خانه > Uncategorized > نبردِ ناتمامِ قادسیه را به پایان تاریخی خود برسانیم

نبردِ ناتمامِ قادسیه را به پایان تاریخی خود برسانیم

تکامل اجتماعی، همیشه به معنای حرکت به جلو نیست. تاریخ نمونه ­های زیادی را به خاطر دارد که ملتی در پیچ ­های تاریخی، به عقب­گردهایی تاریخی تن می­دهد تا با توان و نیرویی متمرکز و انباشته شده، جهش­ های بزرگ و تاریخ ساز را از نو، امکان پذیر کند. بر این باورم که مردم ایران در بزنگاهی چنین تاریخی بسر می­برند. بر روشنفکران و اندیشمندان و کنشگران سیاسی، اجتماعی و فرهنگی ست که با کمتر کردن فاصله ­های پروژه ­های سیاسی و فرهنگی با خواسته ­های شهروندی ایران، روشنگرانِ زمانۀ این جهش تاریخی و تاریخ ساز، باشند.
با توجه به حکومت خونبار اسلام درایران، ما ناگزیرم که برداشت خود را از اسلام روشن و شفاف به خود و به مردم توضیح دهیم. اندیشمند بزرگ، مارکس درمقالۀ خود «در بارۀ نقد فلسفۀ حقوق هگل» جان کلام را در بارۀ دین چنین ادا می­کند: «دین، تنها، خورشیدی ست خیالی که به گرد انسان می­چرخد، تا به هنگامی که وی به گرد خویش در حرکت نیست.» و اشاره­ای دارد که بدون دریافت و باور به آن، کارکردِ فرهنگی و سیاسی ما، در مردابِ مجاب و تفسیرهای خرد ستیز، فرسوده می­شود و از میان می­رود. مارکس در همان نوشته، می­آورد: «دین، زمزمه ­گر هیولایی ست در تنگنا و عاطفۀ جهانی بی قلب…و نقد دین، پیش ­شرط هر نقدی است.»

من به آنانی که همیشه در پسِ پشت عادت­ها و سنت­ های مردم پناه می­گیرند تا مانایی اسلام را هر چه بیشتر تضمین کنند، ناگزیرم یادآور شوم که دست کم، معاصر عطار نیشابوری باشند که چند سد سال پیش، با پرهیز از «عبادت و مسجد» به این صراحت رسیده بود که: «با عادت و رسم نیست ما را کار.»

درست به هنگامی که جنبش شهروندی ایران، اوجی می­گیرد و پایه­ های نظام آخوندی را به لرزه درمی­آورد، مدعیان سوسیالیسم و دمکراسی و… که بیشتر، در سازمان­های سیاسی موجود خانه کرده­ اند، از خواب گران بیدار می­شوند و تمام تلاش خود را به کار می­گیرند تا عمر حکومت نابهنگام اسلامی در ایران درازتر شود. ابزار اینان نیز همانند ابزار آخوندی، ترویج توهم است و بهره گیری از دروغ و فرافکنی­ بیمارگونۀ ذهنی.

به این امر بیشتر می­پردازم:

1.     ناکارایی سازمان­ ها و احزاب سیاسی موجود در طرح خواسته­ های واقعی مردم و عدم شناخت آنها از وظایفِ نظری – سازمانی خود، ما را ناگزیر می کند که جنبشی نوین را سازمان دهیم.

2.     جنبشی نوین است که بتواند به گونه ­ای خودپو، به جنبشی شهروندی بی انجامد. همۀ لایه ­های شهری جامعۀ ایران، بویژه زنان در نابودی رژیم اسلامی ذینفع هستند. همگان می­توانند و باید که در مبارزه با حکومت اسلامی شرکت کنند؛ تجربۀ مبارزۀ جاری نیز در همبستگی همگانی، ستایش برانگیز است. جنبش شهروندی نوین، برخاسته از شرایط نوین اجتماعی ست و شایسته و بایسته نیست که افراد مدرن و سکولار و لائیک را بنا بر دیدگاه ­های آنان نسبت به نوع نظام آینده، از این مبارزه محروم کرد.

3.     خویشکاریِ جنبش شهروندی، شناخت و طرح خواسته ­های جامعۀ شهری ایران است که ویژگی اساسی آن پس از سه دهه تجربۀ حکومت اسلامی، از سویی رویگردانی گستردۀ مردم از اسلام است و از دیگرسو، مبارزۀ همه جانبه و فرهنگ ساز است با حکومت سرکوب و سانسور و کشتار اسلامی. رویکرد مردم به منش و فرهنگ خود، چنان است که شیخ کروبی نیز، بسان بسیاری از همتایان خود، نمی تواند از طرح «ایرانگرایی» در «انتخابات» نمایشی 22 خرداد 88 و نیز در اطلاعیه های پس از آن، چشم بپوشد. احمدی نژاد و راهنمای او رحیم مشایی نیز، پی برده اند که برای فریب مردم هم که شده، باید از خواست رو به گسترش ایرانگرایی استفاده و سوء استفاده کنند. و، این در حالی­ست که بیشترینۀ سازمان­ های سیاسی سنتی در بستر تنگِ باورهای منجمد، غیلوله می­کنند.

4.     بیشترینۀ سازمان­ها و حزب­های سیاسی سنتی با دوری و پرهیز از پذیرشِ خواسته­ های شهروندی امروز، امر مبارزه را تا حد زد و بند با حاکمان و ناحاکمان مسلمان فروکاسته­ و با طرح مسایل بیهوده، حاشیه ­ای، انحرافی و شبه ­نظری، از سویی، خواسته یا ناخواسته به بقای حکومت دهشتبار اسلامی یاری می­کنند و از سوی دیگر، با رویکردِ دایمی به آن «جناج دیگر» حکومتِ اسلامی که همیشه هم در نوسان است و دلبخواه، جایگزین آن «جناح دیگر» می­شود، فلسفۀ وجودی خود را، یعنی مبارزه در راه آزادی و خیرهمگانی را در عمل نفی کرده و با پاشیدن تخم یأس در میان مردم، زیان­ های جبران ناپذیری به جنبش شهروندی و سکولاریسم می­زنند و خواهند زد. اصولاً، سازمان و حزب سیاسی با طرح و تکیه بر خواسته ­های مردم و تنظیم این خواسته ­ها و مبارزه برای دستیابی به آنهاست که باید به تعریف خود بپردازد و بر چنین اساسی باید چگونگی مناسبات خود را با مردم و حکومت سامان ­دهد. از آنجا که بیشترینۀ سازمان­ های سیاسی سنتیِ موجود، بر پایۀ چنین شناخت کلیدی­ای شکل نگرفته ­اند و اراده ای هم برای دگرگونی­ های بنیادین از خود نشان نداده ­اند، به ناگزیر تلاش و مبارزۀ آنها برای حفظ وضع موجود منطقی و دریافتنی­ست. اما پیامدِ ویرانگر این کوشش­ های پیگیر برای نگهداری وضع موجود، در کنار دیگر آسیب­ ها، این نیز بوده است که شهروندی ایران، پس از سه دهه حکومتِ خونبار آخوندها، با اینکه راه­ های رهایی ایران و ایرانی را یافته است، نتواند سازمان نوینِ خود را برای حلِ گره ­های تاریخی، به وجود بیاورد. نقش بیشترینۀ سازمان ­های سنتی موجود در استمرار این تنگناها، اگر نگوییم درست مانند حکومت اسلامی­ست، اما باید پذیرفت که نقشی بسیار اساسی­ است.

5.     هر سازمان و نهادی که خواسته­ های شهروندان ایران را به خواسته­ های خود تبدیل نکند، دیر یا زود با شکست روبرو شده، در بهترین صورت به فرقه و قبیله ­ای به ظاهر سیاسی استحاله می­یابد؛ نمونه ­های تأسف بارِ اتحاد جمهوری­خواهان ملی، جامعۀ جمهوری خواهان دمکرات، جریان رفراندم و همبستگی ملی و هواداران انتخابات آزاد در زمان حکومت آخوندی و … باید عبرت و محکی برای آسیب شناسی شکست و سازماندهی حرکت­های بعدی بوده باشد که از بخت بد، نبوده است. باری، نزدیکی به گروه ­های رسوای پشتیبان حکومت اسلامی و تلاش برای همکاری با این نیروها، تنها یأس و رسوایی به بارآورده است و بس. به سخن دیگر، هر کوششی در راه رفاه و خیر همگانی، بدون نقدِ تمام عیار اسلام که هزاران خنجر زهرآگین در آستین دارد، کوششِ نافرجامی خواهد ماند و راه به جایی نبرده و در آینده نیز، نخواهد برد. ترویج توهم اسلامی و یا نادیده گرفتن ام ­الفساد اسلام در تخریب فرد و اجتماع، هستی ما را در تنگنای نیستی انداخته است. برای نجات ایران و ایرانی، چاره­ ای مگر برداشتن گام­ های بزرگ نیست. سازمان و تشکیلات نوین، ناگزیر است که با راستگویی به مردم توهم زده و با پایبندی به صداقت و اخلاق، سمت و سوی حرکتش را برای انجام وظیفه­ های بزرگ تنظیم کند و آنرا با شجاعت و راستی به همگان توضیح دهد. در غیر این صورت، دچار همان عارضه­ های فرسایشی خواهد شد که دیگر سازمان­های سیاسی سنتی را به خاک فلاکت انداخته است.

6.     مسلمانان حاکم و ناحاکم در ابراز نظرهای خود بیباک هستند و برای اجرای اسلام هیچگونه تردیدی ندارند. جامعۀ شهروندی ایران، بویژه زنان و جوانان و دانشجویان نیز، در مبارزه با اسلام و قوانین انسان ستیز آن توهم کمتری دارند و با توجه به توازن نیروها از هر فرصتی در راه به زانو درآوردن حکومت اسلامی استفاده می­کنند. اما بیشترینۀ سازمان­ها و احزاب سیاسی سنتی به خاطر رواج آموزه­ها و کلیشه­ های راکد در میانشان، نه تنها در همیاری با مبارزۀ جامعۀ شهروندی، ناتوانی خود را در حافظۀ تاریخ ثبت کرده­اند، که بیشتر از آن، با نزدیکی به آن « جناج دیگر» حاکمیتِ اسلام، خود و مردم را تا کنون به بیراهه برده­اند. خبرها و نوشته­ های منتشره در رسانه­ ها و تارنماهای بیشمارِ وابسته به این سازمان ­های سنتی، بیشتر در خدمت بقای حکومت اسلامی و تداوم اسلام عمل کرده­ اند­، تا پشتیبانی از خواسته ­های نوین و روشنگرانۀ شهروندی ایران که در پیِ باززایی فرهنگ ایرانی و به دنبال نابودی اسلام در میهن کهنسال ماست.

7.     بیشترینۀ سازمان ­های سیاسی موجود، همراه با هموندانشان پیر شده و به گروه ­هایی خانوادگی و قبیله ­ای استحاله یافته ­اند که درک مناسب و روزآمدی از مبارزه با حکومت اسلامی ندارند. جای خالی سازمانی مدرن که بتواند نیازهای آنی و آتی جامعۀ شهروندی را تنظیم، مطرح و دنبال کند، بیش از هر روزگاری، احساس می­شود. امروز، که حتا نیروهای حاکم داعیۀ دمکراسی دارند و با تقیه و دروغ و فریب در پی همسوکردن اسلام با دستاوردهای روشنگری هستند، نمی­توان تنها با تکیه بر این امور، خللی در ارکان حکومت اسلامی وارد آورد که خود، بر قرآن و حدیث و سنت، یعنی بر شالوده ­های خشونت و جهل و خون استوار شده است. به سخن دیگر، نمی­توان بدون نقدِ پیگیر و مبارزه با قرآن و حدیث و سنت، ریشه­ های خشونت و نادانی و کشتار را از فلسفۀ وجودی اجتماع و هر حکومتی زدود. شهروندی ایران، با رویکرد به فرهنگ ایرانی، این نکتۀ تاریخی را دریافته و زمینه را برای برداشتن گام ­های بزرگ و تاریخ­ ساز آماده کرده است. اکنون وظیفۀ چهره ­های تاریخی­ست که برای این معادلۀ بزرگ، سازمان و تشکیلاتی درخور و بایسته به وجود بیاورند. اگر در دادگاه دلِ مردم، کاوه همچنان سربلند است، از اینروست که درفشِ آزادیخواهی نبرد بر ضحاک را برافراشت و آنرا به فریدون سپرد. اگر بهرام، در خاطرۀ همگانی مردم ایران، جاودانه عزیز و دُردانه است، از این است که با خطرکردنِ جان، نماد و نمودِ بزرگی سرزمین ایران را که بر شادی و شور و تصمیم و انتخاب استوار بود، از میان شیران گرسنه نجات داد. در اوضاع کنونی و در میان شیران بیشمار درنده و هار، دیگر کاوه­­ ای نیست و نمی­تواند باشد که در برابرِ تنها یک آدمیخواری با نام ضحاکِ عمامه به سر، برخیزد و نظام وی را که از خون جوانان ما ارتزاق می­کند، سرنگون کند. ضحاکِ متکثر در عبای ملا و مکلاهای رنگارنگ، سرزمین ما را اشغال کرده است. در برابر این ضحاک متکثر است که   امروز، کاوه نیز، به تکثر در خردِ همگانی جامعۀ شهروندی، با درخواستِ «آزادی، استقلال، جمهوری ایرانی»، «نه غزه، نه لبنان، جانم فدای ایران» حلول کرده است. اینک، اوضاع پر آشوب ایران، فریدونی نیست. اکنون، بهرامی باید که بر رخش دل­ها زین زند و به پشتوانۀ کاوه­ های جامعۀ شهروندی، خطر کند و خود، تاج بزرگیِ ایران و جمهوریت را از میان شیران وحشتزای بومی و جهانی، برباید و برهاند. دادگاهِ دل مردم و دادگاه تاریخ، هیچ کمکاری و قصوری را بر هیچکس نمی ­بخشاید.

8.     مردم ایران، برای نخستین بار در تاریخ، حکومتِ نهاد دین را تجربه می­کنند؛ تجربه ­ای گرانبها که اگر سازمان داده شود، به رهایی مردم ایران از بندِ هزاران حلقۀ اسلام خواهد انجامید. بازتاب این تجربه، در مبارزۀ مردم و در ادبیات و پژوهش­ های شعوری و شعارهای شهروندی ایران، نمودهایی کلی از معادل ه­ای بزرگ را نشان می­دهد؛ از سویی تلاش گسترده­ ای برای باززاییِ اندیشه ­های ایرانی که همخوان و هماهنگ با روح زمانه ­ست، صورت گرفته و از دیگر سو، اراده ­ای ملی برای بیرون راندن اسلام از ایران پرورده شده که برآن است نقطۀ پایانی بر هزار و چند سد سال جنایت و تحمیق اسلامی، بگذارد.

9.           مردم ایران با توجه به تاریخ خود، به اجبار دریافته بودند که بقای فرهنگی آنان در گرو نرمخویی­ های ناگزیر است و اسلام نیز آموخته است که از ویژگی انعطاف پذیری ایرانیان، نهایت استفاده و سوء استفاده را بکند و با بهره ­برداری از آن توانسته است در درازای این هزار و چند سد سال، با تکیه بر تقیه و ترویج بردگی و بندگی و کشتار، بر دانایی و دانش و فرهنگِ ایرانی، پرده ­ای سنگین از نادانی و خشونت و خون بیفکند. بی دلیل نیست که شهروندی نوین، در بزرگداشتِ آیین­ های ایرانی اصرار دارد، در حالی که هنوز بسیارند تحمیق شدگانی که برای بیگانگانِ بیگانه آیین، بر خود قمه می­کشند و سیاهپوش قاتلان خود هستند. برای پالودن این آمیزۀ پر مخاطره­، اراده و خردِ همگانی، با تجربۀ ملموسی که برای نخستین بار از حاکمیت اسلام به دست آورده است، برای نجات ایران و ایرانی، پرچم با شکوهِ ایرانگرایی را برافراشته است. ما، می­دانیم که با فرهنگ سوزی و کشتار، مسلمانی که نبودیم، شدیم. شیعه ­ای که نبودیم، شدیم. ما می­دانیم که با آیین انسان ستیزاسلام و تیغ خونریز قوم و قبیله­ های ترک، ایران و ایرانی جز خواری و بیچارگی و کشتارهای همگانی، نصیبی نبرده است. بنا براین، تردیدی نباید داشت که تنها با چیرگی بر این آیین است که خواهیم توانست جایگاهِ درخور و شایستۀ خود را بار دیگر در خانوادۀ پیشرفت و شادی و دانش و فرهنگ و بزرگی بیابیم.

10.       بیشترینۀ سازمان­ ها و حزب­ های موجود سیاسی بنا بر ساختارهای بینشی و تشکیلاتی خود، قادر نبوده و نیستند که نیازهای شهروندی را برآورند. تلاش برای نزدیکی به این سازمان ­ها، بیشتر از آنکه آنها را مجاب کند، ما را به ناگزیر همرنگِ آنها خواهد کرد. بیشترینۀ این سازمان­ ها، سازمان­ هایی بسته و مرکزگرا هستند؛ زاده و پرودۀ دوران جنگِ سرد و در کنش و واکنش­ های سیاسی، تنها زد و بند با حاکمیت و حکومت­ های وقت را آموخته ­اند و تجربه نیز، نشان داده است که برای سازماندهی اراده و خواستِ شهروندی نوین امروز ایران، کاراییِ چندانی ندارند. در بهترین حالت، کارکردِ این

سازمان ­ها خصلتی واکنشی داشته و در میدان سیاست، تا کنون قادر به ایجاد هیچ کنشی جدی و بزرگ نبوده ­اند. نزدیکی به چنین قبیله ­های سیاسی، پیروزیِ در دسترس را بی تردید، دور و دورتر می­کند.

11.      حرکت و جنبشی ملی، می­بایست پیرامون نیازهای شهروندی به تعریف خود دست یابد؛ راه رسیدن به تعریف خود و به سخن دیگر راه رسیدن به هویت و منش خود در مبارزۀ حتا صادقانه برای متحد کردن نیروهای سیاسی موجود نیست، بلکه کوشش برای سازماندهی جنبش میلیونی مردم ایران و خواسته ­های شهروندی جامعه است و نیز، مبارزه برای معادل ه­ای تاریخی که باید پیرامون محورهای زیر، سامان بیابد:

–         ایرانمداری، یعنی باززایی ارزش­ ها و هنجار­های فرهنگِ ایرانی در سیاست، جامعه و حکومت که همخوان و هماهنگ با فرهنگِ معاصر جهانی است؛

–        یکپارچگی سرزمینی و رنگین کمانِ فرهنگی ایران، یعنی دوری و پرهیز از قوم گرایی و نقد پیگیر آن و تلاش برای پیدایی شهروندی در سراسر ایرانزمین، بی آنکه حق گفتگو و تحصیل و تدریس و نوشتار به زبان مادری و پدری از شهروندان سلب شود؛

–         تکیه بر سکولاریسم که نه تنها خواهان جدایی دین از سیاست و دولت است، بلکه برای جدایی اسلام از جامعه، مانند دوری آخوندها از نظام آموزش و پرورش، تصاحب تمام دارایی های نهادهای اسلامی و موقوفات و برچیدن بساط خرافه پروری امامزاده سازی تازیان و… نیز، مبارزه می کند؛

–         و دست آخر، به رسمیت نشناختن هیچ دین رسمی در ایران.

12.       برای استقرار دمکراسی و اجرای حقوق بشر، باید زمینه­ های لازم اجتماعی را فراهم آورد. با وجود ضدِ فرهنگ اسلامی و مماشات و اغماض با این آیین انسان ستیز، کوشش و مبارزه برای استقرارِ دمکراسی و نهادینه کردن حقوق بشر در ایران، همانا آب در هاون کوبیدن است و بس. مسلمان نیز، نمی­تواند هم مسلمان بماند و هم برای آزادی و دمکراسی مبارزه کند. مسلمانان خود، ناسازگاری اسلام با آزادی و دمکراسی و حقوق بشر را هر کجا امکانی یافته­اند، با صدای بلند گقته­ اند و تاریخ این سه دهه نیز، جز این نمی­آموزد.

باشد که ما نیز، در سحرگاه بازبیداری خود، به فرهنگ انسانی خود باور بیاوریم و در راه آن، با خطر کردن ­های حساب شده، نبردِ ناتمامِ قادسیه را به پایان تاریخی خود برسانیم!

 جواد اسدیان

j-asadian@web.de
1 مارس 2012
Advertisements
  1. هنوز دیدگاهی داده نشده است.
  1. No trackbacks yet.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: