بیاورد. آیا آموزش این همه خرافات که چندش آور بوده، وسوای آن که دوام و بقای آخوند را ضمانت می کند، و کودکان را دگم و یک دنده و مذهبی بدون اندیشه، و دنباله رو آخوند به به بار می آورد چیز دیگری هست؟.
یا اینکه به کودک یاد می دهند تا هنگام از زمین برخاستن، دستانش را به زانوانش زده و بگوید ” یا علی ” و یا بگوید ” یا الله ” ، کودک چه می داند که علی کیست و الله کجاست؟ او در ذهنش از این دو شخصیت آرام آرام، بت خواهد ساخت و روزی خواهد رسید که هیچکس قادر نخواهد بود تا حتّی یک کلمه نیز، در نزد او، نقد علی و یا الله را بکند.
یا که در ماه غم بار محرّم، لباس عربی تن کودک می کنند و نسبتش می دهند به علی اصغر و کودک نیز که بر سر دستان گرفته شده، شاهد عزاداری و گریه و زاری و بر سر و سینه کوبیدن مادر و اطرفیان خود است.
وادار کردن کودکان به نماز،آیا جنایت نیست؟ آیا نباید کودک به سن بالایی برسد که خود راجع به ادیان گوناگون مطالعه کند، و آن را می خواهد بر گزیند؟ آیا با این روش که مغز نوباوگان را پر از خرافات اسلام می کنند، حق انتخاب را از او نگرفته اند؟. آخر حقیقت اینست که اگر نوجوانی راجع به اسلام مطالعه کند، هرگز بدان تن در نخواهد داد.

وادار کردن کودکان به نماز،آیا جنایت نیست؟ آیا نباید کودک به سن بالایی برسد که خود راجع به ادیان گوناگون مطالعه کند، و آن را می خواهد بر گزیند؟ آیا با این روش که مغز نوباوگان را پر از خرافات اسلام می کنند، حق انتخاب را از او نگرفته اند؟. آخر حقیقت اینست که اگر نوجوانی راجع به اسلام مطالعه کند، هرگز بدان تن در نخواهد داد.
این همه اندوه و ماتم و مشاهده ی سر و کلّه های خونین مردان بر اثر قمه و چاقو زدن بر سرشان و یا دیدن مردمانی که یک دست سیاه پوشیده اند و خود را با خاک و گل می پوشانند و یا شاهد جان دادن گوسفندان بی نوا و کشته شدن شان به آن طرز وحشیانه بودن، چه تاثیراتی می تواند در روح و افکار کودک داشته باشد؟
آیا قرار دادن کودک در چنین موقعیت هایی در سطح اجتماع، جنایت نیست و پدر و مادر کودک  که شریک این  جنایت ها هستند، نبایدباید مجازات شوند؟. اگر کودک را در چنین شرایطی که شاهد هرگونه خشونت و جنایت و افکار غم انگیز می باشد قرار دادن، کودک آزاری و جنایت نیست، پس  تعریف کودک آزاری چیست؟.
کودک آزاری به تعریف سازمان بهداشت جهانی
” کودک آزاری شامل رفتارهایی است که توسط افراد دیگرخصوصاً بزرگسالان نسبت به کودکان انجام می گیرد و به نوعی به سلامت جسمی و روانی کودکان آسیب می رساند.
کودک آزاری بنا به تعریف سازمان بهداشت جهانی، عبارت است از آسیب یا تهدید سلامت جسم و روان و یا سعادت و رفاه و بهزیستی کودک به دست والدین یا افراد دیگر که نسبت به او مسئول هستند. از این روی، با تعریف سازمان بهداشت جهانی،  هر انسان کمتر از ۱۸ سال ،کودک محسوب می شود.و از دیدگاه حقوقی کودک یا صغیر به کسی گفته می شود که از نظر سن به رشد جسمی و روانی لازم برای زندگی اجتماعی نرسیده باشد.
کودک نوزاد را اسیر هیولای دین کردن، جنایت است. چرا در کشورهای مسلمان آنقدر خشونت است؟ چرا آنقدر کشت و کشتار است؟. قتل های به اصطلاح ناموسی در کجا بیشتر است؟ عقب ماندگی و بی سوادی کدام یک از کشورها بیشتر است؟ اگر به همه این ها مراجعه کنید، سر از اسلام در می آورید. و بهترین آن هم در عربستان است. کشور جهل ، تاریکی، بی سوادی، شهوت و کشتن.

کودک نوزاد را اسیر هیولای دین کردن، جنایت است. چرا در کشورهای مسلمان آنقدر خشونت است؟ چرا آنقدر کشت و کشتار است؟. قتل های به اصطلاح ناموسی در کجا بیشتر است؟ عقب ماندگی و بی سوادی کدام یک از کشورها بیشتر است؟ اگر به همه این ها مراجعه کنید، سر از اسلام در می آورید. و بهترین آن هم در عربستان است. کشور جهل ، تاریکی، بی سوادی، شهوت و کشتن.
تعریف سازمان بهداشت جهانی، عبارت است از : «آسیب یا تهدید سلامت جسم و روان و یا سعادت و رفاه و بهزیستی کودک به دست والدین یا افراد دیگر که نسبت به او مسئول هستند”. حال به نظر شما خوانندگان گرامی، خوراندن مطالب دینی و تزریق خرافات به کودکی که قادر به تشخیص درست از ناردست نمی باشد، کودک آزاری محسوب نمی شود و شخص سرپرست سزاوار مجازات نیست؟.
باید کودکان را از همه ی اجتماعات مذهبی که در آن آخوند و یا آخوند صفت، مشغول فضله پراکنی و دروغ گفتن و تزریق خرافات می باشند، دور نگاه داشت تا کودک از آسیب های روحی و روانی در آتیه ی خویش، در امان بماند. پاز آن چه گفته شد نتیجه گرفته می شود که اگر ما، کودک های بی آلایش و پاک خویش را درگیر مسائل دینی و آموزه هایش کنیم، عملی است که با جنایت برابر است.
دانش و آموخته ی های کودک بسیار کم و ناچیز می باشد تا بخواهد مسلمان و یا مسیحی و یا یهودی و زرتشتی و بودایی و… نام بگیرد. از این روی ما باید بیاموزیم که خوشبختانه، همه ی کودکان جهان، فقط انسان هستند و تا زمانی که درگیر هیچ دینی نشده باشند، انسان نیز باقی خواهند ماند.
این را جلسات انس با قرآن برای کودکان در مسجد ولی عصر قم نامیده اند.  از این   جنایت  بزرگتر نیست که ذهن پاک نوجوان را با خرافات دینی، آنهم قرآن که کتابی پر از خشونت و سراپا دستور کشتن است، پر کرد. با این کار حق انتخاب جوا ن که دین خود را خود انتخاب کند، از میان برده اید.

این را جلسات انس با قرآن برای کودکان در مسجد ولی عصر قم نامیده اند. از این جنایت بزرگتر نیست که ذهن پاک نوجوان را با خرافات دینی، آنهم قرآن که کتابی پر از خشونت و سراپا دستور کشتن است، پر کرد. با این کار حق انتخاب جوا ن که دین خود را خود انتخاب کند، از میان برده اید.

سیروس پارسا

August 15, 2011